دیدید ادم بعضی وقتا یهو تو واقعیات زندگی گیر میکنه و تو افسردگی لحظه ای فرو میره؟ الان من تو اون لحظه م....
طبیعیه این حد از دل گرفتگی؟
نمیدونم... فقط میدونم درد دارم
دردای بزرگی که انقد سعی میکنم بهشون فکر نکنم فراموش میکنم چه دردیه، ولی درد داره عمیقا این دردای فراموش شده درد داره....
جوریکه از دردش به خودم میلرزم، بابتش میترسم، شایدم حرص میخورم....
نمیخوام ناله کنم چون برام سطحی و مسخرست
ولی واقعا از بد بودن خودم به سطوح اومدم...
یعنی خدا به اون بزرگی چجوری منو با تمام ساخته هاش خورد و خاکشیر نکرده؟
وقتی یه انسان ناشکره، وقتی یه انسان به عبادت توجه کافی نداره و بابت امتحانات الهی غر میزنه، واقعا حقشه که زمین و زمان ببلعتش... ولی چرا خدایا چجوری... چجوری مارو بخاطر اشتباهاتمون نابود نمیکنی.... با دست نوازشت دستمونو میگیری و میگی عزیزم میفهمم دست خودت نبود گناه کردی، میدونم خطا کردی، ولی بیا قول بده دیگه انجامش ندی منم کمکت میکنم...آ خدا... کشتی منو با این مهربونیت و ناشکریم.... 😔
هدایت شده از مجهولات
«یَضِیقُ صَدْرَکَ» در واقع یعنی «سینهات تنگ میشود».
تا حالا سینهتون تنگ شده؟ اینجور که بعد یه حرف، یه اتفاق، نفس کشیدن براتون سختترین کار دنیا بشه. انگار باید هوا رو به زور فرو کنی تو سینهات و بعد مثل سطل چاهی که ریسمانش پوسیده، از عمق ریههات بیرونش بکشی.. رسما دونه دونه دم و بازدمتو بشماری و آرزو کنی کاش زندگی به چیز دیگهای غیر از «نفس» بند بود…
خوب نیستم
نقاشی میخوام، نوشتن نهج البلاغه و صحیفه میخوام، کامل کردن دیکشنری انگلیسیمو میخوام، گسترش طراحی و گوش دادن تاریخ اسلام اقای دوانی رو میخوام
من دارم به روتینام و فعالیتای با ارزشم نمیرسم و این خیلی بده خیلی