°|تیرسه پرے🏹
درعقب سر میگشت🍂
°|مــا بین حـــرم
در پی #اصغـر میگشت{💔}
°|او بر هـدفـش رسـیـد🍁
امـا #پـدری🕯
#میرفتـ بِسَمتـ
°|خیمهُ بر میگشت{😭}
#امــانازدلربــابـــ💔
Join→ @harame_bigarar
4_5897588729949717749.mp3
6.07M
•
•|اےقــدرقـدرٺـ خــداابوالفضل❤️
بــانـــواے
❣حمــیــدعـلـیمے❣
#نـــواےمـحـرم💚
Join→ @harame_bigarar
4_5832626005272953820.mp3
8.96M
•
•|غـیـرعـشـقـ تــومی خــوام
•|هــرعشقے خاڪ کنم
بــانــواے
❣مجیـدبنےفاطـمہ❣
#نــواےمـحــرم💚
#شــور
Join→ @harame_bigarar
4_5830132493289784950.mp3
4.31M
•°
°|ابــرےنمـیـشه هیچ وقتــ
°|ایــن آسـمــون آبـے
بــانــواے
❣جـــوادمــقــدم❣
#نــواےمـحــرم💚
#شــور
Join→ @harame_bigarar
4_5834422529963329068.mp3
4.95M
•
بیر گون اولار الیاخدان توشرم روضه لره گلمَّرَم
بـانـواے
❣مهـدےرسـولے❣
#نـواےمـحـرم💚
#شـور🌾
Join→ @harame_bigarar
animation.gif
129.3K
ღــღ
{❤️}دِل
را اگراز حُسِین
بِگـیـرَم چہکُـنـَمـ🍁
بےعِشـق
حُـسِیناگـر
بِمـ🌾ـیرم چِہکُنم
فَـرداکِہ
کَسی رابهکسی
کارےنیســت{😭}
دامانِ
حُسـ💚ـین
اگر نَگیرَم چه کنم…
ʝσɨŋ @harame_bigarar
حرم بیقرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۲۹ چشمام یه کم سیاهی میرفت ... کمی هم سردرد داشتم . علیر
#درمسیرعشق
#به_قلم_ازتبار_زینب۵۹
#پارت_۳۰
+ کمبود خواب نیست ، بعدشم تا تو و علیرضا باشین دیگه منو اذیت نکنید ... حقته . بگو ببینم چرا علیرضا اینجوری فاطمه ؟
_علیرضا قسمم داده که بهت نگم .
خودش میخواد بگه ، فقط اینو بدون علیرضا از خوشحالی رو پاش بند نیست ، منو دیوونه کرد تو این یه هفته .... .
عمومهدی کارهای ترخیصم رو انجام داد ، پرستار داشت سرم رو از دستم جدا میکرد که خاله مریم اومد کنار دستم رو گرفت و گفت :
_دختر گلم ، پاشو بریم که کلی کار داریم ، درضمن علیرضا هم باهات صحبت داره عروس خانم .
از خجالت سرخ شدم ، باهم به سمت ماشین راه افتادیم .
فاطمه و علیرضا پشت سرمون میومدن و باهم پچ پچ میکردن .
عمو مهدی کنار ماشین وایساده بود و دست سجاد رو گرفته بود باهم وایساده بودند .
سجاد هم خوشحال بود .
سجاد و علیرضا جلو نشستند و باهم میخندیدن .
من و فاطمه و خاله مریم هم عقب نشسته بودیم
هردوشون خیلی قربون صدقه ام میرفتند و بهم محبت میکردن .
اونقدری که فکر میکردم خانواده ی خودم هستن .
چند روز از این ماجرا گذشت حالم بهتر شده بود .
دو روزی بیشتر تا محرم باقی نمانده بود ، من خیلی ذوق داشتم تا اولین محرم رو تو حرم آقا ببینم ...
تو اتاق مشغول بازی با سجاد بودم که فاطمه یهویی اومد تو اتاق و گفت :
_کوثر ، بابا احضارمون کرده ، زود تند سریع باید بریم پیشش .
چقدر لحنش برام خودمونی بود ...
#ادامه_دارد ...
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee