eitaa logo
حرم بی‌قرار
1.9هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
481 ویدیو
23 فایل
شـکࢪ خــدا ࢪا کــہ دࢪ پــنــاه حـسـینم ڪپے باصلوات‌؛حلال فوروارد ڪردے ‌دمت ‌گرم🌼
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
°|تیرسه پرے🏹 درعقب سر میگشت🍂 °|مــا بین حـــرم در پی میگشت{💔} °|او بر هـدفـش رسـیـد🍁 امـا 🕯 بِسَمتـ °|خیمهُ بر میگشت{😭} 💔 Join→ @harame_bigarar
4_5897588729949717750.mp3
4.48M
• •|تو از خدا هم نشونه دارے بــانــواے ❣جــوادمـقــدم❣ 💚 🌿 Join→ @harame_bigarar
4_5897588729949717749.mp3
6.07M
• •|اےقــدرقـدرٺـ خــداابوالفضل❤️ بــانـــواے ❣حمــیــدعـلـیمے❣ 💚 Join→ @harame_bigarar
4_5832626005272953820.mp3
8.96M
• •|غـیـرعـشـقـ تــومی خــوام •|هــرعشقے خاڪ کنم بــانــواے ❣مجیـدبنےفاطـمہ❣ 💚 Join→ @harame_bigarar
4_5830132493289784950.mp3
4.31M
•° °|ابــرےنمـیـشه هیچ وقتــ °|ایــن آسـمــون آبـے بــانــواے ❣جـــوادمــقــدم❣ 💚 Join→ @harame_bigarar
4_5834422529963329068.mp3
4.95M
• بیر گون اولار الیاخدان توشرم روضه لره گلمَّرَم بـانـواے ❣مهـدےرسـولے❣ 💚 🌾 Join→ @harame_bigarar
4_5834422529963329063.mp3
8.39M
• •|اے دل اگر عشقوی اِدسن دلیل بـانـواے ❣مـهـدےرسـولی❣ ❤️ Join→ @harame_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
animation.gif
129.3K
ღــღ {❤️}دِل را اگراز حُسِین بِگـیـرَم چہ‌کُـنـَمـ🍁 بےعِشـق حُـسِین‌اگـر بِمـ🌾ـیرم چِہ‌کُنم فَـرداکِہ کَسی رابه‌کسی ‌کارےنیســت{😭} دامانِ حُسـ💚ـین اگر نَگیرَم چه کنم… ʝσɨŋ @harame_bigarar
حرم بی‌قرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۲۹ چشمام یه کم سیاهی میرفت ... کمی هم سردرد داشتم . علیر
۵۹ ۳۰ + کمبود خواب نیست ، بعدشم تا تو و علیرضا باشین دیگه منو اذیت نکنید ... حقته . بگو ببینم چرا علیرضا اینجوری فاطمه ؟ _علیرضا قسمم داده که بهت نگم . خودش میخواد بگه ، فقط اینو بدون علیرضا از خوشحالی رو پاش بند نیست ، منو دیوونه کرد تو این یه هفته .... . عمومهدی کارهای ترخیصم رو انجام داد ، پرستار داشت سرم رو از دستم جدا میکرد که خاله مریم اومد کنار دستم رو گرفت و گفت : _دختر گلم ، پاشو بریم که کلی کار داریم ، درضمن علیرضا هم باهات صحبت داره عروس خانم . از خجالت سرخ شدم ، باهم به سمت ماشین راه افتادیم . فاطمه و علیرضا پشت سرمون میومدن و باهم پچ پچ میکردن . عمو مهدی کنار ماشین وایساده بود و دست سجاد رو گرفته بود باهم وایساده بودند ‌. سجاد هم خوشحال بود . سجاد و علیرضا جلو نشستند و باهم میخندیدن . من و فاطمه و خاله مریم هم عقب نشسته بودیم هردوشون خیلی قربون صدقه ام میرفتند و بهم محبت میکردن . اونقدری که فکر میکردم خانواده ی خودم هستن . چند روز از این ماجرا گذشت حالم بهتر شده بود . دو روزی بیشتر تا محرم باقی نمانده بود ، من خیلی ذوق داشتم تا اولین محرم رو تو حرم آقا ببینم ... تو اتاق مشغول بازی با سجاد بودم که فاطمه یهویی اومد تو اتاق و گفت : _کوثر ، بابا احضارمون کرده ، زود تند سریع باید بریم پیشش . چقدر لحنش برام خودمونی بود ... ... ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا