eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
559 دنبال‌کننده
40 عکس
19 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ آوید با فشار دادن کُلتش روی کمرم به جلو هولم داد . به ناچار وارد اون اتاق وحشتناک شدم . واقعا الان کسی اینجاست؟ ترسی که از بچگی نسبت به جاهای تاریک داشتم ، داشت خودش و نشون میداد . صدای آوید و از پشت سرم شنیدم _آقا ...این دختر بیشتر از اونی که باید می‌دونه ... آوردمش شما دستور بدین چیکارش کنیم. همون لحظه صدای مردونه وحشتناکی توی اتاق طنین انداخت_برو. بلافاصله آوید از اتاق خارج شد . در و به هم کوبید و من و با این هیولای تاریکی تنها گذاشت . از شدت وحشتی که به دلم چنگ میزد حالت تهوع گرفته بودم . سرگردون به اطرافم نگاه میکردم ولی نمیتونستم چیزی ببینم . فقط سیاهی بود و سیاهی ... قلبم تو سینم با شدت میکوبید . سعی کردم آروم باشم. دستم رو درون جیب کتم فرو کردم. چاقوی خاصی که محض اطمینان خریده بودم و توی جیبم گذاشته بودم و لمس کردم . همون لحظه خیلی ناگهانی از پشت کشیده شدم و تو بغل گرمی فرو رفتم . چشمام و محکم بستم و چاقو رو تو مشتم فشردم که تفنگی رو شقیقم نشست . صدای دو رگه و زمختی رو کنار گوشم زمزمه وار شنیدم_اونی که بهت گفته بیای اینجا نگفته فضولی تو کارای من چه عواقبی داره کوچولو؟ سعی کردم قوی بمونم . با صدایی که تموم تلاشم رو میکردم تا نلرزه گفتم_اومدنم اینجا خودش عواقب یه سری چیزاس. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب...میگم ترسیدم دلت نشکنه. سکوت کردم . منتظر یه فرصت مناسب بودم که صداش رو برای همیشه خفه کنم که دم عمیقی از گردنم گرفت . بعد از چند ثانیه نفسش و تو گردنم خالی کرد . مورمورم شد و شونم و جمع کردم. انگار حواسش نبود و تو یه عالم دیگه ای بود که زمزمه کرد_بوی اون و میدی.. متعجب خواستم خودم و کنار بکشم ولی سریع به خودش اومد و محکم نگهم داشت _او او کجا با این عجله؟ اینجا راه برگشتی نداره بیب. بعد از این حرفش تفنگ و روی شقیقم جا به جا کرد و منو با خودش به جلو کشید . که با داد و بیداد خواستم خودم و ازش جدا کنم_ولم کن عوضی...ولم کننن... چشمام پره اشک شد_آبجی کوچولومم انقد اذیت کردی؟...چقد تو پستی....چقددد. یهو وایساد . بعد مکث کوتاهی گفت_تو کی هستی؟ با گریه خودم و از بغلش کشیدم بیرون و با جیغ مشتم و روی قفسه سینم کوبیدم_من همونیم که بدبختش کردی...همونی که همه چیزش و ازش گرفتی...کل زندگیش و با غم یکی کردی ... با نفس نفس درحالی که فین فین میکردم صدای پر نفرتم بلند شد _آرههه...من همونیم که آبجیش و کشتی . با حس دستش روی بازوم چاقو رو محکم تر درون دستم فشردم . تو یک حرکت از جیبم کشیدمش بیرون و شتاب زده به قصد زدن بهش دستم و جلو بردم و جیغی زدم که تو جایی فرو رفت. با خوشحالی از اینکه آرزوم برآورده شد اشکام سرازیر شدن و هیستیریک وار شروع به خندیدن کردم . گرمی خونش و روی دستم حس میکردم . با لذت چشم بسته بودم ولی یهو.. ... .. ... ‌‌.... .. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
امشب ساعت یازده به پیامای ناشناستون جواب میدم ( اگه حسابی بترکونید ناشناسو امشب دوباره پارت میدمممم 😘 )
بریم ناشناسارو جواب بدیم
رمانت رو کتاب کن خیلی قشنگه _ قربونت عزیزم ولی چون رمان عامیانه هست نمیشه به احتمال زیاد رمان بعدیمو کتاب میکنم
مشکی فامیل هستیه؟ _ نه باباااا
هستی دیگه کلا ستیا و سمیه و سارا رو نمیبینه؟ _ تا مدت طولانی نچ نمیبینه سمیه و سارارو ستیا ام که کلا رفیق نیمه راه بود بنده خدا هستی و ول کرد رفت🤣
به غیر از آرشام و مارال بقیه ی بچه های اکیپشون جزو گروه مشکی هستند یا نه؟ _ جزو اون هفت نفر اصلی نیستن به جز ایلیا بقیشون جزو اصلیا نیستن یعنی اونقد ردشون بالا نیس
اگر مشکی با هستی مشکل داره چرا ماهلی رو کشت؟ _ با هستی مشکل نداره به بهونه یه چیزایی میخواد هستی رو ببره پیش خودش و میدونسته خط قرمز هستی خانوادشه بخاطر همین ماهلی رو اینجوری می‌کنه که هستی بیاد برا انتقام در واقع همه اینا طبق نقشه بوده
آرشام چرا با اینکه میدونست سمیه ناراحت میشه این کارو کرد؟ _ چون مارال تهدیدش کرده بود دیگه توی پارت 104 آرشام یه ویس به مارال داد بخون دوباره کامل متوجه میشی عزیزم