eitaa logo
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
1.7هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
618 ویدیو
42 فایل
﷽ 🌱موسسہ‌مشاوره‌حامیان‌خانواده‌ڪاشان 🌱مدیریٺ:فھیمه‌نصیرۍ|مشاورخانواده 09024648315 بایدساخت‌زندگےزیبا،پویا،بانشاط‌ومٺعالےرا♥️ همسرانہ‌آقایان↯👨🏻 @hamsarane_mr همسرانہ‌بانوان↯🧕🏻 @hamsarane_lady سوالےداشتین‌درخدمٺم↯😊 @L_n1368
مشاهده در ایتا
دانلود
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
🦋 #ہࢪ_ࢪۅز_ݕٵ_ڨࢪٵن🦋 ( #صفحه1) #بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان ⓙⓞⓘⓝ↴ ♡|→•@hamianekhanevade
اعضایـ جدید کانال خوش آمدید ☺️🍃 قرارمون یادتون نره😉😉😉😉 برای راحتی شما پست قرارمون از اینجا میشه❣ ✅ یه سر به بزنید..😉
امروز یه نیم ساعتی زودتر بریم سر آقا رو کنیم😍 وای چقدر حال میده وقتی آقا رو سوپرایز کنی😍❤️ من که آماده ام☺️😉😉😉 کیا آماده ان باهم بریم سر قرار؟؟؟؟ 👇👇👇
﷽♥️❀❀🦋❀❀❀ ♥️ ❀ ❀ 💍دوره جامع انتخاب همسر 💠 ترم اول مدرس: سرکارخانم 🔰برخی از سرفصلهای این دوره: ✿مهارتها و اصول انتخاب همسر ✿چرا خواستگار نداریم؟ ✿خواستگاری سنتی، یا مدرن ✿تحقیق از خواستگار، چرا وچگونه؟ ✿جلسه خواستگاری،باید ونبایدها؟ ❉ྚهزینه ی ثبت نام: ۲۰ هزارتومن 👈جهت ثبت نام هر چه سریعتر با شماره تلفن زیر تماس بگیرید: 09336123106 ⏳تاریخ برگزاری: پنج شنبه ۲ مرداد ماه 🕰 ساعت ۱۷ الی ۲۰ @hamianekhanevade
مشاوره | حامیان خانواده 👨‍👩‍👧‍👦
﷽♥️❀❀🦋❀❀❀ ♥️ ❀ ❀ 💍دوره جامع انتخاب همسر 💠 ترم اول مدرس: سرکارخانم #نصیری 🔰برخ
دختران و مادران عزیزی که هنوز موفق به ثبت نام نشدند می توانند قبل از شروع کلاس حضور پیدا کنند مکان کلاس: میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان
6⃣1⃣ روز تا عیدالله الاکبر، عید ولایتعهدی مولایمان، عید غدیر خم باقی مانده است... 🌺امیرالمومنین عليه السلام: أيُّهَا النّاسُ! تَوَلَّوا مِن أنفُسِكُم تَأديبَها، وَاعدِلوا بِها عَن ضَراوَةِ عاداتِها اى مردم! خودتان عهده‌دار ادب كردن نفْس هايتان شوید و آنها را از وَلَع عادت هايشان باز داريد 📚غررالحكم حدیث 4522 🌷ای جان پاک ختم رسل در بدن، علی! 🌷مهر تو روح طاعت هر مرد و زن علی! •┄══••🔻••══┄• @hamianekhanevade •┄══••🔺••══┄•
امروز یه نیم ساعتی زودتر بریم سر آقا رو کنیم😍 وای چقدر حال میده وقتی آقا رو سوپرایز کنی😍❤️ من که آماده ام☺️😉😉😉 کیا آماده ان باهم بریم سر قرار؟؟؟؟ 👇👇👇
. ♥السلام علیک یا ابا صالح المهدے♥ ❣❣ ✨بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم✨ 🕊اِلـهی عَظُمَ الْبَلاءُ،وَبَرِحَ الْخَفاءُ،وَانْكَشَفَ الْغِطاءُ،وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ،وَمُنِعَتِ السَّماءُواَنْتَ الْمُسْتَعانُ،وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِوالرَّخاءِ؛اَللّـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد ،اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْناطاعَتَهُمْ ،وَعَرَّفْتَنابِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم،فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاًعاجِلاً قَريباًكَلَمْحِ الْبَصَرِاَوْهُوَاَقْرَبُ؛يامُحَمَّدُياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُماكافِيانِ،وَانْصُراني فَاِنَّكُماناصِرانِ؛ يامَوْلاناياصاحِبَ الزَّمانِ؛الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ،اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني،السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ،الْعَجَلَ الْعَجَلَ،الْعَجَل،يااَرْحَمَ الرّاحِمينَ،بِحَقِ مُحَمَد وآلِهِ الطاهِرین🕊 @hamianekhanevade
✅ برای اولین بار در کاشان : 💢پک کامل 💥 کارگاههای یک روزه 💥 🕰 هر روز از ساعت ۱۷:۳۰ 🌈روز اول : شنبه ۴ مرداد موضوع : مشاوره سلامت ✅ یاد بگیریم هرچه سلامت معنوی یک خانواده بالاتر باشه شادکامی و موفقیت اون خانواده بیشتر هست استاد کارگاه آقایان: آقای ابن علی استاد کارگاه بانوان: خانم رسول زاده 💫💫💫 🌈روز دوم : یکشنبه ۵ مرداد موضوع : مشاوره استاد کارگاه آقایان: آقای فرجی استاد کارگاه بانوان: خانم نصیری ✅ یاد بگیریم چطوری میشه در عین همه مشکلات فرزند خوبی تربیت کنیم؟ 💫💫💫 🌈روز سوم : دوشنبه ۶ مرداد موضوع : مشاوره استاد کارگاه آقایان : آقای دهقانی استاد کارگاه بانوان : خانم طائفی ✅ یاد بگیریم با حقوق متقابل و وظایف خودمون آشنا بشیم 💫💫💫 🌈روز چهارم : سه‌شنبه ۷ مرداد موضوع : مشاوره استاد کارگاه آقایان: آقای دکتر روحانی استاد کارگاه بانوان: خانم دکتر شیروانی ✅ یاد بگیریم مثلا خساست همسر از دوست نداشتن نیست مزاجش باید اصلاح بشه؛ خیانت همسر با تعدیل مزاج قابل درمانه 💫💫💫 🌈روز پنجم : چهارشنبه ۸ مرداد موضوع : مشاوره ✅ یاد بگیریم روش های نوین برندینگ همسرداری چیه؟ استاد کارگاه آقایان: آقای صالحی استاد کارگاه بانوان: خانم سرلک 💫💫💫 🌈روز ششم : شنبه ۱۱ مرداد موضوع : مشاوره ✅ یاد بگیریم چگونه میشه همیشه برا همسرمان مطلوب بمانیم؟ استاد کارگاه آقایان: آقای ربانی استاد کارگاه بانوان: خانم نصیری 💫💫💫🌈💫💫💫 ♨️ به مناسبت دهه مبارک ذی الحجه و به دلیل استقبال شما عزیزان : زوجینی که هر ۶ کارگاه را شرکت کنند بجای ۳۰۰ هزار تومن فقط با پرداخت ۲۰۰ هزار تومن می توانند ثبت نام کنند جهت اطلاعات بیشتر تماس بگیرید 🌹 09378853535 🏛مکان : میدان پانزده خرداد ابتدای خیابان طالقانی دانشگاه فرهنگیان @hamianekhanevade
رمان 🦋 🕯 🌿 بغضی عجيب به گلویم چنگ می زد ، یامين ! دختر تو چت شده ؟! مگر نه اینکه از این رفتارها زیاد از کارلو دیدی ! پس چرا الان بغض کردی ؟! دليلی برای ناراحتی وجود نداره ، تو باید به خودت مسلط باشی دختر ! نفس عميقی کشيدم و وارد فرودگاه ميالنو مالپنسا شدم . *** فصل 2: با دیدن چهره مامان که با چشمای قشنگش دنبال من می گشت یک دنيا انرژی به وجودم سرازیر شد ، دستمو بالا بردم و براشون تکون دادم ، هستی با هيجان بالا پایين می پرید ، شادی با لبخند برام دست تکون می داد ، مامان اشکی از چشم راستش چکيد و با لبخندی لرزان به من خيره موند ، اما بابا نه دستی تکون داد و نه لبخندی زد با ظاهری سرد فقط نگاهم می کرد اما فقط من ميتونستم گرما و اشتياق نگاه پدرانه اش رو تشخيص بدم ساکمو تحویل گرفتم و خيلی سریع خارج شدم ، با دیدن مامان ساک و کيفمو روی زمين انداختم و خودمو در آغوش بی ریای پر از عشقش رها کردم ، مامان در گوشم ميگفت : - دختر قشنگم ، عزیزدلم ، مامانم ، دلم برای چشمای خوشرنگت تنگ شده بود فدات شم . من که اشک تمام صورتمو پوشانده بود سرمو در سينه اش فشردم و هق زدم : + مامان ؛ بالاخره از آغوش مادرانه اش دل کندم و جدا شدم ، روبروی بابا ایستادم ، هنوز چشمانم پر از اشک بود : +سلام بابا . - سلام در چشمانش خيره شدم ، خوشرنگی چشمانم ارث پدر بود ، کاش خوشحالی و دل خوش هم از دل پدر و مادر به قلب فرزند موروثی بود ، اون وقت مثل رنگ چشمانم هيچ جوره از بين نمی رفت . بدون هيچ فکری خودمو به آغوش بابا رسوندم و دستامو دور کمرش حلقه کردم : +خواهش می کنم دریغ نکن . انتظار پَس زده شدن داشتم اما در کمال تعجب دستان قدرتمند پدر دورم حلقه شد و منو به خودش فشرد ، گریستم اینبار هم از روی دلتنگی هم اشتياق ، پدرم بعد از مدت ها تحریم محبت را شکست ، دست چپم که روی کمرش بود ناخودآگاه مشت و پيراهنش در دستم فشرده شد ، صدای بم شده اش قلبمو لرزوند - وقتی هستی همه چيز بهتره ... +مثلِ ؟ - حال من ؛ سرمو از روی سينه ستبر پدر بلند کردم ، روی پنجه ام ایستادم و ب*و*سه ی پر از مهر روی گونه اش کاشتم ، لبخند واضحی روی لب هاش شکل نگرفت اما من لبخند چشمانش را حس کردم . با شادی و هستی هم رفع دلتنگی کردم و همگی از فرودگاه خارج شدیم . وارد خانه که شدم گویی تمام جهان را یکجا به من هدیه داده باشند به همان اندازه خوشحال شدم ، اکرم خانم در حالی که اسفند دود ميکرد به سمتم اومد ، دلم برای این زن کمی تپل و سفيد پوست به شدت تنگ شده بود ، چند دوری اسفند دور سرم چرخاند و در آخر روی اسفند دودکن ریخت سينی رو ازش گرفتم و روی زمين گذاشتم ، رفتم جلو : + دیگه چيزی برام نمونده که کسی بخواد چشم بزنه اکرم خانم ، حال خودت چطوره ؟ - نگو مادر ، بر و رو داری تحصيل کرده ای خارج رفته ای هواخواهات زیادن مادر . لبخندی به سادگی این زن دوست داشتنی زدم و بغلش کردم ، گونه های منو تند و پشت سر هم می ب*و*سيد تا حدی که صدا هستی در اومد : + اکرم جون اینقدر لپاشو ب*و*س کردی اون یه ذره لپشم از بين رفتا . زن مهربان از من فاصله گرفت : - خدا نکنه دخترم ، زبونتو گاز بگير . انگار در نبود من روحيه همه کمی بهتر شده بود ، پس نبودِ من برای همه خوب بوده ؛ مامان گفت: عزیزم برو لباستو عوض کن و بياصبحانه بخوریم . ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝
رمان 🦋 🕯 🌿 ساعتو نگاه کردم ، 7 صبح بود ، از دو پله کوتاه باال رفتم و وارد اتاقم شدم ، هيچ چيز تغيير نکرده بود فقط انگار اتاقم تميزه شده ، مانتومو درآوردم و روسریمو باز کردم و خودمو روی تخت رها کردم ، واقعا هيچ کجای دنيا حتی کشورهای اروپایی مثل خونه خود آدم نميشه ، با اینکه در این 9 ماه آزاری از سوی کارلو به من نرسيد اما واقعا در اونجا معذب بودم ... کارلو ، اولين چيزی که بعد از اسمش به ذهن ميرسه یک جفت چشم آبی هست ، مامان اسممو صدا کرد و من فهميدم باید هر چه زودتر برای صبحانه سر ميز حاضر بشم ، صميم گرفتم قبل از صبحانه حمام کنم . *** دانای کل: صدای ضربه ای که به درب اتاق می خورد باعث شد که سرشو از ميان دستانش دربياورد و اجازه ورود را به کاترینا بدهد ، منشی هميشه شيک و خوشرو وارد شد : + جناب دلوکا همه پرسنل رفتند ، اگر کاری با من ندارید من هم برم ؟ - نه کاری ندارم می تونی بری . + به اميد دیدار . - همچنين . کاترینا وقتی درب اتاقو پشت سرش بست به این فکر کرد که چرا این مرد سردِ مغرورِ جذاب 3 هفته است که اینقدر پریشانه ؟! البته نه از نظر ظاهری بلکه از نظر روحی ! کاترینا با حس ششم قوی ای که داشت این موضوع را به خوبی حس می کرد ، وسایلش را جمع کرد و قصد خروج داشت که چشمش به درب اتاق خالی ای افتاد که قبال متعلق به دختر زیبای ایرانی بود ، مقدار زیادی احساس دلتنگی برای یامين در وجودش حس می کرد ، آهی کشيد و از درب سالن خارج شد . از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره سراسر شيشه اتاقش رفت ، دست هایش را داخل جيب های شلوارش فرو برد و از پنجره بزرگ اتاقش به خيابان خيره شد ، هميشه عقيده داشت که بسيار باهوش است و می تواند به سادگی به تمام سوالات پيچيده پاسخ دهد اما حالا نمی توانست به چند سوال بسيار ساده پاسخ بدهد و آن هم اینکه چرا شب ها انگيزه ای برای برگشت به خانه ندارد ؟ چرا صبح ها اصلا دلش نمی خواهد به شرکت بياید ؟ چرا ميل زیادی به خوردن غذا ندارد ؟ چرا روزها و شب ها اینقدر برایش تکراری و کسل آور است ؟ چرا چرا چرا سرش از حجم زیاد این چراها در حال انفجار بود ، به سمت ميزش رفت ، کشو را باز کرد و بطری محبوب اهدایی پدرش را بيرون آورد و مقداری از ویسکی داخل ليوان مخصوص خودش ریخت ، ليوانش را در دست گرفت و یه ضرب نوشيد ، دقایقی گذشت اما درد سرش کاهش نيافت ، ليوان دیگری نوشيد اما باز از این سر درد لعنتی نجات پيدا نکرد ، ليوان سوم چهارم پنجم ... زمانی به خودش آمد که تمام ویسکی آن بطری را نوشيده بود ، حاال درد سرش فراموشش شده بود ، تلو تلوخوارن روی مبل افتاد ، از خود پرسيد چرا یکدفعه هوا اینقدر گرم شد ؟! کراواتش را شل کرد و دکمه ی اول پيراهنش را باز نمود ، صدای زنگ موبایلش باعث شد تکانی بخورد ، به سختی دست داخل جيبش فرو کرد و موبایلش را بيرون آورد ✍🏻 ... ╔═🦋🕯══════╗    @hamianekhanevade ╚══════🕯🦋═╝