eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
ویژه با موضوع رو از دست ندهید. با حضور سرکار خانم ✅ تبدیل مخاطب به او ✅ خودمان را به جای یک قرار دهیم ✅ با های غیرمستقیم ✅ مشکل اساسی ما در دین اسلام هست. ✅باید مجهز باشیم به علم و علم . ✅ باید یک فضایی باشد که دختران ما در آن آزادانه رفتار کنند. 👇 مشاهده فیلم در لینک زیر: https://www.instagram.com/tv/CCvZqDYnL7a/?igshid=1aw85lsfkd92r ... @hamianekhanevade
رمان 🦋 🕯 🌿 مرد مسن که تسخيص دادم دکتره پرونده امو به دست گرفت و شروع به مطالعه کرد ، بعد از چند دقيقه بالای سرم ایستاد - علت این تب و لرز چيه ؟ متعجب گفتم : + من باید بگم ؟ - پس چه کسی باید بگه ؟ من از کجا باید بدونم تو در دو روز گذشته چه خوردی یا کجا رفتی یا چه اتفاقی برات افتاده ؟ + من دو روز گذشته به یک مزرعه در اطراف شهر رفتم و نهار هم اسکالوپ مرغ و شام هم سوپ سبزیجات خوردم ، البته از عصر تا غروب هم وسط مزرعه نشستم . - چندین ساعت روی زمين نشستی ؟ باد هم می وزید ؟ + بله . - رطوبت زمين همچنين وزش باد در ایجاد این بيماری نقش داشته اند . + کی ترخيص می شم -تا یک یا دو ساعت دیگه ميتونی به خونه بری اما اینبار مواظب باش دوباره خودتو بيمار نکنی . و به همراه پرستار بيرون رفت . از خودم عصبانی بودم ، اون از پيچ خوردن پام این هم از تب و لرز ! دردسر پشت دردسر ، شبيه به دخترهای لوس و ضعيف داخل رمان ها شده بودم ، یادمه هميشه از دست و پا چلفتی بودن دخترها در اغلب رمان ها حرص خوردم ، هميشه عقيده داشتم یک دختر باید قوی و محکم باشه ، حالا چيزی رو که منع کرده بودم به سرم اومده بود ، خود کرده را تدبير نيست ... با شرمساری رو به کارلو گفتم : +خيلی ممنون از کمک دوباره . - کسی مجبورم نکرد پس تشکر لازم نيست +در هر صورت لطف کردی . - لطف نبود . و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه از اتاق خارج شد . چند دقيقه بعد پرستار با سينی وارد اتاق شد ، محتوی سينی شامل صبحانه سبکی بود که پيش روم گذاشته شد ، سرممو از دستم بيرون آورد و بدون هيچ حرفی از اتاق بيرون رفت . آب پرتقال رو از داخل سينی برداشتم و شروع به نوشيدن کردم ، صبحانه امو که خوردم کارلو درب اتاقو باز کرد : - دکتر مجوز ترخصيتو صادر کرد . و پاکتی از کمد بيرون آورد : - داخل این پاک لباس های خودته ، اگر برای تعویض نياز به کمک داری بگو پسره پرو ميخواد تو لباس عوض کردن کمکم کنه ! حتما بفرما ! + خودم عوض می کنم . - بيرون منتظرتم . وقتی بيرون رفت من هم لباسمو هر چند کمی سخت ولی عوض کردم . داخل ماشين که نشستيم پرسيدم : + هزینه بيمارستان چقدر شد ؟ بدون اینکه پاسخمو بده نيم نگاهی به من انداخت و ماشين راه افتاد ، ای بابا این چه رفتاریه ؟! این پسر ایتاليایی زیادی عجيب و غریبه ، دلم برای همسر آینده کارلو به شدت می سوزه ، بنده خدا قراره چه موجودی رو تحمل کنه ! یک مرد سرد ، مغرور ، خودخواه و بدون هيچ واکنشی نسبت به اطرافش البته کارلو در دو حالت کاملا تغيير ميکنه ، اولين حالت حضور مادربزرگه و دومی هم زمانيه که با بچه هاست . دودل بودم که سوالمو دوباره بپرسم که اینبار اون پرسيد : - برای حاضر شدن در محل کار و دانشگاه آمادگی داری ؟ + مشکلی ندارم ، فقط باید لباس مناسبتری بپوشم . روبروی خانه ایستاد و سعی کردم با بالاترین سرعت ممکن خودمو به اتاقم برسونم ، اولين مانتو و شلواری که به دستم اومد از کمد خارج کردم ، شالمو برداشتم و کليپس موهامو باز کردم ، نگاهم به آینه افتاد ، چقدر رنگ پریده به نظر می رسيدم ، سریع ضدآفتابی به صورتم زدم ، خط چشمی پشت پلک هام و رُژی روی لب هام کشيدم ، با صدای کارلو رُژ از دستم روی زمين افتاد : - خوشرنگه ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 نگاه شوک زده ام خيره به چشمان براق کارلو بود ، یکدفعه نگاهم به موهای پریشان ریخته شده دورم افتاد و فوری پشت درب اتاق پنهان شدم ، اینبار صداشو خيلی نزدیک به گوشم شنيدم انگار لب هاشو از آن سو به درب چسبانده : - البته روی لب های تو ! صدای قدم هاش نشان از رفتنش می داد ، نفس هام تند شده و قلبم با شدت زیادی به سينه ام می کوبيد ، فکر ميکنم از آثار مریضيه اما علاوه بر اون رفتارهای غير قابل پيش بينی کارلو هم به شدت منو شوکه کرده بود ، خدای بزرگ ، منو بی حجاب در حال آرایش دیده ! تازه اگر بخوام از افتضاحی که توی مزرعه پيش اومد چشم پوشی کنم باز هم از روبرو شدن باهاش خجالت می کشم ، یامين تو چرا فقط گَند می زنی ؟! سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و زود حاضر بشم ، با لباس های تعویض شده سوار ماشين شدم و عينک آفتابيمو زدم و خيره به روبرو موندم ، اما خبری از حرکت ماشين نبود ، سکوت فضای کوچک ماشينو پُر کرده بود ، سعی کردم صدام نلرزه : + قصد حرکت نداری ؟ نهایت تلاشمو کردم که بهش نگاه نکنم ، بعد از چند ثانيه ماشين حرکت کرد و من نفسی از سر آسودگی کشيدم ، امروز کلاس داشتم و از شانس قشنگ من کلاسم با جناب رابرت بود ، مقابل دانشگاه ایستاد و من عينکمو برداشتم و سمتش چرخيدم : +خداحافظ . اما کارلو نگاهش به جای خاصی معطوف بود -نگفته بودی . + چيو ؟ - اینکه رابرت استاد این دانشگاهه ! و به سمتم چرخيد ، نگاه باریک شده اشو خيلی دقيق روی صورتم انداخت ، خونسرد پاسخ داد : + مساله مهمی نبود . و درب ماشينو باز کردم و پياده شدم . *** - برادر 8 ساله من از تو عاقالنه تر رفتار می کنه . ... + - اگر یک مقدار کمی عاقل بودی الان به جای دانشگاه در رختخواب استراحت می کردی . +آنا ! - بله ، انتظار داری چی بگم ؟! بگم دوست خوبم چقدر عاقلی که با وجود بيماری به دانشگاه اومدی و الان هم دوباره تب کردی ! + تب من ربطی به بيماریم نداره . - پس به چه چيز ربط پيدا می کنه ؟ + کافيه ! آنا با اینکه هنوز عصبی بود اما ساکت شد ، دختر ایتاليایی که روزهای اول بسيار زیاد خونسرد رفتار می کرد در اثر همنشينی با من خونسردیش از بين رفته و حالا عکس العمل نشان می ده ، البته تب من شاید از بيماریم نشات گرفته اما تقریبا قطع شده بود ولی رابرت باعث شد دوباره حالم دگرگون بشه از یادآوری دوباره اش هم حالم بد ميشه ، بعد از اتمام کلاس منو صدا زد و ازم خواست بمونم گفت ميخواد باهام حرف بزنه ، ایستادم و رابرت دست در جيب که به نظر هر دختری جذاب به نظر می رسيد اما در نظر من منفور بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد : - من خيلی قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارم به همين دليل تمام گذشته و کارهای تو رو فراموش می کنم . پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و مرد چشم سبز ادامه داد : - تنها به یک شرط ... کمی مکث کرد : - با من باشی. ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌼در آخرین شنبه تیر ماه به نیت تعجیل در فرج حضرت مهدی عجل الله تعالی و سلامتی شما عزیزان صلواتی ختم کنیم 🌼🍃 🍃🌼اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ 🍃🌼وَ آلِ مُحَمَّدٍ 🍃🌼وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
1️⃣ 2️⃣بیست و یک روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است... 🌺امیرالمومنین عليه السلام: أيُّهَا النّاسُ! تَوَلَّوا مِن أنفُسِكُم تَأديبَها، وَاعدِلوا بِها عَن ضَراوَةِ عاداتِها اى مردم! خودتان عهده‌دار ادب كردن نفْس هايتان شوید و آنها را از وَلَع عادت هايشان باز داريد 📚غررالحكم حدیث 4522 🌷ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی! 🌷مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی! •┄══••🔻••══┄• @hamianekhanevade •┄══••🔺••══┄•
🍃 🥀 السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللهِ (السَّلامُ عَلَيكَ يا خِيَرَةِ اللهِ وابْنَ خَيرَتِهِ) اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الأرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكُمْ مِنّي جَميعاً سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ، يا اَبا عَبْدِاللهِ  لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى جَميعِ اَهْلِ الإسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِي السَّماواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّماواتِ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي رَتَّبَكُمُ اللهُ فيها، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالَّتمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِيائِهِم، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَلَعَنَ اللهُ آلَ زِياد وَآلَ مَرْوانَ، وَلَعَنَ اللهُ بَني اُمَيَّةَ قاطِبَةً، وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجانَةَ، وَلَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْد، وَلَعَنَ اللهُ شِمْراً، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ، بِاَبي اَنْتَ وَاُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسْأَلُ اللهَ الَّذي َكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَني اَنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمام مَنْصُور مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَللّـهُمَّ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلى اللهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَاِلى اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَاِلى فاطِمَةَ وَاِلَى الْحَسَنِ وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراءَةِ (مِمَّنْ قاتَلَكَ وَنَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَبِالْبَراءَةِ مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ وَاَبْرَأُ اِلَى اللهِ وَاِلى رَسُولِهِ) مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فِي ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ وَبِالْبَراءَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَراءَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ، اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَوَلِىٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْأَلُ اللهَ الَّذي أكْرَمَني بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِيائِكُمْ وَرَزَقَنِى الْبَراءَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ يَجْعَلَني مَعَكُمْ فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْق فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَسْأَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الَْمحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللهِ وَاَنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثاري مَعَ اِمام هُدىً ظاهِر ناطِق بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَاَسْألُ اللهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّأنِ الَّذي لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَني بِمُصابي بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطي مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعظَمَ رَزِيَّتَها فِي الإسْلامِ وَفِي جَميعِ السَّماواتِ وَالاْرْضِ اَللّـهُمَّ اجْعَلْني فِي مَقامي هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ، اَللّـهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَمَماتي مَماتَ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، اَللّـهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ الاكبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِي كُلِّ مَوْطِن وَمَوْقِف وَقَفَ فيهِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، اَللّـهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعاوِيَةَ وَيَزيدَ ابْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ، وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِياد وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ، اَللّـهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ (الاْليمَ) اَللّـهُمَّ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فِي هذَا الْيَوْمِ وَفِي مَوْقِفي هذا وَاَيّامِ حَياتي بِالْبَراءَةِ مِنْ
هُم ْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَبِالْمُوالاةِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ. سپس صد مرتبه لعن زیر را بگویید: اَللّـهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِم ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَآخِرَ تابِع لَهُ عَلى ذلِكَ، اَللّـهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتي جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ (عليه السلام) وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ، اَللّـهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً و بعد صد مرتبه سلام زیر را بگویید: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْد ِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ سپس یک مرتبه بگویید: اَللّـهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِم بِاللَّعْنِ مِنّي وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ (الْعَنِ) الثّانيَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ اَللّـهُمَّ الْعَنْ َيَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللهِ بْنَ زِياد وَابْنَ مَرْجانَةَ وَعُمَرَ بْنَ سَعْد وَشِمْراً وَآلَ اَبي سُفْيانَ وَآلَ زِياد وَآلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ. سپس به سجده رفته و بگویید: اَللّـهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ للهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتي اَللّـهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لي قَدَمَ صِدْق عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ اَلَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ. ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @hamianekhanevade
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان 🦋 🕯 🌿 پلک هامو بستم و اون موجود منفور ادامه داد : - به جرات می تونم بگم که من تنها مردی هستم که تقریبا با هر دختری از هر کشور و مليتی با هر دین و اعتقادی بودم و در این زمينه تجربه های زیادی دارم اما تو برام یک جذابيت خاصی داری . گوشه ی روسریمو گرفت : - همين حجاب مسخره و کناره گيری هات باعث ميشه هر دفعه بيشتر به تو تمایل پيدا کنم . تصميم گرفتم هيچ جوابی به این موجود پست تر از حيوان ندم ، روسریمو از دستش بيرون کشيدم و عقبگرد کردم تا بيرون برم اما باز هم صدای مشمئزکننده اش به گوشم رسيد : - باید یادآوری کنم که من یکی از بزرگترین سرمایه گزاران و ثروتمندترین آدم های این شهرم پس نفوذ زیادی در هر جایی که فکرشو کنی دارم ، توصيه می کنم در برابر چنين آدم بزرگی نرمش به خرج بدی . آب دهانمو قورت دادم و به سختی گفتم: + این حجم زیاد از انرژی و نفوذی که داری هر کجا که علاقه مندی صرف کن اما مطمئن باش هيچ وقت تسليم شدن منو نمی بينی . زانوهام سست شده بود اگر بيشتر می موندم قطعا پخش زمين می شدم ، وقتی از کلاس بيرون اومدم آنا منتظرم بود و من که نميدونم از بيماریم بود یا از حرف های رابرت در آغوش آنا رها شدم . من سکوت کردم و آنا فکر کرد بابت بيماریم حالم بد شده و من هم سعی نکردم توضيحی بدم ، حالا هم بعد از سرزنش سکوتش نشان از دلخوری می داد ، با نرم ترین لحن ممکم گفتم : +آنا جان حالم زیاد خوش نيست ، به جای سرزنش اگر کمکم کنی به خونه برم ممنونت می شم . دختر چشم عسلی انگار درک کرد چقدر حال بدی دارم که بدون هيچ حرفی با ماشينش منو به خانه رسوند و تنها با یک خداحافظی رفت * ضربه ای به درب اتاق زدم ، اجازه ی ورود داد و من بعد از وارد شدن دربو پشت سرم بستم ، با گام های محکم به سمت ميزش رفتم و پوشه داخل دستمو روی ميز قرار دادم : + پروژه در موعد مقرر به پایان رسيد . با حيرت گفت : - اما این امکان نداره ! +حالا که انجام شده پس امکان داره . - دکوراسيون داخلی اون برج کار بسيار سختی بود . + هميشه از انجام کارهای سخت لذت بردم . - خيلی خوبه ، می تونی بری سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم ، نفس عميقی کشيدم و خدا رو شکر کردم که پروژه در موعد مقرر تمام شد تا بهانه ای تازه به دست رابرت نياد . * هر دو خسته از روز سخت کاری وارد اتاق های خودمان شدیم ، لباس هامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم ، همزمان کارلو هم از اتاقش خارج شد ، من جلوتر به سمت آشپزخانه راه افتادم ، زیر قابلمه ها را روشن کردم و منتظر پخت بيشتر قرمه سبزی و دم کشيدن برنج موندم ، صبح قبل از بيرون رفتن غذا رو تقریبا نيم پز کرده بودم و الان کار خاصی نداشتم ، روی صندلی ميز نهارخوری نشستم ، کلافه و سردرگم بودم ، سرمو ميون دستام گرفتم و شروع به ماساژ شقيقه هام کردم ، سعی کردم هر چيزی که در ذهنم هست رو مرور کنم شاید دليل کلافگیمو متوجه بشم ترم دوم هم به اتمام رسيد و امتحاناتو با موفقيت گذروندم ، پروژه رابرت به پایان رسيد و من قراره ... با صدای کارلو سرمو از ميون دستام بلند کردم : - خسته ای ؟ + خيلی وقته؛ - از چی ؟ + از زندگی . - چرا ؟ + دليلش ميشه از ابتدای ورودم به دنيا تا به الان . واضح بود که از جواب بی سر و تهی که دادم چيز زیادی متوجه نشده به همين دليل بی هيچ حرفی روی صندلی روبروم نشست ، درخواستمو مطرح کردم + فردا روز تعطيله و اگر امکانش هست ميخوام مادربزرگ و بچه ها به اینجا بيان . - مشکلی نيست ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا