✅یک جشن #خاص
برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید.
@firoozeneshan_admin
منتظرتون هستیم 😍
#دختران_فیروزه_نشان
#آسمانی_نشان_آسمانی_بمان
#دختر_تمدن_ساز
#اینجا_دختران_عرصه_دار_میدان_فرهنگی_اند
#روز_دختر
#هیجان_ادامه_دارد ...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_50
یکدفعه صدای جيغ بچه ها بلند شد ،
بدون توجه به درد پهلوم به سمتشون دویدم و کارلو هم همراه من اومد ،
هر دو در حال گریه بودند ، آنجلا به پاهای من چسبيد و فرانکو هم خودش
رو در آغوش کارلو انداخت ،
روی زانوهام نشستم و آنجلا رو در آغوش گرفتم ، دستمو به موهای
ابریشمی اش کشيدم و گفتم :
+ عزیزم نميخوای بگی چی شده ؟
هق زد :
- همش به من گلوله برفی زد اصلا فرصت نداد من هم درست کنم .
صدامو آرام کردم :
+ مگر قرار نبود آدم برفی درست کنيم
یکدفعه گریه اش قطع و سرش از روی شونه ام برداشته شد ، کمی فکر
کرد و اشکاشو پاک کرد :
+ من برای درست کردن آدم برفی آماده ام .
آنجلا سمت کارلو دوید و نزدیک گوشش چيزی زمزمه کرد ، کارلو سرشو
سمت فرانکویی که در آغوشش بود کج کرد ،
چند دقيقه بعد همگی در حال درست کردن آدم برفی بودیم ، آنجلا و
فرانکو هم اصلا انگار نه انگار با هم دعوا کرده بودند !
سر آدم برفی که کامل شد دو تا شاخه درخت که در گوشه ای افتاده بود
برداشتم و جای دست ها گذاشتم ،
دو تا گوی که به پوت هام آویز بود از پوتم جدا کردم و جای چشم ها
گذاشتم ،
کارلو هم یک تک دکمه از روی جيب کتش کند و جای دماغ گذاشت
یک تکه شاخه که که به شکل نيم دایره بود جای لبخند آدم برفی گذاشتيم
، آنجلا هم شال گردنشو دور گردن آدمک برفی خندان انداخت ،
کارلو گوشيشو درآورد و تعداد زیادی سلفی گرفت ، من هم یک دختر
نوجوانی رو صدا کردم و ازش خواستم از ما عکس بگيره ،
من یک طرف آدم برفی و کارلو طرف دیگر ایستاد ، آنجلا و فرانکو هم
وسط ما ایستادند و با لبخند هر 4 نفر یک عکس به یادگار در گوشی من
ثبت شد .
داخل ماشين که نشستيم آفتاب در حال غروب بود ، دقيقه ای نگذشته بود
که بچه های شيطون خوابشون برد ،
دستکش هامو درآوردم ، پوست سفيد انگشتانم به قرمزی گرایش داشت ،
دست هامو جلوی دریچه بخاری ماشين گرفتم
کم کم سرمای درون استخون های بدنم جاشو به گرمای دلچسبی داد ،
سرمو به شيشه ماشين تکيه دادم و به دونه های برفی که مثل نگين های
درخشان روی زمين می نشستند نگاه کردم ،
ذهنم به گذشته پرواز کرد ، روزهای برفی ای که من و یاسين در حياط
بزرگ خونه برف بازی می کردیم و
با کمک مامان و بابا آدم برفی می ساختيم ،
زمين بزرگ حياط خونه سپيد پوش که ميشد ردپای من و یاسين روی برف
ها نقش می بست ، دنبال هم می دویدیم و صدای خنده های ما تمام
فضای حياطو پُر می کرد ،
روزهایی که یادآوریش مثل قرص زیر زبانی ميماند برای وقت هایی رگ
دلت از حجوم خاطرات می گيرد ،
روزهایی که شبيه به آبنبات های چوبی کودکی هوس تجربه دوباره را به
دل می اندازد
روزهای قشنگی که تا ابد به دلم سنجاق شده و در طاقچه دلم هميشه ماندگار است .
اینقدر غرق در افکارم بودم که متوجه نشدم کی به خانه رسيدیم ، بچه ها با
غر غر از خواب بيدار شدند و با قيافه های درهم سر ميز شام نشستند و من
حاضرم قسم بخورم اصلا متوجه نشدند شام چی بود و چه خوردند !
روزهای زمستانی تعطيلات کریسمس در خانه کارلو با وجود دو بچه شيرین
و خوشمزه به روزهای بهاری تبدیل شده بود ...
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
----------------------------------------------
💞 گروه #فیروزه_نشان_ها مخصوص نوجوانان و جوانان #دختر :
✅مطالب جذاب #دخترانه
✅#مسابقه از مطالب گروه
✅حضور کارشناسان متخصص نوجوان و جوان
✅امکان پرسش و پاسخ
لینک گروه #فیروزه_نشان_ها در ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2632318987C70d78ba5c5
----------------------------------------------
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_51
آخرین بافت هم زدم و با کِش بستم ، دست دختر کوچولوی زیبا رو گرفتم و
جلوی آینه بردم ، از دیدن دو گيس بافته شده روی شونه هاش از ذوق
جيغی زد و خودشو تو بغلم پرت کرد ، آنجلا رو محکم به خودم فشردم ،
ب*و*سه ی دلچسبی به گونه ام زد و گفت :
- یامين
این فسقلی بعد از 3 روز فهميده بود چطور با یامين گفتنش من نرم می شم
+ جانم ؟
دستاشو آورد جلو :
- لاک !
به ناخن ها کوچولوی دست ها و پاهاش لاک صورتی زدم ، فوری از اتاقم
بيرون دوید من هم با لبخند پشت سرش بيرون اومدم و به آنجلایی نگاه
کردم که سعی داشت دست ها و پاهای لاک زده اشو به کارلویی که سرگرم
بازی شبيه به پلی استيشن با فرانکو بود نشون بده ،
یعنی هيچ فرقی بين فرانکوی کوچک و مرد بالغی به نام کارلو در حين
بازی کردن نبود ، هر دو انگار که همسن و سال باشند با هم رقابت داشتند
این بين آنجلای کوچک از بی توجهی کارلو عصبی شده بود ، رفتم جلو و
دست آنجلا رو گرفتم و گفتم :
+ در درست کردن کيک شکلاتی به من کمک می کنی ؟
مادربزرگو وادار به استراحت کردم و با آنجلا درست کردن کيک رو شروع
کردم ، البته دخترک شيطون که فقط خراب کاری می کرد ،
کيکو که داخل فر گذاشتم با صورت پُر از خامه و شکلات دختربچه ی
موطلایی برخورد کردم :
+ اوه نه ، مواظب باش دستاتو به جایی نزنی .
بغلش کردم و به سمت سينک ظرفشویی بردمش ، کف دست های شکلاتیشو نزدیک صورتم آورد :
+ نه آنجلا دستاتو به صورتم نزن
دست هاش به صورتم نزدیکتر می شد ، می دونستم ميخواد شيطنت کنه
اما اعصاب ضعيف من در اون لحظه کِشِش نداشت :
+ الان وقت شيطنت نيست .
اما دست هاشو به صورتم چسبوند ، روی زمين گذاشتمش و عصبی گفتم :
+ مگه نگفتم دستتو نزن ؟! اصلا بچه ی خوبی نيستی ، دیگه دوستت نيستم .
با عصبانيت از آشپزخانه خارج شدم و با گام های بلند وارد اتاقم شدم ، درو
که قفل کردم پشت در سُر خوردم ،
امروز یامين هميشه منطقی خبری ازش نيست انگار که امروز از پيش من
رفته !
از صبح خيلی تلاش کردم حواسمو پَرت کنم تا یادم بره امروز چه روزیه ؛
کاش ميشد دست بعضی از اتفاق ها رو گرفت تا نيافتند ...
دلم از بغض پُر شده ، کاش امروز اینجا نبودم ، امروز دلم سنگ سياهی که
چهره یاسين روش حک شده رو می خواد ،
امروز سالگرد اون روز شومه ، روزی که حتی دلم نميخواد به یاد بيارم اما
خيلی چيزها در زندگی دست ما نيست ،
از جام بلند شدم ، در اتاقو قفل و تک پنجره اتاقمو باز کردم و سعی کردم با
نفس های عميق همه چيزو فراموش کنم اما تصویر اون روز پيش چشمام پر رنگتر شد :
با هم درگير شدند ، رگ گردن داداشم در حال انفجار بود ، زور یاسين با اون
بازوهای عضلانی و هيکل ورزشکاری به سعيد که اندام متوسط و قد
کوتاهتری از یاسين داشت می چربيد ،
دستمو جلوی دهنم گرفته بودم و هق می زدم ، با مشت آخر یاسين , سعيد
نقش زمين شد و نتونست از جاش بلند بشه
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_52
یاسين سمت من اومد و در حالی که مقنعه امو دستم ميداد تا سرم کنم با
نگرانی گفت :
- یامين جان ، عزیزم ، حالت خوبه ؟
مقنعمو گرفتم و خودمو در آغوش پر از مهر یاسين رها کردم ، دست هاش
محکم دورم پيچيده شد ،
هق زدم :
+ داداش بخدا من نميخواستم ...
وسط حرفم پرید :
- هيس فعلا هيچی نميخواد بگی .
دست راستش به سمت سرم اومد و روی موهام نوازش گونه کشيده شد ،
آرامش از دست رفته ام کم کم نزدیک به بازگشتش بود که یکدفعه ...
با صدای ضربه هایی به درب اتاق از خاطره ی تلخی که مرور هر ثانيه اش
ذره ذره روحمو از بين ميبره جدا شدم ،
دربو باز کردم ، مادربزرگ در حالی که دست انجلا در دستش بود پشت در
انتظارمو ميکشيدن ،
مادربزرگ با دیدن چهره ام لبخندش از بين رفت و به طرف آنجلا خم شد :
- عزیزم برو پيش کارلو ، بعدا با یامين حرف می زنيم ، خب ؟
دخترک انگار متوجه اوضاع ناآرام شد که فوری قبول کرد و رفت .
مادربزرگ به آرامی وارد اتاق شد و درب رو پشت سرش بست ،
ناآرام لب تخت نشستم و سرمو ميون دستام گرفتم ، دست های لطيفش
روی شونه هام نشست ،
سرم گيج ميرفت ، احساس ميکردم دیوارهای اتاق هر لحظه به من نزدیکتر
ميشن
دست هاش هنوز روی شونه هام به صورت دورانی حرکت می کرد ،
سرمو به طرف پيرزن مهربان چرخوندم - یکدفعه صدای آخ بلندی که گفت باعث شد سرمو از روی سينه اش بلند
کنم ،بغضمو قورت دادم ,
چشمای عسليش بيش از حد درشت شده بود ، از پشت شونه های پهن
یاسين چشمم به سعيد افتاد که شی ای رو از بدن یاسين بيرون آورد و من
چاقوی سرخ شده از خون داداشمو دیدم ،
یاسين در حال افتادن بود که از شونه اش گرفتم ، مانتوی سفيدم پر از خون
برادرم شده بود ؛
از شدت اشک دیگه نتونستم ادامه بدم ، صدای زجه ام از جگر سوخته ام
بلند شد
مادربزرگ منو به آغوش کشيد ، پيراهنش توی دستام مچاله شد ،
هر چی زجه ميزدم حالم خوب نمی شد حتی دست هایی که روی کمرم هم
کشيده ميشد ذره ای منو آروم نمی کرد ،
سرمو به سمت سقف گرفتم و فریاد کشيدم :
+خددددددا
برای اولين بار قطره ی اشکو دیدم که از چشم های زیبای مادربزرگ روی
گونه اش چکيد ...
***
- من بابت اینکه عصبانيت کردم معذرت ميخوام .
لبخندی زدم :
+ موافقی کيکو از فر دربياریم
کيکو درآوردم و سطحشو با شکلات مایع پوشوندم وبرای تزئين با اسمارتيز
یک لبخند روی کيک درست کردم ،
یاد نيم ساعت قبل افتادم که بعد از اینکه مادربزرگ از اتاقم بيرون رفت با دو رکعت نمازی که برای یاسين خوندم بالاخره آروم شدم و وقتی که بيرون
اومدم متوجه شدم تمام این مدت کارلو سَر بچه ها رو گرم کرده تا متوجه
صدای بلند زجه های من نشوند ،
کيک به دست همراه با آنجلا از آشپزخانه خارج شدیم ، خداروشکر کيک
نسوخته و خيلی خوب مغز پُخت شده بود ،
فرانکو با دیدن کيک چشمانش برق زد و به سمت من دوید ، مدام قد
بلندی می کرد که به کيک دست بزنه و من هم کيکو بالاتر می بردم :
+خيلی خب ، الان تقسيم می کنم همه با هم بخوریم .
کيکو که تقسيم کردم مادربزرگ با سينی قهوه وارد پذیرایی شد ، حقيقتش
روم نمی شد تو صورتش نگاه کنم
حالا که اون حرف ها رو از من شنيده چه فکری درباره ام می کنه ؟!
نهایت سعی ام رو ميکردم تا چشمم در نگاهش نيافته ، می ترسيدم در
نگاهش ترحم یا تاسف ببينم .
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
توجه کنید حتما عضو شوید 😻
#مسابقه ویژه ای در راه است👌👌
با جوایز ویژه🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 ----------------------------------------------
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
✅یک جشن #خاص برای ثبت نام فقط کافیه به ادمین فضای مجازی مون پیام بدید. @firoozeneshan_admin منتظرت
.
.
#فیروزه_نشان_ها سلام
اگر تاکنون در #جشن_خاص خودتون ثبت نام نکرده اید، هرچه سریعتر اقدام کنید.
🎀 لطفا موارد زیر را به آیدی ثبت نام بفرستید
نام
سن
وضعیت تاهل
تلفن
و اینکه در کلاس های بنیاد ثبت نام کردید یا خیر؟
البته مهم نیست که عضو کلاس ها باشید
ثبت نام در کلاس ها شانس قرعه کشی تون رو افزایش میدهد
✅ آیدی ثبت نام:
@firoozeneshan_admin
🎀 فقط تا فردا ۶ صبح فرصت دارید
🦋 توجه 🦋
دختران #فیروزه_نشان که کد گرفته اید همگی ثبت نام شده و می توانید در جشن فردا شرکت کنید. فقط کافیه 👇
برای دریافت کد کاغذی خود به دفتر بنیاد حامیان مراجعه کنید ، کارت ملی همراه داشته باشید
ساعتهای مراجعه: فردا صبح ساعت ۹_۱۲
آدرس:خیابان مدرس ، انتهای کوچه سیاست ۵ ، به سه راه که رسیدید سمت چپ بیاید ، یکم جلوتر ، سمت راست کوچه معرفت هفتم ، انتهای بن بست
شماره مسئول آموزش: 09902833940
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
💖 در کانال #رسمی دختران #فیروزه_نشان💎
در پیامرسان #ایتا سریع عضوشوید. 🙏🏻
@firoozeneshan
توجه کنید حتما عضو شوید 😻
#مسابقه ویژه ای در راه است👌👌
با جوایز ویژه🎁🎁🎁🎁🎁🎁🎁 ----------------------------------------------
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#شماره۵۵ #همسرانه #هردوبدانیم ✅آویزه گوشمان باشد... 🔹 هیچ کدام از آنهایی که همسرت را با آنها مق
#شماره۵۶
#همسرانه
به تعداد کسانی که از مشکلات تو باخبر می شوند به مشکلات ات اضافه خواهد شد...
امیر المومنین علی علیه السلام می فرماید : گفتن راز و اسرار زندگی موجب هلاکت است...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_53
کيک با قهوه که صرف شد دوباره کارلو با بچه ها سرگرم بازی شد ،
وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نيست آروم وارد اتاقم شدم و
گوشيمو برداشتم ، مردد بودم اما بالاخره انگشتم اسم مامان رو لمس کرد ،
صدای سلام گفتنش توی گوشم پيچيد ، پاسخش رو دادم ،
حالم رو پرسيد :
+حالم خوب است ... فقط گذشته ام درد می کند .
آهی کشيد :
- فکر ميکردم یادت نيست
حرفش درد داشت :
+ مامان ...
- جانم مامانم ؟ یامينم اونجا خانوادتو فراموش کن ، تو کشور غریب فکر ما
داغونت می کنه .
ميدونستم منظورش از خانواده و ما فقط یاسينه !
ناليدم :
+ کاش ميتونستم ...
- حداقل سعی کن .
صدام لرزید :
+ به نظرتون کسی که لباسش از خون برادرش رنگين شده می تونه
فراموش کنه ؟!
فهميدم داره گریه ميکنه
- دلم خونه ، یامين چی شد که به اینجا رسيدیم ؟!
خانواده چهار نفریمون خيلی خوشبخت بود ، همه ی فاميل حسرت ما رو
داشتن ، حالا چی ! پسرم زیر خاکه و دخترم اونطرف دنيا در یک کشور
غریب که نمی دونم حال و روزش چطوریه ، چطوری شب هاش روز ميشه !
هر دو هزاران فرسنگ دور از هم پشت تلفن گریه می کردیم ...
***
روز آخر از تعطيلات کریسمس هم در حال سپری شدن بود و من شک
نداشتم که دلم برای بچه ها تنگ می شه .
از اتاقم که خارج شدم بچه ها از اتاق کارلو با سرعت به بيرون دویدند ، با
دیدن من سریع به سمتم اومدند و به من چسبيدند ،
کارلو با چهره ای عصبانی در حالی که لب تاپش دستش بود از اتاق خارج
شد ، حدس زدم که احتمالا برنامه های کاری داخل سيستم توسط بچه ها
دستکاری شده
کارلو کم کم جلو ميومد و فرانکو و آنجلا هم بيشتر به سمت پشت من متمایل می شدند ، تا جایی که کارلو روبروی من و بچه ها دقيقا پشت سر من قرار گرفتند ،
کارلو آرام گفت :
- لطفا برو کنار .
دو دستمو به سمت پشت بردم و سعی کردم ازشون حمایت کنم :
+ کودکی با همين اشتباهات معنا پيدا می کنه ، مطمبن باش اونا از کارشون
پشيمون هستند و معذرت خواهی می کنند .
لب تاپو بالا آورد و بازش کرد ، اوه خدای من !
این دو وروجک چيکار کرده بودند ؟!
تمام دکمه های لب تاپ بخت برگشته از جاش دراومده بود ، واقعا خندم
گرفت ، تمام تلاشمو برای مهار خنده ام به کار بستم اما واقعا نتونستم
کنترلش کنم
قهقهه ام برای اولين بار بعد از مدت ها تمام فضای خانه رو پُر کرد ، اینقدر
خندیدم که تمام عضلات صورتم درد گرفت ،به سخت خندمو قطع و چشمامو باز کردم , با نگاه عجيب کارلو نگاهم گره خورد ، این برق نگاه کارلو از اتفاقات عجيبيه که اخيرا به وقوع پيوسته و من معنای این برق رو واقعا متوجه نمی شم !
نگاه ازش گرفتم و متوجه شدم مادربزرگ هم با صدای خنده من به جمع ما پيوسته .
سرفه ای مصلحتی کردم و بچه ها رو از پشتم به سمت جلو آوردم و طوری
که کارلو بشنوه گفتم :
+ من واسطه ی مناسبی برای برقرار کردن صلح بين شماها نيستم ، اگر
من واسطه گری کنم مطئن باشيد اگر یک درصد فکر بخشش در سرش
باشه اون یک درصد به صفر می رسه ، مادربزرگ واسطه ی مناسبتری هست
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_54
اینبار صدای خنده ی کارلو بلند شد و مادربزرگ از همه ما برای این خنده
بيشتر متعجب بود !
***
بار دیگر آنجلا و فرانکو رو درآغوشم فشردم و هر دو رو ب*و*سيدم ،
بالاخره موقع جدا شدن من از این دو شکلات خوشمزه فرا رسيده بود ،
کارلو بچه ها رو صدا کرد ، به سمت بيرون هدایتشون کردم و تا زمانی که
سوار ماشين شدند دستمو براشون تکون دادم ، وابستگی به این بچه ها اشتباه بزرگيه که من مرتکب شده بودم !
وارد خانه شدم ، دلگيرتر از هميشه به نظر می رسيد ، جای خاليه بچه ها و
بيشتر از اون جای خالی مادربزرگ زیادی به چشم ميومد ،
مادربزرگ التيام بخش روح زخم خورده من و بچه ها شادی از دست رفته
برای من بودند
با مادربزرگ آرامشی که مدت ها ازش دور بودم دوباره تجربه کردم و با بچه
ها خنده ی از ته دلی که با لب هام قهر کرده بود دوباره آشتی کرد .
لباس هامو با لباسی مناسب عوض کردم ، شام هم مثل قبل از اومدن
مادربزرگ دوباره حاضری خوردم ،
این روزها ایتاليا برایم غم انگيزتر از هميشه است و خانه ای که در طول
تعطيلات بهترین روزهای عمرم درونش رقم خورد این روزها کسل آورترین
روزهایم در آن سپری می شود .
امتحانات پایان ترم فرا رسيد و فردا اولين امتحانم بود ، روی مبل چهار زانو
نشسته و سخت مشغول حل کردن مساله فيزیک بودم ،
ای بابا مدادم کجاست ؟! ، کتاب هایی که اطرافم روی مبل پخش کرده
بودم زیر و رو کردم اما خبری نبود ،
صدای چرخش کليد خبر از اومدن کارلو می داد ، اگر من در ایام امتحانات
اینجا درس بخونم برای کارلو مزاحمتی ایجاد می شه ؟!
آخه تو اتاق اصلا نميتونم برای خوندن درس تمرکز کنم !
کارلو در حالی که پالتوشو در می آورد به سمت اتاقش رفت و اصلا منو ندید
در حال جستجوی مداد گمشده بودم که صدای متعجب کارلو رو در حالی
که سلام می کرد شنيدم ،
پاسخشو دادم و از جام بلند شدم و فکر کردم شاید مداد زیرم افتاده باشه ،
پرسيد :
- دنبال چه چيزی می گردی ؟
برگشتم سمتش :
+ مدادم !
مردمک های آبی چشمانش از تعجب گِرد شد ، به سمتم دو گام بلند
برداشت و خيلی نزدیک به من ایستاد
حيرت زده فقط نگاهش کردم ، در چشمانم خيره شده بود ،
چرا آبی چشماش از نزدیک اینقدر روشن هست ؟!
دستش به سمت صورتم دراز شد ، صورتمو عقب کشيدم اما دستش جلو
اومد و به طرف کناره شالم رفت ،
چيزی انگار از روی گوشم برداشته و از داخل شالم بيرون کشيده شد ،
مدادمو جلوی چشمام گرفت :
- منظورت این که نيست ؟!
قربون حواس جمع خودم برم ، بدون اینکه پاسخشو بدم آرام مدادمو را از
دستش بيرون کشيدم و دوباره سر جای قبليم نشستم و حالا با مداد یافته
شده ميتونستم مساله امو حل کنم ،
با ضعفی که در دلم پيچيد ساعتو نگاه کردم ، عقرب کوچيکه روی 10 و
بزرگه روی 12 ایستاده بود
وارد آشپزخانه شدم ، در یخچالو باز کردم چشمم به یک ظرف در بسته که
معلوم بود برای رستورانه خورد ،
از یخچال بيرون آوردم و دربشو باز کردم ، وای خدایا چه پاستایی !
یعنی برای شام کارلو بود ؟!
نه بابا الان که یک ساعته کارلو به خونه اومده و تا الان حتما شامشو خورده
شاید این غذا رو اضافه گرفته !
صدایی که از شکمم برخاست جای تعلل نگذاشت ، قاشقی برداشتم و غذا
رو به بشقاب منتقل کردم ،
با اشتهایی که انگار چند برابر شده بود همه اشو خوردم ، ظرفامو شستم و به
سمت خروجی آشپزخانه رفتم که با کارلو برخورد کردم !
کنار رفت تا من خارج بشم و بعد وارد شد ، روی مبل نشستم و دوباره
مشغول درس شدم
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝