رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_70
مرد مسن که تسخيص دادم دکتره پرونده امو به دست گرفت و شروع به
مطالعه کرد ، بعد از چند دقيقه بالای سرم ایستاد
- علت این تب و لرز چيه ؟
متعجب گفتم :
+ من باید بگم ؟
- پس چه کسی باید بگه ؟ من از کجا باید بدونم تو در دو روز گذشته چه
خوردی یا کجا رفتی یا چه اتفاقی برات افتاده ؟
+ من دو روز گذشته به یک مزرعه در اطراف شهر رفتم و نهار هم اسکالوپ
مرغ و شام هم سوپ سبزیجات خوردم ، البته از عصر تا غروب هم وسط
مزرعه نشستم .
- چندین ساعت روی زمين نشستی ؟ باد هم می وزید ؟
+ بله .
- رطوبت زمين همچنين وزش باد در ایجاد این بيماری نقش داشته اند .
+ کی ترخيص می شم
-تا یک یا دو ساعت دیگه ميتونی به خونه بری اما اینبار مواظب باش
دوباره خودتو بيمار نکنی .
و به همراه پرستار بيرون رفت .
از خودم عصبانی بودم ، اون از پيچ خوردن پام این هم از تب و لرز ! دردسر
پشت دردسر ، شبيه به دخترهای لوس و ضعيف داخل رمان ها شده بودم ، یادمه هميشه از دست و پا چلفتی بودن دخترها در اغلب رمان ها حرص خوردم ، هميشه عقيده داشتم یک دختر باید قوی و محکم باشه ، حالا چيزی رو که منع کرده بودم به سرم اومده بود ، خود کرده را تدبير نيست ...
با شرمساری رو به کارلو گفتم :
+خيلی ممنون از کمک دوباره .
- کسی مجبورم نکرد پس تشکر لازم نيست
+در هر صورت لطف کردی .
- لطف نبود .
و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه از اتاق خارج شد .
چند دقيقه بعد پرستار با سينی وارد اتاق شد ، محتوی سينی شامل صبحانه
سبکی بود که پيش روم گذاشته شد ،
سرممو از دستم بيرون آورد و بدون هيچ حرفی از اتاق بيرون رفت .
آب پرتقال رو از داخل سينی برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ، صبحانه امو که خوردم کارلو درب اتاقو باز کرد :
- دکتر مجوز ترخصيتو صادر کرد .
و پاکتی از کمد بيرون آورد :
- داخل این پاک لباس های خودته ، اگر برای تعویض نياز به کمک داری بگو
پسره پرو ميخواد تو لباس عوض کردن کمکم کنه ! حتما بفرما !
+ خودم عوض می کنم .
- بيرون منتظرتم .
وقتی بيرون رفت من هم لباسمو هر چند کمی سخت ولی عوض کردم .
داخل ماشين که نشستيم پرسيدم :
+ هزینه بيمارستان چقدر شد ؟
بدون اینکه پاسخمو بده نيم نگاهی به من انداخت و ماشين راه افتاد ، ای
بابا این چه رفتاریه ؟! این پسر ایتاليایی زیادی عجيب و غریبه ،
دلم برای همسر آینده کارلو به شدت می سوزه ، بنده خدا قراره چه موجودی
رو تحمل کنه !
یک مرد سرد ، مغرور ، خودخواه و بدون هيچ واکنشی نسبت به اطرافش
البته کارلو در دو حالت کاملا تغيير ميکنه ، اولين حالت حضور مادربزرگه و
دومی هم زمانيه که با بچه هاست .
دودل بودم که سوالمو دوباره بپرسم که اینبار اون پرسيد :
- برای حاضر شدن در محل کار و دانشگاه آمادگی داری ؟
+ مشکلی ندارم ، فقط باید لباس مناسبتری بپوشم .
روبروی خانه ایستاد و سعی کردم با بالاترین سرعت ممکن خودمو به اتاقم برسونم ، اولين مانتو و شلواری که به دستم اومد از کمد خارج کردم ، شالمو برداشتم و کليپس موهامو باز کردم ، نگاهم به آینه افتاد ،
چقدر رنگ پریده به نظر می رسيدم ، سریع ضدآفتابی به صورتم زدم ، خط
چشمی پشت پلک هام و رُژی روی لب هام کشيدم ، با صدای کارلو رُژ از دستم روی زمين افتاد :
- خوشرنگه
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝