eitaa logo
حرم
2.7هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
672 فایل
❤﷽❤️ 💚کانال حرم 🎀دلیلی برای حال خوب معنوی شما🎀 @haram110 ✅️لینک کانال جذاب حرم https://eitaa.com/joinchat/2765357057Cd81688d018 👨‍💻ارتباط با ادمین @haram1
مشاهده در ایتا
دانلود
5.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️🖤 قسمت • یازدهم ✔️ علی‌جان علیه السلام! این کاغذ را با من در قبر بگذار این سند شفاعت شیعیانم است... 📚 هذه قبالة شفاعة أمة محمد. •••• ⚫️ اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ⚫️ |
حرم
‍ ‍ ═✧❁﷽❁✧═ ❗️مذهب دروغگویان 1️⃣ یکی از مهم ترین حکمت های مخالفت‌های حضرت صدیقه کبری سلام الله ع
❗️٪۷۵ روایات اهل سنت دروغ است! شُعبه عالم بزرگ اهل سنت - از بزرگان نقل حدیث که در شرح حال وی همین بس که زمانی که وی مُرد گفتند: حدیث مُرد - اعتراف عجیبی دارد! ذهبی ، در سیراعلام النبلاء مهمترین کتاب رجالی اهل سنت مینویسد : 🔸سمعت شعبة يقول: ما أعلم أحدا، فتش الحديث كتفتيشي، وقفت على أن ثلاثة أرباعه كذب .. قال ابن المبارك : كنت عند سفيان ، إذ جاءه موت شعبة ، فقال : مات الحدیث. : راوی از شُعبه نقل میکند که می‌گفت: كسي به اندازه من روي علم حديث بررسی نكرده است و به اين نتيجه رسيدم كه سه چهارم آنچه در كتاب‌های ما (اهل سنت) است دروغ است. 📚 سير اعلام النبلاء ذهبي ۲۲۶/۷ https://plink.ir/SrxyO الجامع لأخلاق الراوي وآداب السامع (ط الرسالة) الخطيب البغدادي ۴۵۱/۲ https://plink.ir/4c1LS ⚫️ اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ⚫️ |
حرم
* 💞﷽💞 #قسمت_پنجاه_وهشتم #هرچی_تو_بخوای ⭐️ رمان محتوایی ناب⭐️ محمد گفت: _راست میگه؟!! میخوای بری سو
* 💞﷽💞 ⭐️ رمان محتوایی ناب⭐️ رفت سمت در...بدون اینکه برگرده گفت: _دفعه قبل،از اینکه موقع خداحافظی با بقیه تو هال دیدمت خوشحال شدم ولی اینبار لطفا نیا بیرون. سرشو برگردوند و گفت: _دلم برای نگاهات تنگ میشه.... خداحافظ. رفت و درو بست... فرصت نداد حتی بگم خداحافظ.اسماء اومد تو اتاق و گفت: _بیا دیگه.آقا امین داره میره. سریع رفتم بیرون.همه تو حیاط بودن. روی ایوان بودم.امین داشت در کوچه رو می بست که چشمش به من افتاد ولی سرشو انداخت پایین و گفت: _خداحافظ رفت و درو بست... همه به من نگاه کردن.رفتم پشت در که درو باز کنم و برم تو کوچه که برای بار آخر درست ببینمش.ولی ماشین سریع حرکت کرد و دست من روی قفل در موند.قلبم تیر میکشید.به قلبم گفتم بسه،دیگه نزن. احساس کردم قلبم ایستاد. ✨✨✨ خانمی رو دیدم که داشت میومد سمت من.جلوتر که اومد چهره ش واضح شد ولی نشناختمش.گفت: _اگه بخوای میتونی بیای ولی اونوقت امین دیگه شهید نمیشه،از غصه ی تو می میره. گفتم: _حیفه که امین شهید نشه. ✨✨✨✨✨ تا چشمهامو باز کردم اون خانم رو شناختم.مادر امین بود. گیج بودم.کسی پیشم نبود.خوب به اطراف نگاه کردم.بیمارستان بودم.خانم پرستار اومد پیشم.چیزی گفت که متوجه نشدم.فقط دیدم لبش تکون میخوره.رفت بیرون و با چند نفر دیگه که یکیشون دکتر بود اومدن پیشم.کم کم صداهاشون رو میشنیدم.دکتر اومد نزدیکم و گفت: _خوبی؟ با اشاره سر گفتم آره.به سختی گفتم:_خانواده م؟ -بیرون هستن.میخوای ببینی شون؟ با اشاره سر گفتم آره. -ولی نباید باهاشون زیاد حرف بزنی. گفتم:چی شده. -چیز مهمی نیست. شنیدم که یکیشون به یکی دیگه که تازه اومده بود،آروم گفت سکته کرده.اونم باتعجب به من نگاه کرد و آروم گفت اینکه خیلی جوانه.اون یکی هم شانه ای بالا انداخت و رفتن بیرون. یاد اون خانوم و یاد امین افتادم.وقتی یاد امین افتادم اشکم جاری شد. مامان اومد پیشم.با شرمندگی و غصه نگاهش میکردم.مامان هم قربون صدقه م میرفت.دوست داشتم بمیرم.ولی منکه مرده بودم،خودم خواستم برگردم بخاطر امین. مامان رفت و بابا اومد.دستی به سرم کشید و اشکهام رو پاک کرد.اشکهاش داشت میومد.چشمهامو بستم تا نبینم.بابا هم رفت. خوابم میومد... چشمهامو بستم تا شاید راحت بخوابم. محمد آروم صدام میکرد.چشمهامو باز کردم.چشمهاش خیس بود.گفتم: _امین خوبه؟ -آره،میخواد با تو حرف بزنه. گوشی رو گذاشت روی گوشم.با بی حالی و بغض گفتم: _سلام. صدای نفس کشیدن امین رو میشنیدم. نامنظم نفس میکشید ولی چیزی نمیگفت. قلبم درد گرفت.دستگاهی که به من وصل بود بوق میزد.محمد گوشی رو از من دور کرد و رفت بیرون. پرستارها و دکتر سریع اومدن.آمپولی به دستم زدن و سریع خوابم برد. نمیدونم چقدر طول کشید.وقتی بیدار شدم یاد امین افتادم.زنگ کنار تخت رو فشار دادم.پرستاری اومد.گفتم: _خانواده م؟ -ممنوع الملاقاتی. -میخوام با همسرم صحبت کنم. -نمیشه. عصبانی شدم و با تمام توانم گفتم: _میخوام با همسرم صحبت کنم. رفت بیرون و با دکتر اومد.دکتر گفت: _باشه ولی نباید استرس داشته باشی. -باشه. رفت بیرون و بعد چند دقیقه بابا با گوشی تلفن اومد.گفت: _امین پشت خطه. گوشی رو روی گوشم گذاشت.گفتم: _امین -جان امین صداش بغض داشت. -من خوبم. -زهرا.واقعا میخواستی بری؟؟!!!! -آره،واقعا میخواستم.مثل تو که واقعا میخوای بری. -من مثل تو صبور نیستم زهرا،من دق میکنم. -مامانت گفت. -مامان من؟؟!!!! -آره -چی گفت؟؟!!! گفت _اگه تو بیای امین شهید نمیشه ، میمیره..من بخاطر تو برگشتم.من از دعای خودم بخاطر تو گذشتم..خیالت راحت.. ... تو برو. ادامه‌ دارد... 📚 نویسنده : بانو مهدی‌یار منتظرقائم