من بی خیال و دلقک و بی احساس و بچه نیستم
فقط نمیتونم بزارم تو ترس ها و عشق و نگرانی و شرم هامو ببینی
پس فقط اونو تبدیل به جوک یا یک تعریف تخریب کننده تبدیل میکنم
•از طرف entp•
هدایت شده از مجهولات
『برای همطاف』
سلام عزیزِ نوزده سالهی من،
شاید باورت نشه ولی من توام. ده سال بزرگتر، نشسته در همون «آشپزخونهی دلباز و پر نوری» که همیشه دلت میخواست. دارم این نامه رو در یک روز خنک بهاری برات مینویسم، با همون حس نشاطی که همیشه از بهار میگرفتی و در حالی که صدای چاوشی در پسزمینه پخش میشه (آره، هنوز هم نتونستیم ترکش کنیم!).
میدونم این روزها چقدر درگیر خودتی. میدونم چقدر بار روی دوشت احساس میکنی و چقدر نگران یک جمله یا یک نگاهت هستی که مبادا کسی رو دلسرد کنه. تو با عشق وارد این رشته شدی تا یک معلم دینی خوب بشی، تا بچهها رو با آغوش باز بپذیری، اما گاهی اینقدر غرق کمالگرایی میشی که از جلوی چشم اساتید و آدمهایی که دوستشان داری محو میشی.
یادمه اون روزا رو. اون ترس عمیق از اینکه نکنه به اندازه کافی خوب نباشی. اون حس تنهایی که گاهی آزارت میداد اما همزمان در حال یادگیریِ این بودی که چطور در اون به صلح برسی و خودت رو به تنظیمات کارخانه برگردونی. هی با خودت میگفتی کاش قویتر شیم، کاش آدم بهتری بشیم، کاش تو سال جدید اتفاقات بهتری بیفته. همیشه آرزو داشتی که بتونی علم و هنر رو برای بچهها تلفیق کنی و به جای غصه خوردن، دستشون رو بگیری.
اما عزیز دلم، دلیل اصلی که این نامه رو از آینده برات مینویسم، فقط مرور این خاطرات قشنگ نیست. من اینجام تا یک هشدار خیلی مهم بهت بدم. هشداری که اگر بهش گوش ندی، روزی چنان پشیمون میشی که دیگه راه برگشتی نیست.
دقیقاً در سالهای پیش رو، به خاطر همون جملهای که خودت گفتی ("بدترین نوع افراط، در راه هدف درسته")، تو به نقطهای میرسی که از شدت فشارِ کمالگرایی و دیدن فضای مسموم جامعه، تصمیم میگیری به کل تسلیم بشی. یک روزی یک فرصتِ بسیار بزرگ برای تدریس و اثرگذاری در جایی که همیشه خوابش رو میدیدی بهت پیشنهاد میشه، اما صدای کمالگرای درونت بهت میگه: «تو هنوز کامل نیستی! تو ممکنه راه رو اشتباه بری!» و تو از ترسِ قضاوت شدن، تصمیم میگیری خودت رو در غار امن و تنهاییِ خودت حبس کنی و روی اون رویای معلمی خط بکشی.
هشدار من به تو اینه: به اون صدا گوش نده! تماشاچی نباش!
اگر اون روز عقب بکشی، روحت میمیره و بچههایی که قرار بود با دستهای تو به مسیر برگردند، برای همیشه اون آغوش امن رو از دست میدن. یادت باشه که استادِت راست میگفت؛ تو قرار نیست کسی رو به زور هدایت کنی، تو فقط باید خودت رو دوست داشته باشی و ادامه بدی.
گوشی رو بذار کنار، از اون اخبار و فضای مسمومی که فقط ذهنت رو میخوره فاصله بگیر، کمالگراییت رو در آغوش بگیر اما نذار فلجت کنه. تو اشتباه خواهی کرد، پاسخهای غلط خواهی داد، اما دقیقاً همون نقصهاست که از تو یک معلمِ انسان و قابل لمس میسازه، نه یک رباتِ بینقص.
راه درسته. مقصد درسته. نگران هیچی نباش. فقط... جا نزن!
با عشق،
خودِ قویتر و آرامترِ تو از ده سالِ بعد!
@mjholat
همطاف
『برای همطاف』 سلام عزیزِ نوزده سالهی من، شاید باورت نشه ولی من توام. ده سال بزرگتر، نشسته در همون «
خعلی خوب بود آه خداونداااا
تقدیمی های حمیده همیشه اینطوریه
چون واسش ایده های بکر داره و زحمت میکشه خیلی قشنگ از آب درمیاد
و من بابت این ممنونم
بهش شنیدنش نیاز داشتمم💕