رمان 🦋 #خدا_عشق_را_واسطه_کرد
🕯 #فصل_دوم
🌿 #پارت_98
مامان شوک زده زیر لب زمزمه کرد :
- ثریا ...
پس اون زن اسمش ثریاست ؛
کمی که از شوک خارج شد پرسيد :
- تو ثریا رو از کجا می شناسی ؟
+ کسی که منو گروگان گرفت ثریا بود .
نفس های مامان صدادار شده بود :
- این امکان نداره !
بدون توجه به من نگران از اتاق خارج شد ، لای در اتاقو باز کردم و دیدم
که مامان و بابا به اتاقشون رفتند
سریع از اتاقم بيرون اومدم وبا اینکه از این کار منتفر بودم ولی پشت دراتاقشون گوش ایستادم :
- نرگس تو مطمبنی ؟
+ خودمم از زبون یامين شنيدم شوکه شدم .
- آخه بعد از این همه سال ؟
+ ثریا از همون اول هم کينه ای بود .
- اما اون مسأله که تمام شد ، چه کينه ای ؟
+ برای ما تمام شد ، برای اون نه !
یکدفعه دستی دور مچم از روی آستين لباسم پيچيده شد و منو به سمت
عقب کشيد ، به دیوار پشت اتاق چسبيدم و یک جفت آبی روشن در چشم
هایم خيره شد :
- گوش دادن مخفی به مکالمه دیگران کار درستی نيست
دست راستش هنوز دور مچ چپم حلقه بود ، اون یکی دستشو کنار صورتم به
دیوار زد :
- دقيقا منظورت از کارهای شخص چيه ؟ فکر نمی کنم استراق سمع جز
کار های شخصی محسوب بشه .
+من هم ميخوام بپرسم که چرا مکالمه ما در این وضعيت باید انجام بشه ؟
- چون که من می خوام در چنين وضعيتی حرف بزنيم .
+ اما این وضعيت بر خلاف خواسته ی منه .
فاصله ی صورت هامونو داشت کمتر می کرد :
- چرا فکر می کنی من باید هميشه طبق خواسته تو عمل کنم ؟
مچمو از داخل دستش بيرون کشيدم :
+چون فکر می کردم برای خواسته ی دیگران احترام قائلی
چند ثانيه ای در چشم هایم نگاه کرد و بعد به آرامی دستشو از روی دیوار
برداشت ، با اینکه حس کردم حرفی برای گفتن داره اما بدون هيچ حرفی رفت .
هنوز دور مچم حرارت داشت ... انگار جای تک تک انگشتانش از روی
آستين به داخل نفوذ کردند و روی پوستم گرمای عجيبی به وجود آورده اند
...
***
- حال شما بهتره ؟
+بله خداروشکر بهترم جناب سرهنگ .
- پس می تونيم شروع کنيم ؟
+بله حتما .
- از اون 4 نفر کسی رو از قبل می شناختی ؟
+بله ، 2 نفر از اونها رو ميشناسم ، ساسان کبيری و شيما فلاح
-این آشنایی مربوط به چه زمانی هست ؟
+در دوران کارشناسی با شيما فلاح دوست و همکلاسی بودم ...
- و ساسان کبيری ؟
+ساسان کبيری هم همکلاسیم بود اما ...
- اما چی ؟
+ما با هم مدتی دوست بودیم .
- چی شد که ارتباطت باهاشون قطع شد ؟
+با مرگ برادرم از آدم های اطرفم مثل این دو تا غافل شدم و اینها هم
دیگه از من سراغی نگرفتند .
- خصومت شخصی با شما نداشتند ؟
+ نه ، ما تا آخرین روزی که با هم دوست بودیم رابطه بدون تنشی داشتيم.
✍🏻 #فائزہعبدے
#این_داستان_ادامه_دارد...
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
╔═🦋🕯══════╗
@hamianekhanevade
╚══════🕯🦋═╝
🌺۲۵ ذی الحجه، روز خانواده گرامیباد
♦️بنای کار ازدواج، بر سازش دختر و پسر است؛ بروید باهم بسازید.
🌿🕯🦋🕯🌿 🌿🕯🦋🕯🌿
سلام و عرض ادب،عذرخواهی میکنم بدموقع مزاحمتان شدم،نت نداشتم زودتر پیام ارسال کنم،بنده عضو کانال بنیاد حامیان خانواده کاشان هستم،خواستم امروز رو خدمتتان تبریک عرض کنم.
✅ #پیام_ارسالی از یکی از شما همراهان خوب کانال به مناسبت گرامیداشت روز #تکریم_خانواده
#بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
@hamianekhanevade
001- HamayeshTMA 1399.mp3
20.8M
🏵 #مدیریت_مومنانه_خانواده 1
دکتر حبشی
✅ حتماً حتماً به همراه همسرتون گوش کنید🌹
#ازدواج
🔴 از دستش ندین
سلام ....
صبحتون بخیر💕🐬
صبح زیبا و پر انرژی تون بخیر🦋🐚
🌷 #باما_همراه_باشید
☘ #بنیاد_حامیان_خانواده_کاشان
🥀 @hamianekhanevade 🕯