#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و هشتم
[رسول]
برامون باور کردني نبود اما، بالاخره اين پروندهي تلخِ سخت بد قلق هم تموم شده بود.
بالاخره با موفقيت تموم شده بود.
ديروز که بچه ها برگشته بودن، گزارشاتِ نهايي رو نوشته بودن و قرار بود امروز ظهر، ساعت دو با آقاي عبدي جلسهي جمعبندي و ختم پرونده رو داشته باشيم.
نگاهي به ساعتم انداختم. ده دقيقه به دو بود.. هنوز يه سري کار براي انجام دادن پاي سيستمم داشتم.. فايل مورد نظرم رو باز کردم تا قبل از رفتن به جلسه انجامشون بدم که صدايِ داوود رو از پشت سرم شنيدم: همسايه خونه نيست؟!
نگاهش کردم و گفتم: چرا هست، بيا تو!
همونطور که کنارم ايستاده بود گفت: نمياي مگه جلسه؟ پاشو باهم بريم بالا.
نگاهي بهش انداختم و گفتم: چرا ميام.. گفتم تو اين چند دقيقه اين فايلا رو هم ارسال کنم تموم بشه.. تو برو منم ميام.
سري تکون داد و خواست بره که گفتم: داوود؟
مکث کرد.. جواب داد: جانم؟
گفتم: نيام بالا ببينم نيستي بپرسم کجايي بگن آفريقايِ شمالي ها..
خنديد.. دست به سينه ايستاد و گفت: بعيد نيست! نه که نيروي کارآمد و خاصيام، هر لحظه ممکنه منو بفرستن ماموريت!
رو پنجه ي پا صندليمو کامل چرخوندم سمتش.. چشمامو ريز کردم و گفتم: من ديروز تو جمع تو رو ديدم، بُلُبل زبونيت بي جواب مونده.. مثل اينکه شما ادب نشدي آقا داوود.
شونه اي بالا انداخت و گفت: اون سري مظلوم نگاه کردم يه فيليپيني نوشِ جان کردم.. گفتم اين دفعه حداقل بذار يه چيزي گفته باشم دلم نسوزه!
و بعد به ساعتش نگاهي کرد و گفت: پاشو ديگه.. پنج دقيقه هم اينطوري گذشت.. برگشتي بفرستش.
نگاهي به سيستمم انداختم و ناچارا گفتم: باشه..
و بلند شدم.
از سکويِ مرکزي پايين رفت و منم پشت سرش.. که يهو چيزي يادم اومد..عقب گرد کردم و کشويِ ميزمو باز کردم و اسپري هامو توي مشتم جا دادم و آروم تو جيبِ شلوارم سرشون دادم.
پا تند کردم و به داوود رسيدم و گفتم: بريم.
اشتباه کردم که فکر ميکردم برداشتنشون از چشمش دور مونده. چون پرسيد: لازمت ميشه.. آره؟!
بيخيال گفتم: اين ديگه شده يه رفيق برا من داوود! براي پيشگيري از بدتر شدنش بايد استفاده کنم ديگه..!
اما اين داوود، دست پرورده ي محمد بود! به اين سادگي کوتاه نميومد.. گفت: آبيو ميگم.. هردوشو برداشتي.. درست دیدم نه؟! من نبودم لازمت شده؟ آره؟
جواب دادم: جايگزین تو بود خب! تو نبودي،اومد جات!
به اتاقِ کنفرانس رسيده بوديم. همونطوري که جلوتر ازش ميرفتم داخل بهش گفتم: ستادِ عذاب وجدان دادن به داوود!
جوابي نداد. توي فکر رفته بود انگار!
سعيد و فرشيد و شهاب هر سه زودتر از ما اومده بودن و روي صندلي هاشون نشسته بودن.
رو بهشون گفتم: ميبينم که سريع جمع شدين.. آقا فرشيد قبلا جلسه ميذاشتن يه ربع دير ميرسيدين حالا اولِ وقت شسته
رُفته آماده اين؟! نکنه خبريه..؟ آقا محمد ميخواد تشويقي مرخصي بده به ما هم بگين!
فرشيد که بينِ شهاب و سعيد نشسته بود جواب داد: آقا رسولو نگاه کن! آقاي عبدي يه تشويقياي برامون در نظر گرفته
اساسي.
و بعد شهابو نگاه کرد!
همونطوري که رويِ صندلي هاي روبروشون مينشستيم به شهاب گفتم: آره شهاب؟..خبريه؟!
شهاب در حاليکه انگار پشيمون بود از حرفي که به فرشيد دهن لَق زده گفت: نه آقا رسول.. فقط من حس کردم آقاي عبدي داشتن با آقا محمد از يه پرونده ي جديد صحبت ميکردن.. اسم قشنگي هم داشت.
و بعد اخمِ ريزي کرد و گفت: فکر کنم مهاجر..يا يه همچين چيزايي بود.
نفسم رو با صدا دادم بيرون و گفتم: عجب.. دلمون خوش بود اين پرونده تموم شده ها.
سعيد مهربون نگاهم کرد و گفت: مگه برايِ تو بودن يا نبودنِ پرونده فرقي ميکنه..؟! تو وقتايي هم که شب کار نيستي گاهي ميموني سايت کارا رو انجام بدي! الان از اين ناراحتي؟
گفتم: نه خب.. ولي ميدوني که.. کلا بعد از پرونده هاي سنگين آدم دلش استراحت ميخواد.
سرشو به نشونه ي تاييد تکون داد.
ما، يعني من و داوود پُشتمون به در بود اما، با بلند شدنِ بقيه متوجه حضور آقا محمد و آقاي عبدي و آقاي مرادي شديم و بعد از اومدنشون، جلسه رسما شروع شد.
اول محمد صحبت کرد و از روند کليِ پرونده گفت. بعد نوبت به من رسيد تا گزارشاتِ لازم رو بدم.. و بعد از من به نوبت سعيد، فرشيد، شهاب و داوود صحبت کردن..
حرف ها و گزارش هاي سعيد، که بيشتر از همه ي ما طول کشيد، بيشتر از گزارش، شبيه به يه کتاب بود..شبيه يه کتابِ
داستان که تک تکِ صفحه هاش از تخيلاتِ نويسندهش پديده اومده.
يه داستان که بعضي صفحه هاش غم داره و بعضي هايِ ديگهش ترس.
اما اين بار.. اين صفحه هاي طولانيِ غم انگيزِ ترسناک،داستان نبودن. که اگه بودن، با شنيدنِ هر خط و هر روايت نفسِ راحتي ميکشيديم و ميگفتيم: خدا رو شکر... فقط يه داستانه.
اما اونجا، با هر حر ِف سعيد.. با هر روايتش، قلبمون مچاله ميشد، ميسوخت، خاکستر ميشد و بعد دوباره مثلِ ققنوس از نو ميجوشيد و متولد ميشد تا با روايتِ بعدي شعله ور بشه.
با هر صفحه اي که از داستانش ورق ميزد، نقشِ ديگه اي از مظلوميتِ ايمان و غربت سعيد برامون به تصوير کشيده ميشد.
نميدونم اما.. حس کردم وقتي سعيد داشت از ايمان ميگفت، که چطور جلويِ چشم هاش از دست رفته، فرشيد به شهاب نگاه کرد و نفسِ عميقي کشيد. شايد، اون.. توي اون جمع تنها کسي بود که سعيدو درک ميکرد..
وقتي صحبت هاي سعيد و بعد از اون،صحبت بقيهي بچه ها تموم شد، آقاي عبدي و مرادي شروع به صحبت کردن.. از زحمات آقا محمد و ما تشکر کردن، نکاتي رو گفتن و در نهايت راجع به ايمان و خانوادهش و اينکه بايد حواسمون بهشون باشه تا کمتر جايِ خاليِ ايمان به چشم بياد حرف زدن.
هرچند من فکر ميکردم، حتي اگر تما ِم دنيا رو جمع کنيم و به مادرِ ايمان بديم، حتي ذره اي جايِ خاليِ پسرش براش کمرنگ نميشه.
بعد از اين صحبت ها، آقاي مرادي گفت توي سازمان هم جلسه اي داره و بايد به اون هم برسه و جمعمون رو ترک کرد.
جلسه تقريبا تموم شده بود و بچه ها داشتن برگه ها و گزارش هاشون رو که روي ميز چيده بودن مرتب ميکردن.
آقاي عبدي، پرونده ي قطوِر نارنجي رنگي رو سمت محمد گرفت و گفت: اين همون پرونده اي که بهت گفتم محمد.. يه
داستانِ قديمي اما، اين بار با آدم هاي جديد! الان بهت ميدم تا بين کارهات مطالعهش کني.. عجله اي براي شروعش نيست.. فعلا هم خودت، هم بچه هات خستهاين.. يه هفته اي که استراحت کردي، شروعش کنيد انشاءاللّٰه.
محمد هر دو دستش رو جلو برد و پرونده رو از آقاي عبدي گرفت.
نگاهي به پرونده انداختم.. از اون فاصله نميتونستم کلمه اي رو که با ماژيکِ مشکي روي پوشه نوشته شده بود رو دقيق بخونم.. اما حس ميکردم همون اسمي رو نوشته که شهاب ميگفت.. "مهاجر"!
آقاي عبدي با محمد دست داد، به ما خسته نباشيد گفت و از در بيرون رفت..
محمد لپ تاپش، پوشه هاش، به همرا ِه پرونده ي جديد رو تو دست گرفت و گفت: خسته نباشيد بچه ها... عالي بوديد.
و خواست ميز رو دور بزنه تا بره که گفتم: آقا محمد..؟
ايستاد.. گفت: بله رسول؟
اين پا و اون پا کردم.. گفتم: آقا جريانِ اين پرونده چيه..؟
محمد جواب داد: والا رسول خودمم هنوز نخوندمش! ميخواستم بگم بيايد باهم بخونيم.. اما فعلا خستهايد.. من يه نگاهي بهش ميندازم، چند روز ديگه که شما خستگيتون در رفت باهم بررسيش ميکنيم.
نگاهي به بچه ها کردم و بعد رو به محمد گفتم: نه آقا خسته نيستيم ما.. اگه ميخوايد الان بيايم بررسي کنيم باهم.
محمد نگاهي به بچه ها انداخت.. سري تکون داد و گفت: خيلي خب.. پس جمع کنين بياين اتاق من!
و رفت..
بعد از رفتن محمد، بيخيال مشغولِ جمع کردنِ وسايلم از روي ميز شدم که سنگينيِ نگاه بقيه رو حس کردم.. سرمو بالا آوردم، همشون.. همشون دست به سينه با ابروهاي بالا رفته نگاهم ميکردن!
داوود که کنارم بود گفت: تو بچه بودي از همونا بودي که ميگفتي آقا مشقا رو نميبينين؟!
متوجه نبودم چي ميگن!
سعيد گفت: حالا خوبه اولين نفري که ناراحت بود که چرا پرونده ي جديد داريم خوِد ايشون بود..!
تازه متوجهِ منظورشون شده بودم.
گفتم: نه.. خب آخه ديدين که.. آقا محمد خودش ميخواست بخونه.. گفتم ديگه چه کاريه باهم بخونيم ديگه..
و بعد وسايلم رو برداشتم و به سمت در رفتم و کنارش ايستادم تا بچه ها هم بيان..
هنوز چپ چپ نگاهم ميکردن!
شهاب به سمتِ سيستم مرکزيِ اتاق کنفرانس رفته بود و داشت پروژکتور رو خاموش ميکرد.
داوود به سمت در اومد و من رو که به چهارچو ِب در تکيه داده بودم هلِ آرومي داد!
بچه ها هم از اتاق بيرون اومدن و باهم، به سمتِ اتاقِ محمد رفتيم.
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیمتون کنم🥺🦋🌱
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
برای شرکت تو قرعه کشی فایل پیدیاف، کلمهی قرعهکشی رو برام بفرستید @faariya
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
وقتی دلش نمیاد تنها تنها فقط خودش خونده باشه🥺🤏🫂
《رسول پشتِ پلکي نازک کرد و در حاليکه ادا درمياورد و موهايِ بلند نداشتهشو پشتِ گوشش ميفرستاد، با صدايي که سعي ميکرد نازک باشه گفت: قورمه سبزي که نه، ولي برنج گذاشتم حسين آقا قول داده از بيرون کباب بگيره برا مهمونا.. شمام بمونين توروخدا. يه لقمه دور هم ميخوريم! 》
آنچه خواهید خواند😁🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و نهم
[سعيد]
به اتاقِ آقا محمد رفته بوديم تا پرونده ي جديدو بخونيم. روي صندلي هاي اتاقش نشسته بوديم و محمد دسته بندي شده
اطلاعات رو برامون توضيح ميداد.
مهاجر! اسمي که شديداً به توضيحات محمد شبيه بود.. پرونده اي که شايد داستانِ قديمياي داشت اما، اينبار خيلي جدي تر ضربه ميزد.
کلياتِ پرونده راجع به سر شبکه اي بود که ما هنوز ازش خبر نداشتيم اما زير شبکه هاش تو ايران و بيرون از ايران، دنبالِ دزديدن نخبه هاي اين کشور بودن. اما نه فقط برايِ مهاجرت و تحصيل و دور کردنشون از ايران. بلکه براي سوءاستفاده از ذهن اونا تو زمينه هاي مختلف!
مهاجر، راجع به باندي صحبت ميکرد که با يه پشتوانه ي مالي خيلي قوي، چند ماهي ميشد که شروع به کار کرده بود.
و حالا اين بار گروهي توي تهران و ترکيه با هم ارتباط گرفته بودن تا به وسيله ي پول و رفاه بتونن از جوون هاي اين مملکت به نفع خودشون بهره ببرن.
محمد تاکيد ميکرد که اين پرونده نبايد با مهاجرت هاي تحصيلي که به طور روال اتفاق ميفته اشتباه گرفته بشه. تاکيد ميکرد که اين مهاجرت ها، فقط يه مهاجرتِ ساده نيستن.
پرونده قسمت بندي شد تا هر بخشيش رو يکي از بچه ها مطالعه کنن و بعد، دو روز بعد براي تصميمات جدي تر اتاق محمد
جمع بشيم.
البته، من هر چقدر که اصرار کردم فعلا محمد قبول نکرد تا توي اين پرونده دخالتي داشته باشم!
حتي قرار بود تا آخر هفته مرخصي باشم اما خودم قبول نکردم و قرار شد توي سايت باشم و به بچه ها کمک کنم.
صحبت هامون که تموم شد، از اتاق بيرون رفتيم.
موقعِ پايين رفتن از پله ها، رسول که آخرين نفر از اتاق محمد بيرون اومده بود، به سمتم دويد و دستشو دورِ گردنم انداخت و گفت: خب آقا سعيد.. شيريني چي ميدي؟!
نگاهي بهش انداختم و همونطور که از پله ها پايين ميرفتيم گفتم: شيرينيِ چي؟!
جواب داد: شيريني زنده موندنت ديگه! اينم من بايد برات توضيح بدم؟ کار که نميکني يه هفته، مرخصي هم قرار بوده بري.. يه شام نميخواي به ما بدي؟!
فرشيد که تا اون لحظه داشت جلوتر از ما با شهاب و داوود راه ميرفت و درباره ي پرونده صحبت ميکرد، يهو ايستاد و گفت: راست ميگه!
شهاب که انگار از قضيه بي خبر بود، با تعجب به فرشيد نگاه کرد.
بهش گفتم: چيزي نيست شهاب جان. فرشيد حواسش به صَد جائه.. با تو حرف ميزد ولي گوشش پيش ما بود!
شهاب گنگ سري تکون داد!
انگار يه قرار نانوشته بود! جمع شدنمون هميشه، کنارِ ميزِ رسول بود.. چون خيلي بي اراده همگي به اون سمت رفتيم.
داوود خودش رو رويِ صندلي رسول انداخت و تا رسول خواست اعتراض کنه گفت: اگه بمب ميترکيد عکسمو ميذاشتي رو صندليت با گل.. پس حالا که سالمم، خودم ميشينم.
و بعد لبخند گشادي زد و منتظر بود رسول بخاطر اين حرفش دلخور بشه.
اما رسول، بيخيال در حاليکه يه شکلات از کشوش بيرون آورده بود و داشت باز ميکرد گفت: جناب جيمز باند قاب عکس تو رو چرا بايد بذارم رو صندلي خودم؟! يه چيزي يه جا ديديا.. اونو ميذاشتيم رو صندلي خودت با يه دسته گل که مثلا جاي خاليت پُر شه.. بعد شکلاتو توي دهانش گذاشت!
داوود که انگار اين جوابِ رسول اصلا به مذاقش خوش نيومده بود در حاليکه از روي صندلي بلند ميشد گفت: ما رو باش رو ديوار کي داريم يادگاري مينويسيما.
رسول که پشت صندلي داوود ايستاده بود، دستش رو رويِ شونهش گذاشت و گفت: دو دقيقه بشين يه شام از سعيد بگيريم حالا.
و خنديد!
هنوز باورم نميشد بعد از اينهمه مدت، دوباره کنارِ هم جمع شده بوديم.
رو بهشون گفتم: باشه! جهنم و ضرر شامم بهتون ميديم.. ديگه چي؟!
بين بچه ها همهمه شد و هر کسي چيزي ميگفت.
شهاب، اين پا و اون پا کرد. نگاهي به ميزش انداخت و گفت: بچه ها.. با اجازهتون من برم سر ميزم.. يه سري کار دارم، قبل از شب بايد انجامشون بدم.
و رفت.
نگاهي به بچه ها انداختم و گفتم: چيزي شد؟!
شونه بالا انداختن.
رسول جواب داد: فکر کنم حس کرد مزاحمه تو جمعمون..
داوود گفت: براي چي مزاحم؟! اينهمه باهم صحبت کرديم الان..
رسول گفت: اگه دقت کرده باشين هميشه هست.. جمعهامون که خودموني تر ميشه ميره..
و بعد صداش لحن شوخي گرفت و گفت: البتههه.. اين از دسته گل هاي شماستا آقا فرشيد! انقد خون به جيگر اين بچه کردي که هنوز يادش نرفته!!
فرشيد که حر ِف رسولو جدي گرفته بود بريده گفت: نه.. نه بخدا.. من که خوبم باهاش.. من که..
و بعد نگاهش به نگاِه شيطون رسول گره خورد!
و بعد گفت: اذيت داري ميکني منو؟
رسول که حالا بي پروا ميخنديد گفت: نه بخدا راست ميگم.. يادت نيست چش ِم ديدنشو نداشتي..؟! بچه منزوي شده از اون موقع.
فرشيد چپ چپ رسولو نگاه کرد!
رسول گفت: خب آقا سعيد از اونجايي که من و داوود و شهاب امشب شيفتيم، شما تشريف ميبري از همون هميشگيا که
ميدوني ميگيري مياري سايت باهم ميل ميکنيم.. خودت و فرشيدم اگه دوست داشتين ديرتر ميرين منزل با ما شام
ميخورين.
فرشيد خندهش گرفته بود! گفت: يه طوري به ما تعارف ميکنه انگار قورمه سبزيشو از صبح بار گذاشته داره ُقل ُقل ميکنه، سالاد شيرازيشم خورد کرده آماده.. خوبه حالا انداخته گردنِ تو!
رسول پشتِ پلکي نازک کرد و در حاليکه ادا درمياورد و موهايِ بلند نداشته شو پشتِ گوشش ميفرستاد، با صدايي که سعي ميکرد نازک باشه گفت: قورمه سبزي که نه، ولي برنج گذاشتم حسين آقا قول داده از بيرون کباب بگيره برا مهمونا.. شمام بمونين توروخدا.. يه لقمه دور هم ميخوريم!
وسطِ جمله هاش بود که با آرنجِ فرشيد که تويِ پهلوم فرو ميرفت متوجه اومدن محمد به سمتمون شدم. ابرو بالا انداختن ها و سرفه هاي مصلحتيمون نتونست رسولو مجاب کنه که صحبتش رو تموم کنه..!
با همون اداها و صدا گفت: حالا اگه سالاد شيرازي دوست دارين، من که دستام به گوجه حساسيت داره ميگم اونم حسين آقا درست کنه..
محمد که از چيزي خبر نداشت و شنيد ِن اينا کاملا گيجش کرده بود گفت: رسول؟!؟
داوود که تازه متوجهِ حضورِ محمد شده بود، سريع از روي صندلي رسول بلند شد و کنار ما ايستاد اما، رسول هنوز برنگشته بود! چشم هاشو محکم بسته بود و پلک هاشو روي هم فشار ميداد.. با حرکت لب گفت: خاک بر سرم!
و آروم برگشت.
محمد هنوز با چشم هاي گشاد نگاهش ميکرد..!
جدي گفت: چيکار ميکني رسول؟!
رسول جواب داد: هيچي آقا.
محمد سري تکون داد و گفت: نخبه ي ما رو باش..!
رسول که انگاري نخبه صدا شدنش حسابي سرِ ذوق آورده بودش، گفت: آقا ديدين ميگن فاصله ي نبوغ و جنون فقط يه تارِ موئه..!؟
محمد که هنوز با يه ابرويِ بالا رفته نگاهش ميکرد گفت: خودت که نخبه نيستي، نقشِ نخبه رو ميخواي بازي کني!
بعد رو به ما سه تا گفت: چه خوششم اومده!
بعد انگار که يادش اومد تنها مقصرِ اين معرکه گيري رسول نبوده به ما گفت: قشنگ مشخص شده شماها دوباره باهم شدين.
حتما بايد آقاي عبدي بياد بگه چه خبرتونه؟! بريد سر کارتون.
آقا سعيد شمام گفتي کارِ عقب مونده داري گفتم بموني سايت، وگرنه تشريف ببريد مرخصي.
آروم گفتم: چشم آقا.. ميرم سر کارم..سري تکون داد..
ذوقِ هممون گرفته شده بود..!
مخصوصا رسول که سرشو پايين انداخته بود..
محمد اخمي کرد و عقب گرد کرد تا از ما دور بشه.. يه قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و گفت: آهان.. رسول؟!
رسول سرشو بالا آورد و گفت: جانم آقا..
محمد با همون قيافه ي جدي گفت: به حسين آقا بگو نعنا هم بريزه..
رسول گفت: چي آقا..؟!
محمد همونطوري که ازمون دور ميشد جواب داد: تو سالاد شيرازي!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
من جایی هستم که اینترنتم ضعیفه، احتمالا امشب نتونم کد بفرستم براتون،
اگر امشب نشد، فردا کد ها رو براتون میفرستم و قرعهکشی رو هم انجام میدیم.
❤️🌱