#روزشمار_عید_غدیر
2️⃣ 2️⃣بیست و دو روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است...
🌺امیرالمؤمنین عليه السلام:
كَيفَ يَجِدُ حَلاوَةَ الإِيمانِ مَن يَسخَطُ الحَقَّ؟!
چگونه شيرينى ايمان را بچشد كسى كه از حق مى رنجد؟!
📚غررالحكم حدیث 7004
🌷مردی که جان به دست، شب لیلة المبیت
🌷جای رسول خفت به بستر فقط #علی است
🦋🐚🦋🐚🦋🐚🦋🐚
@hamianekhanevade
🐚🦋🐚🦋🐚🦋🐚🦋
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
🌵مسابقه داریم😍. 🌵مسابقه داریم😍 🏅 چه کسی طراحی قشنگی میکند؟؟؟!؟! 😳 برنده تویی!!!
مشاوره | حامیان خانواده 👨👩👧👦
#شماره۶۶ #همسرانه #همسرانه یک قانون ساده و شیک! اگر با هم دچار مشکل شدید و قهر کردید؛ کسی که برای
#شماره۶۷
#همسرانه
#ایده_آشتی
❧سہ راه بیشتر نداری!❣
❧با من باشے❣
با تو باشمـ❣
❧یا توافق ڪنیم ڪہ باهمـ باشیمـ❣
❧راهی جز این نیست 😉
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
#شماره۶۸
#همسرانه
⁉️چه زمانی انسان شروع به #پیر شدن میکند؟
🌟 زمانی که #خاطرههایتان از #آرزوهایتان پررنگتر میشود، شما شروع به پیر شدن میکنید!
🌟 زمانی که میپذیرید که نمیتوانید شرایط را #تغییر دهید.
🌟 زمانی که #گذشتهتان شما را بیشتر به خودش مشغول میکند تا #آینده.
🌟 زمانی که #ثبات و سکون را به #تغییر و مسافرت ترجیح میدهید.
👈 بعضیها تا آخر عمرشان پیر نمیشوند.
👌اصلاً پیر شدن یک #انتخاب است.
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
#قسمت_اول
ویژه #برنامه_چراغ
با موضوع #نیازهای_یک_دختر
رو از دست ندهید.
با حضور سرکار خانم #نصیری
✅ تبدیل #نیاز مخاطب به #اولویت او
✅ خودمان را به جای یک #جوان قرار دهیم
✅ #آموزش با #روش های غیرمستقیم
✅ مشکل اساسی ما در #تفهیم دین اسلام هست.
✅باید مجهز باشیم به علم #ارتباط و علم #روانشناسی
.
✅ باید یک فضایی باشد که دختران ما در آن آزادانه رفتار کنند.
👇 مشاهده فیلم در لینک زیر:
https://www.instagram.com/tv/CCvZqDYnL7a/?igshid=1aw85lsfkd92r
#ادامه_دارد ...
#اینجا_دختران_میدان_دار_عرصه_فرهنگی_اند
#دختر_تمدن_ساز
#دختران_فیروزه_نشان
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_70
مرد مسن که تسخيص دادم دکتره پرونده امو به دست گرفت و شروع به
مطالعه کرد ، بعد از چند دقيقه بالای سرم ایستاد
- علت این تب و لرز چيه ؟
متعجب گفتم :
+ من باید بگم ؟
- پس چه کسی باید بگه ؟ من از کجا باید بدونم تو در دو روز گذشته چه
خوردی یا کجا رفتی یا چه اتفاقی برات افتاده ؟
+ من دو روز گذشته به یک مزرعه در اطراف شهر رفتم و نهار هم اسکالوپ
مرغ و شام هم سوپ سبزیجات خوردم ، البته از عصر تا غروب هم وسط
مزرعه نشستم .
- چندین ساعت روی زمين نشستی ؟ باد هم می وزید ؟
+ بله .
- رطوبت زمين همچنين وزش باد در ایجاد این بيماری نقش داشته اند .
+ کی ترخيص می شم
-تا یک یا دو ساعت دیگه ميتونی به خونه بری اما اینبار مواظب باش
دوباره خودتو بيمار نکنی .
و به همراه پرستار بيرون رفت .
از خودم عصبانی بودم ، اون از پيچ خوردن پام این هم از تب و لرز ! دردسر
پشت دردسر ، شبيه به دخترهای لوس و ضعيف داخل رمان ها شده بودم ، یادمه هميشه از دست و پا چلفتی بودن دخترها در اغلب رمان ها حرص خوردم ، هميشه عقيده داشتم یک دختر باید قوی و محکم باشه ، حالا چيزی رو که منع کرده بودم به سرم اومده بود ، خود کرده را تدبير نيست ...
با شرمساری رو به کارلو گفتم :
+خيلی ممنون از کمک دوباره .
- کسی مجبورم نکرد پس تشکر لازم نيست
+در هر صورت لطف کردی .
- لطف نبود .
و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه از اتاق خارج شد .
چند دقيقه بعد پرستار با سينی وارد اتاق شد ، محتوی سينی شامل صبحانه
سبکی بود که پيش روم گذاشته شد ،
سرممو از دستم بيرون آورد و بدون هيچ حرفی از اتاق بيرون رفت .
آب پرتقال رو از داخل سينی برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ، صبحانه امو که خوردم کارلو درب اتاقو باز کرد :
- دکتر مجوز ترخصيتو صادر کرد .
و پاکتی از کمد بيرون آورد :
- داخل این پاک لباس های خودته ، اگر برای تعویض نياز به کمک داری بگو
پسره پرو ميخواد تو لباس عوض کردن کمکم کنه ! حتما بفرما !
+ خودم عوض می کنم .
- بيرون منتظرتم .
وقتی بيرون رفت من هم لباسمو هر چند کمی سخت ولی عوض کردم .
داخل ماشين که نشستيم پرسيدم :
+ هزینه بيمارستان چقدر شد ؟
بدون اینکه پاسخمو بده نيم نگاهی به من انداخت و ماشين راه افتاد ، ای
بابا این چه رفتاریه ؟! این پسر ایتاليایی زیادی عجيب و غریبه ،
دلم برای همسر آینده کارلو به شدت می سوزه ، بنده خدا قراره چه موجودی
رو تحمل کنه !
یک مرد سرد ، مغرور ، خودخواه و بدون هيچ واکنشی نسبت به اطرافش
البته کارلو در دو حالت کاملا تغيير ميکنه ، اولين حالت حضور مادربزرگه و
دومی هم زمانيه که با بچه هاست .
دودل بودم که سوالمو دوباره بپرسم که اینبار اون پرسيد :
- برای حاضر شدن در محل کار و دانشگاه آمادگی داری ؟
+ مشکلی ندارم ، فقط باید لباس مناسبتری بپوشم .
روبروی خانه ایستاد و سعی کردم با بالاترین سرعت ممکن خودمو به اتاقم برسونم ، اولين مانتو و شلواری که به دستم اومد از کمد خارج کردم ، شالمو برداشتم و کليپس موهامو باز کردم ، نگاهم به آینه افتاد ،
چقدر رنگ پریده به نظر می رسيدم ، سریع ضدآفتابی به صورتم زدم ، خط
چشمی پشت پلک هام و رُژی روی لب هام کشيدم ، با صدای کارلو رُژ از دستم روی زمين افتاد :
- خوشرنگه
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_اول
🌿 #پارت_71
نگاه شوک زده ام خيره به چشمان براق کارلو بود ، یکدفعه نگاهم به موهای پریشان ریخته شده دورم افتاد و فوری پشت درب اتاق پنهان شدم ،
اینبار صداشو خيلی نزدیک به گوشم شنيدم انگار لب هاشو از آن سو به
درب چسبانده :
- البته روی لب های تو !
صدای قدم هاش نشان از رفتنش می داد ، نفس هام تند شده و قلبم با
شدت زیادی به سينه ام می کوبيد ،
فکر ميکنم از آثار مریضيه اما علاوه بر اون رفتارهای غير قابل پيش بينی
کارلو هم به شدت منو شوکه کرده بود ،
خدای بزرگ ، منو بی حجاب در حال آرایش دیده !
تازه اگر بخوام از افتضاحی که توی مزرعه پيش اومد چشم پوشی کنم باز
هم از روبرو شدن باهاش خجالت می کشم ، یامين تو چرا فقط گَند می زنی ؟!
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و زود حاضر بشم ،
با لباس های تعویض شده سوار ماشين شدم و عينک آفتابيمو زدم و خيره
به روبرو موندم ، اما خبری از حرکت ماشين نبود ، سکوت فضای کوچک ماشينو پُر کرده بود
، سعی کردم صدام نلرزه :
+ قصد حرکت نداری ؟
نهایت تلاشمو کردم که بهش نگاه نکنم ، بعد از چند ثانيه ماشين حرکت
کرد و من نفسی از سر آسودگی کشيدم ،
امروز کلاس داشتم و از شانس قشنگ من کلاسم با جناب رابرت بود ،
مقابل دانشگاه ایستاد و من عينکمو برداشتم و سمتش چرخيدم :
+خداحافظ .
اما کارلو نگاهش به جای خاصی معطوف بود
-نگفته بودی .
+ چيو ؟
- اینکه رابرت استاد این دانشگاهه !
و به سمتم چرخيد ، نگاه باریک شده اشو خيلی دقيق روی صورتم انداخت
،
خونسرد پاسخ داد :
+ مساله مهمی نبود .
و درب ماشينو باز کردم و پياده شدم .
***
- برادر 8 ساله من از تو عاقالنه تر رفتار می کنه .
... +
- اگر یک مقدار کمی عاقل بودی الان به جای دانشگاه در رختخواب استراحت می کردی .
+آنا !
- بله ، انتظار داری چی بگم ؟! بگم دوست خوبم چقدر عاقلی که با وجود
بيماری به دانشگاه اومدی و الان هم دوباره تب کردی !
+ تب من ربطی به بيماریم نداره .
- پس به چه چيز ربط پيدا می کنه ؟
+ کافيه !
آنا با اینکه هنوز عصبی بود اما ساکت شد ، دختر ایتاليایی که روزهای اول
بسيار زیاد خونسرد رفتار می کرد در اثر همنشينی با من خونسردیش از بين
رفته و حالا عکس العمل نشان می ده ،
البته تب من شاید از بيماریم نشات گرفته اما تقریبا قطع شده بود ولی رابرت باعث شد دوباره حالم دگرگون بشه
از یادآوری دوباره اش هم حالم بد ميشه ، بعد از اتمام کلاس منو صدا زد و ازم خواست بمونم گفت ميخواد باهام حرف بزنه ، ایستادم و رابرت دست در جيب که به نظر هر دختری جذاب به نظر می رسيد اما در نظر من منفور بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد :
- من خيلی قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارم به همين دليل تمام گذشته
و کارهای تو رو فراموش می کنم .
پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و مرد چشم سبز ادامه داد :
- تنها به یک شرط ...
کمی مکث کرد :
- با من باشی.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
🍃🌼در آخرین شنبه تیر ماه
به نیت تعجیل در فرج حضرت مهدی عجل الله تعالی
و سلامتی شما عزیزان صلواتی ختم کنیم 🌼🍃
🍃🌼اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ
🍃🌼وَ آلِ مُحَمَّدٍ
🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
#روزشمار_عیدغدیر
1️⃣ 2️⃣بیست و یک روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است...
🌺امیرالمومنین عليه السلام:
أيُّهَا النّاسُ! تَوَلَّوا مِن أنفُسِكُم تَأديبَها، وَاعدِلوا بِها عَن ضَراوَةِ عاداتِها
اى مردم! خودتان عهدهدار ادب كردن نفْس هايتان شوید و آنها را از وَلَع عادت هايشان باز داريد
📚غررالحكم حدیث 4522
🌷ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی!
🌷مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی!
•┄══••🔻••══┄•
@hamianekhanevade
•┄══••🔺••══┄•
#به_وقت_حسینی_بودن😊
#ارباب_سیدالشهــــدا❤️
(به نیت آقا امام حسین #زیارت_عاشورا
بخوانیم)
برویم به سوی #کربلا....
#السلامُ_علیکَ_یاٰأباعَبداللّٰه
....