eitaa logo
امام‌رضای‌بچگیم❤️‍🩹
1.2هزار دنبال‌کننده
275 عکس
50 ویدیو
3 فایل
✨﷽✨ به نام خالقی که امام رضا را افرید.. . کانال وقف امام رضاجانه✨ . کپی:حتما🌱 . یه صلوات برای تعجیل ظهور صاحب الزمان..🤍 . کاری بود در خدمتم؛ @Khadem_zahra7 ناشناسمونه:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7ao0vau&btn=امام.رضای.بچگیم
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق یعنے : همان لحظھ اے ڪه نگاهت ࢪا از نامحرمی میگیرے تا مهدی فاطمھ نگاهت ڪند ... مراقب دݪ آقا باشیم ... ╰┈➤ @haram27
² گذشت و گذشت… و او هفده ساله شد. تازه یازدهم را تمام کرده بود و بوی اربعین، هوای شهر را پر کرده بود. کوله‌ها بسته می‌شدند؛ یکی برای کربلا، دیگری برای مشهد. آن سال، انگار همه‌ی دنیا عازمِ حرم بودند. دوستان و آشنایان، یکی‌یکی می‌رفتند. بعضی‌هایشان حتی تصویری زنگ می زدند و ضریح را به او نشان میدادند. دخترک فقط با ادب و احترام سلامی می‌داد و بعد از پایان تماس، به کنجی تاریک می‌رفت و در سکوت اشک می‌ریخت. یک روز که از شدتِ دلتنگی و مشکلات زندگی‌اش کلافه بود، دوست صمیمی‌اش متوجه حالش شد و زنگ زد. بعد از احوال‌پرسی، دخترک پرسید: «کجایی؟» دوستش جواب داد: «حرم…» دخترک خشکش زد. سکوت کرد. فقط از دوستش خواست که برایش از حرم عکس بگیرد و تصویری زنگ بزند. بعد از اینکه تماس قطع شد، اشک‌هایش مثل همیشه شروع شد، اما این بار شدتشان زیاد بود. در خانه تنها بود و مادرش بیرون رفته بود. به مادرش زنگ زد و فقط گریه می‌کرد؛ می‌گفت: «دوستمم رفت و من هنوز نه…» مادرش با مهربانی دلداری‌اش می‌داد و می‌گفت: «باید خوشحال باشی که افراد زیادی رفتند تا آنجا از امام بخواهند که تو هم بالاخره یک روزی بروی…» این داستان ادامه دارد ... ╰┈➤ @haram27
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_ نعمت ؟! + حُبّ امیرالمومنین حیدر کرار علی ابن ابی‌طالب❤️‍🔥 ╰┈➤ @haram27
ߊ‌ܠܠܣܩܢ ܫܥܼܠܙ ܠوܠیܭ ܦ̇ܝ‌ܥܼܢ
³ دختر هر روز بارها به پدر اصرار می‌کرد، اما پدر همیشه بهانه‌های مختلفی می‌آورد. حتی وقتی گفت که «تنها می‌روم»، پدر قانع نشد و گفت: «تنها اجازه نداری؛ فقط در صورتی می‌توانی بروی که مادرت هم همراهت باشد.» دختر می‌دانست اصرارهایش بیهوده است. هر بار که شکست می‌خورد، بیشتر در لاکِ ناامیدی‌اش فرو می‌رفت. ناامیدیِ او هر روز عمیق‌تر می‌شد. تا اینکه یک شب، در خواب مکانی را دید؛ مکانی شبیه به یک مسجد عظیم و نورانی. در آن مسجد، اتاق بزرگی بود که جمعیت، همگی به سوی آن قدم برمی‌داشتند. در میان آن همه شلوغی، ضریحی طلایی می‌درخشید؛ که یک سمتش برای بانوان بود و سمت دیگر برای آقایان. خانواده‌اش به سمت آن نور طلایی رفتند و دستانشان را روی ضریح چسباندند… اما او، نتوانست! گویا چیزی مانعِ ورود او به آن اتاق می‌شد. پس از مدتی، مادرش به سمت او برگشت. دختر با صدایی لرزان پرسید: «مامان، اینجا کجاست؟» مادر پاسخ داد: «اینجا مشهد است…» دختر ماتش برد… این داستان ادامه دارد ... ╰┈➤ @haram27
عَجِلوا بالصلاة « أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله »