رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_13
بعد هم بهش مهلت ندادم و از کلاس بيرون اومدم ، صدای شيما رو شنيدم که بلند ميگفت :
- یامی یواشتر منم بهت برسم .
***
بغض به گلوم چنگ ميزد ، حتی از یادآوریشون هم عذاب ميکشم ، نفس لرزانی کشيدم و کارمو زود تموم کردم و با حوله از حمام خارج شدم، لباسای راحتی ولی پوشيده تنم کردم ، من دیگه یامی نيستم بلکه یامين هستم ، دختری که اعتقاداتش از جونش براش مهمتره.
پا به سالن که گذاشتم چشمام گرد شد و فوری سرمو پایين انداختم ، کارلو با شلوارک و بالا تنه برهنه روی مبل نشسته بود و با موبایلش حرف ميزد .
روی مبل نشستم و سعی کردم نگاهم روی دستام باشه ، ناخودآگاه پوزخندی روی لب هام نقش بست
صدای شيما از دورترین نقطه از سه سال پيش تو گوشم پيچيد :
- اوه یامی این مسخره بازیا چيه ؟ سعيد فقط خواسته دستتو بگيره ، یعنی از همين اول که سر یه دست گرفتن این کولی بازیا رو درآوردی نکنه دو روز دیگه سر یه ماچ و ب*و*س ميخوای مامانتو بياری دانشگاه ؟!
با شنيدن اسمم حواسم جمع شد ولی نگاهم بالا نيومد :
- یامين حواست به من هست ؟
+ بله بفرمایيد .
- ولی واضحه حواست به دستاته نه به من چون اونا رو نگاه ميکنی .
+ خير ، من حواسم به شماست منتهی نميتونم نگاهت کنم .
- چرا ؟
+ چون نگاه کردن به نامحرم مخصوصا بدن برهنش در اسلام گناهه
اوه چقدر دین اسلام مشکل و سخته ، خيلی خب من الان لباس ميپوشم و ميام .
صدای قدم هایی که ازم دور ميشد رو شنيدم ، سرم رو بلند کردم ، خيلی زود کارلو با تی شرت و شلوار سفيد اومد ، سرجای قبلش نشست و گفت :
- خب یامين من ميخوام در مورد این مدتی که قراره با هم زندگی کنيم حرف بزنم ، من هميشه به استقلال و حریم شخصی و همينطور اعتقادات دیگران احترام گذاشتم و ميزارم و همين انتظارو از دیگران دارم ، الان من به خاطر احترام به تو لباس پوشيدم همينطور سگم که خيلی برام عزیزه همراه خودم نياوردم پس تو هم پاسخ این احترام رو به درستی بده ، در طول مدتی که اینجا زندگی کنی متوجه ميشی که در برنامه هات دخالتی نميکنم و فقط چون در این کشور غریب هستی راهنمایيت ميکنم ، پس مثل دو دوست در کنار هم زندگی کنيم بهتره.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝