#زندگی_آموختنی_است
✅کارگاه یک روزه فرمولهای ازدواج موفق : ادامه مباحث جلسه قبل
💢مدرس: خانم #نصیری
✅ سرفصل های دوره ؛
📌تفاوتهای زن و مرد
📌 مبحث عشق
📌 مهارتهای آشنایی
📌 بررسی کفویت
📌 ملاک های انتخاب همسر
📌 با چه کسانی ازدواج ممنوع است
📌 پیش بینی کننده های ازدواج
📌 مهارت های جلسه خواستگاری
📌 سوالات جلسه خواستگاری
⏳30 مردادماه 99
⏰ از ساعت 8 صبح الی 12
هزینه ۳۰ هزار تومن
📲09378853535
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چایش را نوشید، شال فیروزه ای خود را برداشت، نفس عمیقی از لابلای خیالش کشید، باید کاری میکرد ...
همیشه فکرش زودتر از خودش راه میرفت، گاهی صدای تق تق کفشهای فکرش را همهی فرشتگان می شنیدند. او دلش میخواست برای مولایش قدمی بردارد زیرا غدیر نزدیک بود، حوادث هم برایش مهم بود ...
تا اینکه در گوگل خیالش حدیث غدیر را جستجو کرد که اطعام دادن در روز غدیر به انسانها همانند این است که میلیونها صدیق و شهید را اطعام کردی
چادرش را چون شب زیبایی که ماهِ صورتش تنها نمایان است سر کرد. لبخندی زعفرانی تمام وجودش را رنگی کرد. و #یاعلی گفت و شروع کرد مهربانی اش را
🌿🕯🦋🕯🌿 🌿🕯🦋🕯🌿
#گزارش_ویدئویی از بسته بندی مواد غذایی توسط #دختران_فیروزه_نشان در پویش #اطعام_علوی
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_99
بعد از چند سوال دیگه از اتاق بيرون اومدم ، اینبار مامان و بابا داخل رفتند
زنگ موبایلم باعث شد از کيفم خارجش کنم و با دیدن اسم مادربزرگ سریع تماسو برقرار کردم :
+سلام بانو ریتا .
- سلام عسلم ، خوبی ؟
+ من خوبم ، شما خوبی ؟
- نه اصلا خوب نيستم .
+ چرا ؟
- دلم برای تو و کارلو تنگ شده .
+ من هم دلم براتون تنگ شده ، کارلو هم فکر می کنم برای شما دلش تنگه .
- اوه شوخی می کنی ؟! کارلو اونجا دلش برای من تنگ باشه ! مثل این
می مونه که خورشيد در شب طلوع کنه ، همين اندازه ناممکنه
+مادربزرگ چرا چنين فکری می کنيد ؟
- چون چشم آبی من الان در کنار کسی هست که به هرکسی ترجيحش می ده .
با خنده گفتم :
+گمان نکنم کارلو اکرم خانمو به شما ترجيح بده .
- اکرم خانم کيه ؟
+ کسی که از بچگی در کنار ما بوده و در کارهای خانه هم به مادرم کمک می کنه .
مادربزرگ با صدای بلند خندید :
- دختر شيطنت نکن .
+ باور کنيد الان کنار اکرم خانمه .
- تو به خوبی متوجه منظور من شدی
+ منظور شما چی هست ؟
- چشم آبی من در کنار عسلم از هميشه خوشحال تره ، خداحافظ .
و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه قطع کرد ، خيره به گوشی تو دستم موندم
... این ناممکن ترین اتفاق جهانه .
***
- خانم یامين والا لطفا به جایگاه شهود تشریف بيارید .
با پاهایی لرزان در جایگاه ایستادم ، وکيل جوانی با اجازه از قاضی پرونده رو به من پرسيد :
- خانم والا لطفا آنچه در آن شب مشاهده کردید را بازگو کنيد .
خدای بزرگ ، یک مرتبه که در همون موقع اتفاقو شرح دادم و یک مرتبه
دیگه هم چند ماه قبل برای بازرپرس پرونده ، داداگاه اول هم به تشخيص
قاضی من حضور نداشتم اما دادگاه دوم قاضی تشخيص داده که من به
عنوان شاهد باید حضور داشته باشم
نفس عميقی کشيدم تا بر خودم مسلط باشم :
+ اون روز آخرین امتحان ترم آخرمو دادم ، تا غروب با دوستم شيما در
خيابون ها گشتيم و ساعت حول و هوش 7 ، 8 شب بود که از هم جدا
شدیم و من قصد داشتم که وارد خونه بشم که اس ام اسی از سعيد دوست
پسر سابقم دریافت کردم مبنی بر اینکه اگر می خوای برای آخرین مرتبه
مشکلمونو دوستانه حل کنيم به این آدرس بيا ، من هم از این تنش هایی که اخيرا در رابطه با بهم خوردن دوستيمون به وجود اومده بود واقعا خسته شده بودم .
آقای وکيل ميان صحبتم آمد :
- چه تنش هایی ؟
+خب سعيد خودش خواست که با من دوست بشه و در این رابطه تلاش
زیادی کرد اما در آخر وقتی درخواست های نامعقولشو قبول نکردم
دوستيمونو بهم زد ولی بعد از مدتی حرف های نامربوطی درباره من به بچه
های دانشکده گفته بود و این باعث شدبين ما تنش هایی به وجود بياد .
- خب بعد از دریافت اس ام اس چه کردید ؟
م به اون آدرس رفتم ، یک خونه بود زنگو که زدم سعيد پایين اومد ، خيلی
فرق کرده بود چون قبول کرد که در این مدت اشتباه زیاد داشته و حتی از من معذرت خواست و در آخر از من خواهش کرد اگر بخشيدمش به خونه اش برم و یک چایی بخورم و من داخل ساختمان شدم .
گلوم تلخ شده بود :
مچایی جلوم گذاشت و با فاصله در کنارم نشست ، از هر دری صحب کرد ،
از خاطرات دبيرستانش گرفته تادانشگاه ، کم کم فاصله اشو باهام کم کرد و تقریبا بهم چسبيد ، خواستم بلند بشم اما دستشو روی پام گذاشت و گفت به این راحتی نمی زارم بری ، گفتم یعنی چی ؟ ، گفت با پاهای خودت تو تله اومدی و و و ...
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_100
ادامه دادن برام خيلی سخت بود ، نفس کم آورده بودم اما باید تا تهش می
رفتم :
+ اون قصد بدی داشت ، می خواست به من تعرض کنه و من هرگونه دفاعی می تونستم از خودم کردم و در لحظاتی که فکر می کردم آخر خطه و من نجابت و شرفمو از دست خواهم داد دستهای برادرم سعيدو عقب کشيد و اون دو تا با هم درگير شدند ، یاسين زورش به سعيد چربيد و سعيد به زمين افتاد ، داداشم به سمت من اومد و کمکم کرد که خودمو پيدا کنم اما ...
دست سالممو بالا آوردم و انگشت لرزانمو به سمت سعيد گرفتم :
م اما این پست فطرت از پشت به داداشم چاقو زد ... این نامرد داداشمو با چاقو زد ... چاقو زد اونم از پشت ... اونقدر جرات نداشت وجود نداشت که از روبرو بياد ... زجه زدم
+تو فقط یه آدمو نکُشتی ! تو یه خانواده رو به خاک سياه نشوندی... کمر یه پدرو خم کردی ... یه مادرو یک شبه پير کردی و ... و ...
دستمو روی گلوم گذاشتم :
+ و نفس یه خواهرو گرفتی ...
صدای گریه مامان ، بابا و شادی در سالن دادگاه پيچيده بود ، اجازه ی نشستنم صادر شد و من برگشتم که برم اما سالن دور سرم می چرخيد ...
چرخيد و چرخيد و من دیگه هيچی نفهميدم ...
***
مثل هميشه روی صندلی های بيمارستان خوابم برده بود که با صدای پيج
کردن دکتر باقری از خواب پریدم ،
پرستارا مدام در حال رفت و آمد به اتاق یاسين بودند ، ساعتو نگاه کردم 3 نصف شب بود
دکتر باقری در حالی که با عجله راه ميومد پرونده رو از پرستار گرفت و تند
تند ورق زد و همزمان وارد آی سی یو شد ، اتاقی که یاسين در آن بستری
بود ، به خوبی متوجه جو ناآرام اتاق برادرم شده بودم ، مامان هر شب در نمازخانه بيمارستان با دعا و نماز صبح می رسوند ، بابا هم که در طاقت جو سنگين بيمارستانو نداشت داخل حياط می نشست ،
امشب شادی رو بعد از چند ماه به خونه فرستادم و بهش قول دادم اگر خبری شد بهش اطلاع بدم ، از جام بلند شدم و از شيشه به داخل اتاق نگاه کردم ، تلاش های کادر پزشکی برای یاسين نوید از اتفاق ناخوشایندی می داد ،
دستمو روی شيشه گذاشتم یکدفعه صدای بوق ممتد آزار دهنده ای کل فضا
رو پُر کرد ، دستگاه شوک را روی سينه ی ستبرش گذاشتند و جسمش بالا
و پایين شد ... یکبار ... دوبار ... سه بار ... بی فایده بود
دستمو از روی شيشه برداشتم ، از جای دستم روی شيشه خون چکه می
کرد ، ملحفه ی سفيد روی جسم بردارم کشيده شد ، دستی روی شونه ام نشست برگشتم بابا بود که انگار خيلی پير شده و قوز داشت ،
صدای قهقهه ی بلندی آمد ، سعيد بود که با دندان های بزرگتر از حد معمول می خندید ، سایه ای از انتهای راهرو روی من افتاد ، نگاه کردم شادی با لباسیکدست
مشکی مثل یک مجمسمه به من خيره بود ،
صدایی در گوشم می گفت :
- تو یاسينو کُشتی ، تو مسبب مرگ برادرتی ... تو ...تو ... تو
دست هامو روی گوشم گذاشتم ، نه نه من نمی خواستم یاسين حتی خار
توی پاش بره ، اما صدا قطع نمی شد ، فریاد زدم
+ننننننههههههههه
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
107571_760.mp3
3.62M
.
♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥
❣#قرار_شبانہ❣
✨بسماللهالرحمنالرحیم✨
🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛
يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِ مُحَمَد وآلِهِ الطاهِرین🕊
#اللٰهُمَعَجِّلْلِوَلیِکَالفَرَجْبِهحَقِزینَب
─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─
@hamianekhanevade
ya hosein.wav
404K
#ݐێݜۅٵز_ڱۅݜێتࢪۅ_حسێنێ_ڪن🦋
… میگم #یا_حسین♡
حرارت سینه
دلم خوش اینه
آقام داره حتما
گداش رو میبینه . . .
🔹همــراه اول ⬅️
ارسال کد 47738 به شماره ۸۹۸۹
🔸ایراݩــسل⬅️
ارسال کد 44128150 بہ شماره۷۵۷۵
🔻رایتــل⬅️
ارسال کد on40010234 بہ شماره ۲۰۳۰
@hamianekhanevade
#زندگی_آموختنی_است
💥 کارگاههای یک روزه
🌈 چهارشنبه ۲۹ مرداد
🕰 ساعت ۱۷:۳۰
موضوع : #سکسولوژی
استاد کارگاه آقایان : آقای ربانی
استاد کارگاه بانوان : خانم نصیری
✅ اتاق خواب رویایی
همراه با😍 بازی درمانی 🃏🎲
💫💫💫🌈💫💫💫
مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹
09378853535
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade