#پارت⁵
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
او هر روز را با یک امیدِ کوچک سپری میکرد: «شاید امسال، دوباره آن نغمه را بشنوم و در راه حرم باشم.»
ناگهان، تپشِ قلبش با لرزشِ گوشیاش یکی شد. پیامی از یکی از آشنایان: «میخوای به مشهد بری؟»
پاسخ دختر، در لرزشِ انگشتانش بود. با چنان اشتیاقی گفت: «بله! چطور نخواهم؟!»
طرف مقابل گفت: «از طرف حوزهی علمیه قراره طلبهها رو به مشهد ببرن؛ ببین شرایطت اوکی هست یا نه؟»
دنیا دور سر دختر چرخید. خوشحالی از حدش گذشت؛ بیدرنگ به مادرش زنگ زد.
مادر، که خودش از آن اردو باخبر بود، با صدایی که انگار از تهِ چاهِ غم میآمد، پاسخ داد: «دخترم… شرایط فراهم نشد. من هم تمام تلاشم را کردم، اما هر طور حساب و کتاب میکنم، نمیشود…»
دختر، تمامِ توانش را برای پافشاری گذاشت؛ اشکهایش را به التماس تبدیل کرد، اما دیوارِ “نشدن” بلندتر از صدای گریهی او بود.
در آن لحظه، دختر نه فقط یک سفر، بلکه آخرین تکهی امیدش را هم از دست داد. او تنها ماند و اشکهایش، تنها همدمِ تنهاییِ دوبارهاش.
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥
بابایِ امامرضایِ ما، تولدتون مبارک! 🌿
از شما به ما «رضا» رسید و بهشت…
میلاد حضرت موسی کاظم (ع) رو به همه دوستداران اهلبیت تبریک میگم. 🌸
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁶
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
دخترک در هالهای از ناامیدی روزهایش را میگذراند؛ مثل همیشه، کارهای روزمرهاش را آرام و بیحوصله انجام میداد.
در یکی از روزها که مشغول جارو کشیدن خانه بود، ناگهان، پدر را درست روبهروی خودش دید. آنقدر در کار غرق شده بود که ورود او را اصلاً نفهمیده بود.
جارو را کنار گذاشت و با تعجب سلام کرد.اما پدر، بیآنکه پاسخی به سلامش بدهد، مستقیم پرسید:
«چطور دلت میاد بدون من بری؟»
دختر، گیج و حیرتزده، گفت:
«داری دربارهی چی حرف میزنی؟ من که امروز جایی نمیرم… خونهام.»
پدر گفت:
«میری… اونم بدون من.»
دختر اخمهایش را در هم کشید و با تردید پرسید:
«کجا آخه؟»
پدر، همانطور که نگاهش روی صورت دختر مانده بود، گفت:
«مشهد.»
دختر اول فکر کرد بابا مثل همیشه دارد شوخی میکند. پدرش اهل شوخیهای ناگهانی بود و همین باعث شد حرفش را جدی نگیرد.
اما هرچه بیشتر گوش داد، لحن پدر جدیتر شد؛ و کمکم از میان کلماتش، بوی حقیقت میآمد.
پدر گفت که مادر با او صحبت کرده و قرار است بروند.
دختر، که هنوز باورش نمیشد، فوری جواب داد:
«امکان نداره… مامان خودش گفت شرایطش نیست…»
اما با وجود این حرفها، چیزی در دلش هنوز آرام نمیگرفت.
ترس داشت که این هم فقط یک شوخی دیگر باشد و در اخر دوباره نا امیدتر شود...
و درست همان لحظه بود که پدر، جملهای گفت که دختر را برای چند ثانیه بیحرکت نگه داشت…
این داستان ادامه دارد ...
╰┈➤ @haram27 ❥