eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چایش را نوشید، شال فیروزه ای خود را برداشت، نفس عمیقی از لابلای خیالش کشید، باید کاری می‌کرد ... همیشه فکرش زودتر از خودش راه می‌رفت، گاهی صدای تق تق کفش‌های فکرش را همه‌ی فرشتگان می شنیدند. او دلش میخواست برای مولایش قدمی بردارد زیرا غدیر نزدیک بود، حوادث هم برایش مهم بود ... تا اینکه در گوگل خیالش حدیث غدیر را جستجو کرد که اطعام دادن در روز غدیر به انسان‌ها همانند این است که میلیونها صدیق و شهید را اطعام کردی چادرش را چون شب زیبایی که ماهِ صورتش تنها نمایان است سر کرد. لبخندی زعفرانی تمام وجودش را رنگی کرد. و گفت و شروع کرد مهربانی اش را 🌿🕯🦋🕯🌿 🌿🕯🦋🕯🌿 از بسته بندی مواد غذایی توسط در پویش    @hamianekhanevade
رمان 🦋 🕯 🌿 بعد از چند سوال دیگه از اتاق بيرون اومدم ، اینبار مامان و بابا داخل رفتند زنگ موبایلم باعث شد از کيفم خارجش کنم و با دیدن اسم مادربزرگ سریع تماسو برقرار کردم : +سلام بانو ریتا . - سلام عسلم ، خوبی ؟ + من خوبم ، شما خوبی ؟ - نه اصلا خوب نيستم . + چرا ؟ - دلم برای تو و کارلو تنگ شده . + من هم دلم براتون تنگ شده ، کارلو هم فکر می کنم برای شما دلش تنگه . - اوه شوخی می کنی ؟! کارلو اونجا دلش برای من تنگ باشه ! مثل این می مونه که خورشيد در شب طلوع کنه ، همين اندازه ناممکنه +مادربزرگ چرا چنين فکری می کنيد ؟ - چون چشم آبی من الان در کنار کسی هست که به هرکسی ترجيحش می ده . با خنده گفتم : +گمان نکنم کارلو اکرم خانمو به شما ترجيح بده . - اکرم خانم کيه ؟ + کسی که از بچگی در کنار ما بوده و در کارهای خانه هم به مادرم کمک می کنه . مادربزرگ با صدای بلند خندید : - دختر شيطنت نکن . + باور کنيد الان کنار اکرم خانمه . - تو به خوبی متوجه منظور من شدی + منظور شما چی هست ؟ - چشم آبی من در کنار عسلم از هميشه خوشحال تره ، خداحافظ . و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه قطع کرد ، خيره به گوشی تو دستم موندم ... این ناممکن ترین اتفاق جهانه . *** - خانم یامين والا لطفا به جایگاه شهود تشریف بيارید . با پاهایی لرزان در جایگاه ایستادم ، وکيل جوانی با اجازه از قاضی پرونده رو به من پرسيد : - خانم والا لطفا آنچه در آن شب مشاهده کردید را بازگو کنيد . خدای بزرگ ، یک مرتبه که در همون موقع اتفاقو شرح دادم و یک مرتبه دیگه هم چند ماه قبل برای بازرپرس پرونده ، داداگاه اول هم به تشخيص قاضی من حضور نداشتم اما دادگاه دوم قاضی تشخيص داده که من به عنوان شاهد باید حضور داشته باشم نفس عميقی کشيدم تا بر خودم مسلط باشم : + اون روز آخرین امتحان ترم آخرمو دادم ، تا غروب با دوستم شيما در خيابون ها گشتيم و ساعت حول و هوش 7 ، 8 شب بود که از هم جدا شدیم و من قصد داشتم که وارد خونه بشم که اس ام اسی از سعيد دوست پسر سابقم دریافت کردم مبنی بر اینکه اگر می خوای برای آخرین مرتبه مشکلمونو دوستانه حل کنيم به این آدرس بيا ، من هم از این تنش هایی که اخيرا در رابطه با بهم خوردن دوستيمون به وجود اومده بود واقعا خسته شده بودم . آقای وکيل ميان صحبتم آمد : - چه تنش هایی ؟ +خب سعيد خودش خواست که با من دوست بشه و در این رابطه تلاش زیادی کرد اما در آخر وقتی درخواست های نامعقولشو قبول نکردم دوستيمونو بهم زد ولی بعد از مدتی حرف های نامربوطی درباره من به بچه های دانشکده گفته بود و این باعث شدبين ما تنش هایی به وجود بياد . - خب بعد از دریافت اس ام اس چه کردید ؟ م به اون آدرس رفتم ، یک خونه بود زنگو که زدم سعيد پایين اومد ، خيلی فرق کرده بود چون قبول کرد که در این مدت اشتباه زیاد داشته و حتی از من معذرت خواست و در آخر از من خواهش کرد اگر بخشيدمش به خونه اش برم و یک چایی بخورم و من داخل ساختمان شدم . گلوم تلخ شده بود : مچایی جلوم گذاشت و با فاصله در کنارم نشست ، از هر دری صحب کرد ، از خاطرات دبيرستانش گرفته تادانشگاه ، کم کم فاصله اشو باهام کم کرد و تقریبا بهم چسبيد ، خواستم بلند بشم اما دستشو روی پام گذاشت و گفت به این راحتی نمی زارم بری ، گفتم یعنی چی ؟ ، گفت با پاهای خودت تو تله اومدی و و و ... ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 ادامه دادن برام خيلی سخت بود ، نفس کم آورده بودم اما باید تا تهش می رفتم : + اون قصد بدی داشت ، می خواست به من تعرض کنه و من هرگونه دفاعی می تونستم از خودم کردم و در لحظاتی که فکر می کردم آخر خطه و من نجابت و شرفمو از دست خواهم داد دستهای برادرم سعيدو عقب کشيد و اون دو تا با هم درگير شدند ، یاسين زورش به سعيد چربيد و سعيد به زمين افتاد ، داداشم به سمت من اومد و کمکم کرد که خودمو پيدا کنم اما ... دست سالممو بالا آوردم و انگشت لرزانمو به سمت سعيد گرفتم : م اما این پست فطرت از پشت به داداشم چاقو زد ... این نامرد داداشمو با چاقو زد ... چاقو زد اونم از پشت ... اونقدر جرات نداشت وجود نداشت که از روبرو بياد ... زجه زدم +تو فقط یه آدمو نکُشتی ! تو یه خانواده رو به خاک سياه نشوندی... کمر یه پدرو خم کردی ... یه مادرو یک شبه پير کردی و ... و ... دستمو روی گلوم گذاشتم : + و نفس یه خواهرو گرفتی ... صدای گریه مامان ، بابا و شادی در سالن دادگاه پيچيده بود ، اجازه ی نشستنم صادر شد و من برگشتم که برم اما سالن دور سرم می چرخيد ... چرخيد و چرخيد و من دیگه هيچی نفهميدم ... *** مثل هميشه روی صندلی های بيمارستان خوابم برده بود که با صدای پيج کردن دکتر باقری از خواب پریدم ، پرستارا مدام در حال رفت و آمد به اتاق یاسين بودند ، ساعتو نگاه کردم 3 نصف شب بود دکتر باقری در حالی که با عجله راه ميومد پرونده رو از پرستار گرفت و تند تند ورق زد و همزمان وارد آی سی یو شد ، اتاقی که یاسين در آن بستری بود ، به خوبی متوجه جو ناآرام اتاق برادرم شده بودم ، مامان هر شب در نمازخانه بيمارستان با دعا و نماز صبح می رسوند ، بابا هم که در طاقت جو سنگين بيمارستانو نداشت داخل حياط می نشست ، امشب شادی رو بعد از چند ماه به خونه فرستادم و بهش قول دادم اگر خبری شد بهش اطلاع بدم ، از جام بلند شدم و از شيشه به داخل اتاق نگاه کردم ، تلاش های کادر پزشکی برای یاسين نوید از اتفاق ناخوشایندی می داد ، دستمو روی شيشه گذاشتم یکدفعه صدای بوق ممتد آزار دهنده ای کل فضا رو پُر کرد ، دستگاه شوک را روی سينه ی ستبرش گذاشتند و جسمش بالا و پایين شد ... یکبار ... دوبار ... سه بار ... بی فایده بود دستمو از روی شيشه برداشتم ، از جای دستم روی شيشه خون چکه می کرد ، ملحفه ی سفيد روی جسم بردارم کشيده شد ، دستی روی شونه ام نشست برگشتم بابا بود که انگار خيلی پير شده و قوز داشت ، صدای قهقهه ی بلندی آمد ، سعيد بود که با دندان های بزرگتر از حد معمول می خندید ، سایه ای از انتهای راهرو روی من افتاد ، نگاه کردم شادی با لباسیکدست مشکی مثل یک مجمسمه به من خيره بود ، صدایی در گوشم می گفت : - تو یاسينو کُشتی ، تو مسبب مرگ برادرتی ... تو ...تو ... تو دست هامو روی گوشم گذاشتم ، نه نه من نمی خواستم یاسين حتی خار توی پاش بره ، اما صدا قطع نمی شد ، فریاد زدم +ننننننههههههههه ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
107571_760.mp3
3.62M
. ♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥ ❣❣ ✨بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم✨ 🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛ يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِ مُحَمَد وآلِهِ الطاهِرین🕊 ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @hamianekhanevade
ya hosein.wav
404K
🦋 … میگم ♡ حرارت سینه دلم خوش اینه آقام داره حتما گداش رو میبینه . . . 🔹همــراه اول ⬅️ ارسال کد 47738 به شماره ۸۹۸۹ 🔸ایراݩــسل⬅️ ارسال کد 44128150 بہ شماره۷۵۷۵ 🔻رایتــل⬅️ ارسال کد on40010234 بہ شماره ۲۰۳۰ @hamianekhanevade
💥 کارگاههای یک روزه 🌈 چهارشنبه ۲۹ مرداد 🕰 ساعت ۱۷:۳۰ موضوع : استاد کارگاه آقایان : آقای ربانی استاد کارگاه بانوان : خانم نصیری ✅ اتاق خواب رویایی همراه با😍 بازی درمانی 🃏🎲 💫💫💫🌈💫💫💫 مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹 09378853535 @hamianekhanevade
⚠️مژده 📣. ⚠️ مژده📣 🔶🔹 جذاب 🔹🔶 ✅ باحضور 🎤 با اجرای مبینا با مدیحه سرایی :سرکار خانم ✨⚡️کارگاه های شناختی مهارتی بهمراه کلاس برای والدین با تدریس رئیس حوزه علمیه آقای فرجی 📚 ⁉️💬 👇👇👇👇👇👇 🌹~•پنج شنبه ۵/۲۹ •~🌹 ⏰ ساعت : 18 ‼️ماسک یادتون نره😷😷‼️ 🏢 آدرس: میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان 💎 @hamianekhanevade 💎 🌹🍃منتظر حضور سبزتان هستیم🍃🌹
رمان 🦋 🕯 🌿 صدایی از دور اسممو می گفت اما صداش خيلی ضعيف بود ، کم کم صدا قوی شد : - یامين ، عزیزم ، یامين ، بيدار شو . چشمامو باز کردم هستی بود که با چهره مهربان ولی نگران نگاهم می کرد ، پرسيدم : + تو کِی اومدی بيمارستان ؟ یاسين حالش خوبه ؟ وای یاسين ... من خودم دیدم ملحفه سفيد روی جسم نازنينش کشيده شد ، با دلهره گفتم : + هستی تو رو خدا بگو که حال داداشم خوبه ، من مطمئنم دکترا تونستن یاسينو احيا کنن . هستی بهت زده گفت -یامين تو حالت خوبه ؟ + حال من مهم نيست ، حال داداشم مهمتره ! هستی مضطرب بلند شد و از اتاق بيرون رفت ، دست راستم کمی سنگين بود خواستم تکونی بدم که نتونستم انگار در تنگنا قرار داشت ، به دستم نگاه کردم من کِی دستم شکسته بود و خودم خبر نداشتم ؟! عجيبه من قبل از این بی هوشی دستم سالم بود و حالا داخل گچه ! به دست چپم هم سُرُم وصل بود ، کلا قدرت حرکت نداشتم ، دلم ميخواست از این اتاق لعنتی بيرون برم و از حال یاسين با خبر بشم ، در اتاق باز و مردی با روپوش سفيد وارد شد ، مامان و بابا و شادی و هستی هم با چهره های نگران سراسيمه پشت سر دکتر داخل شدند ، دکتر بالای سرم ایستاد : - سلام خانم +سلام . - حالت خوبه ؟ +خوبم . - اسم و فاميليت چيه ؟ +یامين والا . رو به مامان پرسيد : +یامين خانم ما چند سالشه ؟ - نزدیک 26. به ميان حرفشون اومدم : + مامان چرا سنمو بالا می بری ؟ من که تازه 23 سالم شده ! به جز دکتر همه شوک زده منو نگاه می کردند ، کلافه گفتم : مخواهشا به جای این نگاه ها به من بگيد حال یاسين چطوره دکتر اما رفتارش طبيعی بود : - حال یاسين برادرت زیاد خوب نيست . + یعنی چی ؟ - یعنی این که باید منتظر هر اتفاقی باشيد ، من با دکترش حرف زدم اميد زیادی نيست . اشک داخل چشمام جمع شده بود حتی فکر نبود یاسين هم آزارم می داد ، اما بقيه خيلی عادی فقط نگاه می کردند ! یعنی برای بابا تک پسرش مهم نيست ؟ یعنی مامان مهر مادریش نسبت به یاسين فروکش کرده ؟ یعنی عشق شادی به یاسين هم تمام شد ؟ یعنی هستی تنها دوست روزهای سخت ناراحتی و غم من براش اهميت نداره امکان نداره ... دکتر به سمتشون برگشت : - می دونم باور نمی کنيد اما متاسفانه واقعيت داره ، یاسين هيچ حالش خوب نيست . یکدفعه ناراحتی در چهره همشون پدیدار شد ، آخی پس باور نمی کردند که یاسين داره از دست می ره ؟ یاسين داره از دست ميره ؟! وای خدای من ... من طاقتشو ندارم ... اگر خدای ناکرده یک تار مو از سر یاسين کم بشه من می ميرم ... مطمئنم ! با بغض پرسيدم : ممن کِی سُرُمم تمام ميشه ؟ ميخوام برم پيش یاسين . - نگران نباش ، تا چند دقيقه دیگه تمام ميشه ، عجله هم نکن ، هنوز حالت کاملا خوب نيست ، هر وقت بخوای می تونی یاسينو ببينی . بعد هم اشاره ای کرد و همگی از اتاق بيرون رفتند ... *** ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 دانای کل : - گاهی فراموشی در اثر ضربه ایجاد می شود اما دختر شما دچار هيچ ضربه ای یا تصادفی نشده ، من فکر می کنم این فراموشی ریشه روانپزشکی داره ، در اسرع وقت یکی از دوستانم که یک روانپزشک حاذق و ماهر هست خبر می کنم تا یامين رو معاینه کنه ، اميدوارم آسيب جدی ای ندیده باشه . بيرون از اتاق دکتر ، در راهرو پسر ایتاليایی که قبلا شماره اتاق را از پدر یامين پرسيده بود در حالی که دسته گل رُز در دستش بود وارد اتاق یامين شد ، کارلو در حالی که گل را داخل گلدان می گذاشت سلام کرد ، یامين اما متعجب گفت : + سلام ، شما کی هستيد ؟ من شما رو ميشناسم ؟ - اوه یامين داری با من شوخی می کنی +من چه شوخی با شما دارم ؟ شما یک ایتاليایی هستيد و من یک ایرانی ، من از کجا باید شما رو بشناسم ؟ - و به نظرت من از کجا فهميدم که تو ایتاليایی بلدی ؟ م من نمی دونم . - بزار خودم جوابشو بگم ، چون تو رو می شناسم و می دونم که ایتاليایی بلدی . م مهم اینه که من شما رو نميشناسم . کارلو کلافه دستی به یقه اش کشيد ، نمی دانست در این سه روز بی هوشی دختر ایرانی چه اتفاقی افتاده که دیگر او را نمی شناسد ! نزدیک تخت شد و یامين با ترس عقب رفت و خودش را به تخت چوبی پشت تخت چسباند ، کارلو دستانش را به حالت تسليم بالا آورد : - نترس ، قصد آسيب رساندن ندارم . یامين کمی از حالت انقباض خارج شد و کارلو هم دستانش پایين آمد -یامين تو یک سال در ایتاليا در خانه من زندگی کردی ، یادت نيست ؟ یامين چشمانش درشت شد ولی کم کم به حالت عادی بازگشت و با حالت خنده به فارسی گفت : +من ؟ ایتاليا ؟ زندگی با یک پسر تنها ؟ چشم مامان بابام روشن . پسر چشم آبی نفهميد یامين چه گفت اما فهميد باورش نشده ، باز می خواست تلاش کند که شادی وارد اتاق شد . یامين با دیدن شادی گفت : +شادی ببين این چی ميگه ! ميگه من یک سال در یک خانه تنها باهاش زندگی کردم ، و بعد با صدای بلند خندید و شادی لبخندی تصنعی زد و یامين که خنده اش کمی آرام شده بود ادامه داد : +فکر کنم چيزی زده عقلشو از دست داده . شادی کمی به سمت کارلو متمایل شد و آرام به انگليسی زمزمه کرد +لطفا بيرون منتظر باشيد ، شرایط عادی نيست ، براتون توضيح می دم . کارلو نمی دانست چه اتفاقی افتاده ولی متوجه اوضاع غير عادی شده بود و با گام های بلند از اتاق خارج شد ، با آمدن پدر و مادر یامين به اتاق شادی به آرامی از اتاق بيرون رفت و چشمش به مرد بی قرار ایتاليایی افتاد ، چرا احساس می کرد ماندن کارلو در ایران فرای احساس مسئولیت یک همخانه و همکار ساده است ؟! به سمت کارلو رفت : ممن بابت رفتار یامين معذرت می خوام . - دليلی برای معذرت خواهی وجود نداره ، من فقط ميخوام دليل رفتارشو بدونم ! + یامين بخشی از گذشته تا به الان رو فراموش کرده . کارلو متعجب گفت -چی ؟ چطور ممکنه ؟ یامين که اتفاق خاصی براش نيافتاده . + بله درسته ، اتفاقا دکتر هم همينو گفت ، یامين ضربه ای به سرش وارد نشده و این فراموشی ریشه روانپزشکی داره ، قراره تا یک ساعت دیگه یک روانپزشک یامينو ملاقات کنه . - دقيقا چه قسمتی از زندگيشو فراموش کرده ؟ + با توجه به صحبت هایی که ازش شنيدیم به نظر می رسه از اون شبی که یاسين در همين بيمارستان دچار ایست قلبی شد و فوت کرد تا به الان رو فراموش کرده . کارلو به دیوار پشت سرش چسبيد ، باور چنين اتفاقی خيلی سخت بود ... خيلی ... شادی که حال پسر ایتاليایی را دید شکش به یقين تبدیل شد که یک احساس عاطفی این وسط وجود دارد ، ناسلامتی کارشناس ارشد روانشناسی بود بدون هيچ حرفی کارلو را به حال خودش تنها گذاشت چون می دانست تنهایی برای این مرد بهتر از هرچيزیست ، اما سوالی هم فکرش را مشغول کرده بود ... که با حال فعلی یامين ، کارلو به کشور خودش برمی گرده یا تا بهبود حال یامين در ایران می مونه ؟! ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
سلام به همراهان گرامی 💐💐💐💐💐💐💐 راههای ارتباطی با ما و کانال های رسمی ما: https://instagram.com/hamianekhanevade?igshid=pcbt48b9xgu پیج اینستاگرام بنیاد حامیان خانواده کاشان 💫💫💫 کانال روابط زناشویی همسرانه ویژه بانوان در پیام رسان ایتا eitaa.Com/hamsarane_lady کانال روابط زناشویی همسرانه ویژه بانوان در پیام رسان تلگرام t.me/hamsarane_lady 💫💫💫 کانال بنیاد حامیان خانواده کاشان در پیام رسان ایتا eitaa.Com/hamianekhanevade کانال بنیاد حامیان خانواده کاشان در پیام رسان تلگرام t.me/hamianekhanevade 💫💫💫 کانال روابط زناشویی همسرانه ویژه آقایان در پیام رسان ایتا eitaa.Com/hamsarane_mr کانال روابط زناشویی همسرانه ویژه آقایان در پیام رسان تلگرام t.me/hamsarane_mr 💫💫💫 کانال دختران فیروزه نشان ها در ایتا eitaa.Com/firoozeneshan 💫💫💫 eitaa.com/ganjinesoal کانال گنجینه سوالات حاوی پرسش های شما و پاسخ های اساتید محترم
『🖤』 درپایان‌شب‌دست‌برسینه‌گذاشته وبه‌زیارت‌آقاامام‌حسین‌مےرویمـ..❤ اَلسَّلامُ‌عَلَيْكَ‌يااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَےالاَْرْواحِ‌الَّتےحَلَّتْ‌بِفِناَّئِكَ‌عَلَيْكَ مِنّےسَلامُ‌اللَّهِ‌اَبَداًمابَقيتُ‌وَبَقِےاللَّيْلُ وَالنَّهارُوَلاجَعَلَهُ‌اللَّهُ‌آخِرَ‌الْعَهْدِمِنّےلِزِيارَتِكُم اَلسَّلامُ‌عَلَےالْحُسَيْنِ وَعَلےعَلِىِّ‌بْنِ‌الْحُسَيْنِ وَعَلےاَوْلادِالْحُسَيْنِ وَعَلےاَصْحابِ‌الْحُسَيْن آقاجان‌عرض‌سلام‌دربین‌الحرمین‌را روزی‌ همه مان قراربده 🤲 ..🌿