#فنجانی_چای_باخدا ✨🍮🍮
#قسمت_179
آن شب تا بیرونِ در بدرقه اش کردم
و فاطمه خانم گرم به آغوشم کشید
و زمزمه که برایِ سلامتی پسرش دعا کنم..
پسری که شوهرم بود و بعد از اذان صبح عازم...
(جنگ پایان پدرهایِ سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جانِ پسرها باقیست..)
آن مرد رفت؛ وقتی که باران نمیبارید
آسمان نمی غرید
و همه ی شهر خواب بودند
به جز من..
حالا او در عراق بود و همه ی قلبم خلاصه میشد در نفسهایش..
روزها به جانماز و صدایِ مداحیِ پخش شده از تلوزیون پناه میبردم
و شبها به تسبیحِ آویزان از تختم.
هر چند روز یکبار به واسطه ی تماسهایِ دانیال با حسام
چند کلمه ی پر قطع و وصل، با تکه ی جدا شده ام، حرف میزدم
و او از سرزمینِ بهشت میگفت.
اینکه جایم خالی ست و تنش سلامت..
اما مگر این دل آرام میشد به حرفهایش؟؟
هرروز چشمم به دریچه ی تلوزیون و صحنِ عاشورایی امام حسین (ع) بود
و نجوایی صدایم میزد که بیا..
که شاید فرصت کم باشد..
که مسیرِ بین الحرمین ارزش تماشا دارد..
عاشورا آمد؛
و پروین و فاطمه خانم نذری پزان شان را به راه انداختند..
عاشورا آمد و دانیالِ سنی
بیرق عزا بر سر در خانه زد
و نذرهایِ پسرِ علی(ع) را پخش کرد..
عاشورا آمد و مادرِ اهلِ تسنن ام
بی صدا اشک ریخت و بر سینه زد..
علی«ع» و فرزندانش چه با دلِ این جماعت کرده بودند
که بی کینه سیه پوشی به جان میخریدند؟؟
حسین فرزند علی، پادشاه عالم باشد و دریغش کنند چند جرعه آب را؟؟
مگر نه اینکه علی، نان از سفره ی خود میگرفت
و به دهانِ یتیمانِ دشمن مینهاد؟؟
این بود رسم جوانمردی؟؟
گاه زنها از یک لشگر مرد، مردتر میشوند..
به روزهایِ پایانی محرم نزدیک میشدیم
و من بیقرار تر از همیشه
دلخوش میکردم به مکالمه هایِ چند دقیقه اییم با حسام.
حسامی که صدایش معجونی از آرامش بود
و من دلم پرمیکشید برایِ نمازی دو نفره..
و او باز با حرفهایش دل میبرد
و مرا حریصتر میکرد محضِ یک چشمه دیدنِ صحن و سرایِ حسین(ع)..
ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/898170882C1376290adb
@hamsardarry 💕💕💕