✍ _پسران فاطمه در جبهه مقاومت نفس دنیا را حبس کرده اند
سید علی
سید حسن
و سید حسین بدرالدین یمن
جالب نیست علی و پسرانش...؟؟!!
🇾🇪🇮🇷🇵🇸
#طوفان_الأقصى
#فلسطین
#غزه
❤️#هر_روز_با_یاد_شهداء
❤️#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
🇮🇷به کانال هر روز با شهدا
بپیوندیم🇮🇷
جمسی که ذوب شد 😓
__ بسیجی 16 ساله لشکر 41 ثارالله
که در عملیات کربلای یک
ذره ذره در آتش سوخت تا عملیات لو نرود😭😭😭😭
#شهید_علی_عرب...
✍ کوله پشتی اش پر از گلوله آتیش گرفت
نتونستند کوله رو ازش جدا کنند
از بچه هاخواست به راه خودشون ادامه
دهند و با چفیه دهان خودش رو بست
تا عملیات لو نرود...
تنها کف پوتینهاش که نسوز بود باقی ماند ...😭😭😭💔
استاد #شهید_مرتضی_مطهری:
چه معنی کنم شهید را؟!
اگر شور یک عارفِ عاشقِ پروردگار را با
منطق یک نفر مصلح با همدیگر ترکیب کنید از آنها "منطق شهید" در می آید...
چطور می توان این فداکاری ها را ندید و...
❤️#هر_روز_با_یاد_شهداء
❤️#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
🇮🇷به کانال هر روز با شهدا
بپیوندیم🇮🇷
سلام بر همراهان کانال
وقتتون بخیر
دو شهید امروز اینقدر مظلومانه شهید شدند که قلبم داره از جا کنده میشه از اینهمه دردی که این دو عزیز کشیدند😭😭😭
دو جوان عزیز کشورمون خیلی وحشتناک شهید شدند😭😭😭
وای خدای من !
فقط میتونم بگم شهداء شرمنده ایم😭😭😭😭
شهدای عزیز!
مارو به خاطر همه عهد شکنی هامون ببخشید.😭😭😭
به ما توفیق بدید که ادامه دهنده راه شما باشیم🌺🌺🌺
اللهم عجل لولیک الفرج
هر روز با شهداء🌷
🌹کرامات شهید سید مجتبی صالحی خوانساری 👌برای حاجت روایی، روزهای سه شنبه این ختم را انجام دهید: ✅
دوستان وهمراهان همیشگی کانال
امروز سه شنبه هست
اون عزیزانی که توسل به شهید صالحی کردند
ختم یاسین امروز یادتون نره.
عزیزان هر کس هم که حاجت گرفت
به ما خبر بده 🌸🌸🌸
6.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹کرامات شهید سید مجتبی صالحی خوانساری
👌برای حاجت روایی، روزهای سه شنبه این ختم را انجام دهید:
✅ سه تا سوره مبارکه یس نذر شهید سید مجتبی صالحی بفرمایید
💌 هر سه شنبه، یک یاسین را تلاوت و به شهید بزرگوار هدیه بفرمایید
👈 سه شنبه اول یک یس
👈سه شنبه دوم یک یس
👈و سه شنبه سوم یک یس
🤲و ان شاء الله در آخرین سه شنبه حاجت روا شوید.
❤️#هر_روز_با_یاد_شهداء
❤️#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
🇮🇷به کانال هر روز با شهدا
بپیوندیم🇮🇷
🌷"باسم ربّ الشّهداء و الصّدیقین"🌷
ســـلام بـر آنـان کـه اول
از ســیم خاردار نـفـــس گــذشـتـنـد
و بَـعْد از سیم خار دار دشــمـن...
#سلامبـــَرشُهَـدآ... ✋💔
یه سلام از راه دور به حضرت عشق..
به نیابت از همه شهداء
مخصوصا شهدای امروز
#علی_عرب_و_
#سید_مهدی_رضوی
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
❤️#هر_روز_با_یاد_شهداء
❤️#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
🇮🇷به کانال هر روز با شهدا
بپیوندیم🇮🇷
فصل ششم : دیوانه گشته ایم مجنون و خسته ایم
#قسمت_صد_و_بیست_و_هفت
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
سالاد خالی کرده بود گفتم: ا«ین چیزایی که گفتی برای رنگ و مزه سالاد ،قبول اما خیارها و گوجه ها چرا اینطوری شده؟ چرا این همه وا رفتن؟» ،خودش را زد به مظلومیت و :گفت جونم برات بگه که بعدش رفتم سراغ آبلیمو و آبغوره از دستم در رفت آنقدر زیاد ریختم که خیار و گوجه توی آبلیمو و آبغوره گم شد وقتی دیدم اینطوری شده همه سالاد رو ریختم داخل آبکش دو سه بار کامل شستم این که الآن می بینی به زردی میزنه خیلی کم شده الآن دیگه بی خطره!»، کاری کرده بود که خودش هم تمایلی به خوردن این سالاد نداشت منی که سالاد شیرازی خیلی دوست داشتم تا مدتها نمی توانستم هیچ سالادی
بخورم
اواخر بهار ۹۳ اولین سالی بود که دور از خانواده ماه رمضان را تجربه می کردیم ماه رمضان ها بیشتر بیدار می ماندیم به جای خواب گاهی تا ساعت دو شب کتاب دستمان بود و با هم صحبت می کردیم، سحر اولین روز ماه مبارک حميد كتاب منتهى الأمال را از بین کتابهایی که داشتیم انتخاب کرد از همان روز اول شروع کردیم به خواندن این کتاب که درباره زندگی چهارده معصوم ،بود هر روز داستان ها و سیره زندگی یکی از ائمه را می خواندیم روز چهاردهم کتاب را با خواندن زندگی امام زمان (عج) تمام ،کردیم این کتاب که تمام شد حمید از کتابخانه محل کارشان سی کتاب با حجم کم آورد قرار گذاشتیم هر
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
فصل ششم : دیوانه گشته ایم مجنون و خسته ایم
#قسمت_صد_و_بیست_و_هشت
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
کدام،کتابی را که خواندیم خلاصه اش را برای دیگری تعریف کند، بیشتر به کتاب های اعتقادی علاقه داشت دوست داشت اگر جایی مثل حلقه های دوستان یا هیئت بحثی می شد با اطلاعات به روز پاسخ بدهد. ایام ماه رمضان حمید تا ساعت دو و نیم سرکار بود بعد که می آمد یکی دو ساعتی می خوابید روزهای زوج بعد از استراحت می رفت باشگاه روزهایی هم که خانه بود با هم کتاب می خواندیم نظر می دادیم و بحث می کردیم گاهی بحث هایمان چالشی می شد، همیشه موافق نظر هم نبودیم درباره همه چیز صحبت می کردیم از مسائل روز گرفته تا بحث های اعتقادی بعد از خوردن افطار هم کتاب می خواندیم بعضی از اوقات کتاب هایی را می خواند که لغات خیلی سنگینی داشت از این طور کتاب ها لذت می برد اگر لغتی هم بود که معنایش را نمی دانست می رفت دنبال لغت نامه.
در حال خواندن یکی از همین کتاب های ثقیل بود که من داخل آشپزخانه مشغول آماده کردن سحری ،بودم وقتی دید درگیر آشپزی هستم شروع کرد با صدای بلند خواند تا من هم در جریان مطالب کتاب باشم یکی دو صفحه که خواند به حمید گفتم::« زحمت نکش عزیزم از چیزی که خوندی دو کلمه هم نفهمیدم چون همش لغاتی داره که معناشو متوجه نمی شم»، جواب داد همین که متوجه نمیشیم قشنگه، چون باعث میشه بریم دنبال معنی کلمات ،این طور کتاب ها علاوه بر محتوا و اطلاعاتی که به آدم اضافه می کنن، باعث میشه دامنه لغاتمون
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
فصل ششم : دیوانه گشته ایم مجنون و خسته ایم
#قسمت_صد_و_بیست_و_نه
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
بیشتر بشه».
تقریبا بیشتر خوراک حمید در ماه رمضان هندوانه بود، نصف یک هندوانه را موقع افطار می خورد نصف دیگرش را موقع سحر، برای همین خیلی هندوانه می.خرید روز دوازدهم ماه رمضان بود در خانه را که برایش باز کردم و به استقبالش رفتم، دو تا هندوانه زیر بغلش بود سلام داد و از کنارم رد شد رفت سمت ،آشپزخانه خواستم در را ببندم که :گفت:« صبر کن هنوز مونده!»، دوباره رفت بیرون باز با دو تا هندوانه دیگر ،آمد، هاج و واج مانده بودم که چه خبر است چند باری این کار تکرار ،شد نه یکی ،نه دو تا ،بیشتر از ده تا هندوانه خریده بود ،با تعجب گفتم:« حمید این همه هندونه می خوایم چکار؟ رفتی سر جالیز هر چی تونستی بار زدی؟» خندید و گفت: «هندونه که خراب نمیشه ،می ریزیم کف آشپزخونه یکی یکی می ذاریم توی یخچال هر وقت خنک شد می خوریم »،
آشپزخانه ما کوچک بود پخت و پز که می کردم محیط آشپزخانه سریع گرم می شد چند روزی از خرید هندوانه ها گذشته بود که دیدم بوی عجیبی از این هندوانه ها می آید اول فکر کردم چون تعدادشان زیاد است این طوری بویشان داخل خانه می پیچد بعد از چند روز متوجه شدم که هندوانه ها از زیر کپک زده اند و خراب شده اند تا چند ماه بوی هندوانه می آمد حالم بد می شد و دلم پیچ می خورد، حمید هم رعایت می کرد و با همه علاقه ای که داشت تا مدتها سمت هندوانه نرفت!
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
فصل ششم : دیوانه گشته ایم مجنون و خسته ایم
#قسمت_صد_و_سی
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
برای افطار بعضی روزها بیرون می رفتیم، پاتوق اصلیمان مزار شهدا بود ،حلیم هایی که از بیرون می گرفتیم را خیلی دوست داشت، حلیم خانگی را نمی پسندید ،با رفقایش که می افتاد شکموتر هم می شد، روز شنبه یک ساعت بعد از افطار با آقا بهرام دوست حمید و همسرش رفتیم که در شهر دوری بزنیم ،تا حال و هوایمان عوض بشود زمان زیادی نگذشته بود که حمید و آقا بهرام راهشان را سمت ساندویچ فروشی کج کردند، سیب زمینی و قارچ سرخ کرده، ساندویچ ،پیتزا، آبمیوه،دلستر کلی خودشان را تحویل گرفتند، ما خانم ها میلی نداشتیم و فقط با حیرت این دو نفر را نگاه می کردیم، حمید و رفیقش حسابی خوردند، وسط خوردن حمید از من پرسید: «شما هم می خورید؟ تعارف نکنید، چیزی میل دارید سفارش بدیم» ،من و همسر آقا بهرام با تعجب گفتیم :«یک ساعت بعد افطار ما این همه غذا یکجا بخوریم سنگ کوب می کنیم ،موندیم شما چطور دارید می خورید»؟
روزها و شب های ماه رمضان یکی پس از دیگری می گذشت با تمام وجود شور رسیدن به شب قدر در اولین سال زندگی مشترک مان را احساس می کردم، از لحظه ای که حاضر می شدیم برویم برای مراسم قرآن به سر گرفتن با کلی آرزوهای خوب برای مسیری که قرار بود حمید همراهم باشد، برای روزگاری که قرار بود کنارش بگذرانم و سرنوشت یک سالمان در این شب رقم بخورد، شب های احیا چون
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._