• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیمتون کنم🥺🦋🌱
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
برای شرکت تو قرعه کشی فایل پیدیاف، کلمهی قرعهکشی رو برام بفرستید @faariya
|هموطن|
• یکی از دوستاتون سه تا فایل پیدیاف هموطن دو تهیه کرده و گفته به عنوان عیدیِ عید فطر و نوروز تقدیم
وقتی دلش نمیاد تنها تنها فقط خودش خونده باشه🥺🤏🫂
《رسول پشتِ پلکي نازک کرد و در حاليکه ادا درمياورد و موهايِ بلند نداشتهشو پشتِ گوشش ميفرستاد، با صدايي که سعي ميکرد نازک باشه گفت: قورمه سبزي که نه، ولي برنج گذاشتم حسين آقا قول داده از بيرون کباب بگيره برا مهمونا.. شمام بمونين توروخدا. يه لقمه دور هم ميخوريم! 》
آنچه خواهید خواند😁🌱
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و نهم
[سعيد]
به اتاقِ آقا محمد رفته بوديم تا پرونده ي جديدو بخونيم. روي صندلي هاي اتاقش نشسته بوديم و محمد دسته بندي شده
اطلاعات رو برامون توضيح ميداد.
مهاجر! اسمي که شديداً به توضيحات محمد شبيه بود.. پرونده اي که شايد داستانِ قديمياي داشت اما، اينبار خيلي جدي تر ضربه ميزد.
کلياتِ پرونده راجع به سر شبکه اي بود که ما هنوز ازش خبر نداشتيم اما زير شبکه هاش تو ايران و بيرون از ايران، دنبالِ دزديدن نخبه هاي اين کشور بودن. اما نه فقط برايِ مهاجرت و تحصيل و دور کردنشون از ايران. بلکه براي سوءاستفاده از ذهن اونا تو زمينه هاي مختلف!
مهاجر، راجع به باندي صحبت ميکرد که با يه پشتوانه ي مالي خيلي قوي، چند ماهي ميشد که شروع به کار کرده بود.
و حالا اين بار گروهي توي تهران و ترکيه با هم ارتباط گرفته بودن تا به وسيله ي پول و رفاه بتونن از جوون هاي اين مملکت به نفع خودشون بهره ببرن.
محمد تاکيد ميکرد که اين پرونده نبايد با مهاجرت هاي تحصيلي که به طور روال اتفاق ميفته اشتباه گرفته بشه. تاکيد ميکرد که اين مهاجرت ها، فقط يه مهاجرتِ ساده نيستن.
پرونده قسمت بندي شد تا هر بخشيش رو يکي از بچه ها مطالعه کنن و بعد، دو روز بعد براي تصميمات جدي تر اتاق محمد
جمع بشيم.
البته، من هر چقدر که اصرار کردم فعلا محمد قبول نکرد تا توي اين پرونده دخالتي داشته باشم!
حتي قرار بود تا آخر هفته مرخصي باشم اما خودم قبول نکردم و قرار شد توي سايت باشم و به بچه ها کمک کنم.
صحبت هامون که تموم شد، از اتاق بيرون رفتيم.
موقعِ پايين رفتن از پله ها، رسول که آخرين نفر از اتاق محمد بيرون اومده بود، به سمتم دويد و دستشو دورِ گردنم انداخت و گفت: خب آقا سعيد.. شيريني چي ميدي؟!
نگاهي بهش انداختم و همونطور که از پله ها پايين ميرفتيم گفتم: شيرينيِ چي؟!
جواب داد: شيريني زنده موندنت ديگه! اينم من بايد برات توضيح بدم؟ کار که نميکني يه هفته، مرخصي هم قرار بوده بري.. يه شام نميخواي به ما بدي؟!
فرشيد که تا اون لحظه داشت جلوتر از ما با شهاب و داوود راه ميرفت و درباره ي پرونده صحبت ميکرد، يهو ايستاد و گفت: راست ميگه!
شهاب که انگار از قضيه بي خبر بود، با تعجب به فرشيد نگاه کرد.
بهش گفتم: چيزي نيست شهاب جان. فرشيد حواسش به صَد جائه.. با تو حرف ميزد ولي گوشش پيش ما بود!
شهاب گنگ سري تکون داد!
انگار يه قرار نانوشته بود! جمع شدنمون هميشه، کنارِ ميزِ رسول بود.. چون خيلي بي اراده همگي به اون سمت رفتيم.
داوود خودش رو رويِ صندلي رسول انداخت و تا رسول خواست اعتراض کنه گفت: اگه بمب ميترکيد عکسمو ميذاشتي رو صندليت با گل.. پس حالا که سالمم، خودم ميشينم.
و بعد لبخند گشادي زد و منتظر بود رسول بخاطر اين حرفش دلخور بشه.
اما رسول، بيخيال در حاليکه يه شکلات از کشوش بيرون آورده بود و داشت باز ميکرد گفت: جناب جيمز باند قاب عکس تو رو چرا بايد بذارم رو صندلي خودم؟! يه چيزي يه جا ديديا.. اونو ميذاشتيم رو صندلي خودت با يه دسته گل که مثلا جاي خاليت پُر شه.. بعد شکلاتو توي دهانش گذاشت!
داوود که انگار اين جوابِ رسول اصلا به مذاقش خوش نيومده بود در حاليکه از روي صندلي بلند ميشد گفت: ما رو باش رو ديوار کي داريم يادگاري مينويسيما.
رسول که پشت صندلي داوود ايستاده بود، دستش رو رويِ شونهش گذاشت و گفت: دو دقيقه بشين يه شام از سعيد بگيريم حالا.
و خنديد!
هنوز باورم نميشد بعد از اينهمه مدت، دوباره کنارِ هم جمع شده بوديم.
رو بهشون گفتم: باشه! جهنم و ضرر شامم بهتون ميديم.. ديگه چي؟!
بين بچه ها همهمه شد و هر کسي چيزي ميگفت.
شهاب، اين پا و اون پا کرد. نگاهي به ميزش انداخت و گفت: بچه ها.. با اجازهتون من برم سر ميزم.. يه سري کار دارم، قبل از شب بايد انجامشون بدم.
و رفت.
نگاهي به بچه ها انداختم و گفتم: چيزي شد؟!
شونه بالا انداختن.
رسول جواب داد: فکر کنم حس کرد مزاحمه تو جمعمون..
داوود گفت: براي چي مزاحم؟! اينهمه باهم صحبت کرديم الان..
رسول گفت: اگه دقت کرده باشين هميشه هست.. جمعهامون که خودموني تر ميشه ميره..
و بعد صداش لحن شوخي گرفت و گفت: البتههه.. اين از دسته گل هاي شماستا آقا فرشيد! انقد خون به جيگر اين بچه کردي که هنوز يادش نرفته!!
فرشيد که حر ِف رسولو جدي گرفته بود بريده گفت: نه.. نه بخدا.. من که خوبم باهاش.. من که..
و بعد نگاهش به نگاِه شيطون رسول گره خورد!
و بعد گفت: اذيت داري ميکني منو؟
رسول که حالا بي پروا ميخنديد گفت: نه بخدا راست ميگم.. يادت نيست چش ِم ديدنشو نداشتي..؟! بچه منزوي شده از اون موقع.
فرشيد چپ چپ رسولو نگاه کرد!
رسول گفت: خب آقا سعيد از اونجايي که من و داوود و شهاب امشب شيفتيم، شما تشريف ميبري از همون هميشگيا که
ميدوني ميگيري مياري سايت باهم ميل ميکنيم.. خودت و فرشيدم اگه دوست داشتين ديرتر ميرين منزل با ما شام
ميخورين.
فرشيد خندهش گرفته بود! گفت: يه طوري به ما تعارف ميکنه انگار قورمه سبزيشو از صبح بار گذاشته داره ُقل ُقل ميکنه، سالاد شيرازيشم خورد کرده آماده.. خوبه حالا انداخته گردنِ تو!
رسول پشتِ پلکي نازک کرد و در حاليکه ادا درمياورد و موهايِ بلند نداشته شو پشتِ گوشش ميفرستاد، با صدايي که سعي ميکرد نازک باشه گفت: قورمه سبزي که نه، ولي برنج گذاشتم حسين آقا قول داده از بيرون کباب بگيره برا مهمونا.. شمام بمونين توروخدا.. يه لقمه دور هم ميخوريم!
وسطِ جمله هاش بود که با آرنجِ فرشيد که تويِ پهلوم فرو ميرفت متوجه اومدن محمد به سمتمون شدم. ابرو بالا انداختن ها و سرفه هاي مصلحتيمون نتونست رسولو مجاب کنه که صحبتش رو تموم کنه..!
با همون اداها و صدا گفت: حالا اگه سالاد شيرازي دوست دارين، من که دستام به گوجه حساسيت داره ميگم اونم حسين آقا درست کنه..
محمد که از چيزي خبر نداشت و شنيد ِن اينا کاملا گيجش کرده بود گفت: رسول؟!؟
داوود که تازه متوجهِ حضورِ محمد شده بود، سريع از روي صندلي رسول بلند شد و کنار ما ايستاد اما، رسول هنوز برنگشته بود! چشم هاشو محکم بسته بود و پلک هاشو روي هم فشار ميداد.. با حرکت لب گفت: خاک بر سرم!
و آروم برگشت.
محمد هنوز با چشم هاي گشاد نگاهش ميکرد..!
جدي گفت: چيکار ميکني رسول؟!
رسول جواب داد: هيچي آقا.
محمد سري تکون داد و گفت: نخبه ي ما رو باش..!
رسول که انگاري نخبه صدا شدنش حسابي سرِ ذوق آورده بودش، گفت: آقا ديدين ميگن فاصله ي نبوغ و جنون فقط يه تارِ موئه..!؟
محمد که هنوز با يه ابرويِ بالا رفته نگاهش ميکرد گفت: خودت که نخبه نيستي، نقشِ نخبه رو ميخواي بازي کني!
بعد رو به ما سه تا گفت: چه خوششم اومده!
بعد انگار که يادش اومد تنها مقصرِ اين معرکه گيري رسول نبوده به ما گفت: قشنگ مشخص شده شماها دوباره باهم شدين.
حتما بايد آقاي عبدي بياد بگه چه خبرتونه؟! بريد سر کارتون.
آقا سعيد شمام گفتي کارِ عقب مونده داري گفتم بموني سايت، وگرنه تشريف ببريد مرخصي.
آروم گفتم: چشم آقا.. ميرم سر کارم..سري تکون داد..
ذوقِ هممون گرفته شده بود..!
مخصوصا رسول که سرشو پايين انداخته بود..
محمد اخمي کرد و عقب گرد کرد تا از ما دور بشه.. يه قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و گفت: آهان.. رسول؟!
رسول سرشو بالا آورد و گفت: جانم آقا..
محمد با همون قيافه ي جدي گفت: به حسين آقا بگو نعنا هم بريزه..
رسول گفت: چي آقا..؟!
محمد همونطوري که ازمون دور ميشد جواب داد: تو سالاد شيرازي!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
من جایی هستم که اینترنتم ضعیفه، احتمالا امشب نتونم کد بفرستم براتون،
اگر امشب نشد، فردا کد ها رو براتون میفرستم و قرعهکشی رو هم انجام میدیم.
❤️🌱