eitaa logo
حرم بی‌قرار
1.9هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
481 ویدیو
23 فایل
شـکࢪ خــدا ࢪا کــہ دࢪ پــنــاه حـسـینم ڪپے باصلوات‌؛حلال فوروارد ڪردے ‌دمت ‌گرم🌼
مشاهده در ایتا
دانلود
حرم بی‌قرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۳۳ امروز روز اول محرم بود ، قرار بود همه به اتفاق بریم حسی
۵۹ ۳۴ اونقدر برام جذاب بود با عشق انجام میدادم . همیشه بعد از این همه مهمونداری ، حسابی خسته میشدم اما این دفعه فرق داشت ، من انرژی گرفته بودم . بعد از هیئت هم با شوخی ها و کارهای علیرضا و سجاد تو ماشین ، همه از خنده غش کرده بودن . شب وقتی برگشتیم خونه ، عمومهدی در زد و اومد تو اتاق : _دخترای گل بابا ، میشه بیام تو ؟ سریع روسری و چادرم رو سرم کردم و گفتم : +بفرمایید . فاطمه : بفرما بابا جونم . _بچه ها میخواستم بگم الان بهم زنگ زدن گفتن باید فردا اونجا باشم ... میخواستم بگم چمدوناتون آماده بشه ، فردا صبح زود باید حرکت کنیم . هم من و هم فاطمه پکر شدیم ...ضدحال خیلی بدی بود . _ دخترای گلم ناراحت نباشید ، شام هم آماده است ، بدویید شام وگرنه از دست سجاد و علیرضا چیزی بهتون نمیرسه هاا... چشمی گفتیم و با پکری رفتیم سراغ شام ، فکر اینکه قراره از فردا حرم رو نبینم دیووونه ام میکرد . اصلا میل به شام نداشتم ، هیچ کاری به نظرم جذاب نمیومد ، خیلی ناراحت بودم . همه یه جورایی ناراحت بودن . ببخشیدی گفتم و به سمت اتاق دویدم ؛ بغض بدی به گلوم چنگ زده بود . فقط گریه میکردم و از خدا خواهش میکردم که ای کاش کار عمو مهدی تو مشهد بود که ما مجبور نشیم بریم تهران .... تمام خیابونا و کوچه های این شهر عزیز برام پر شده بود از خاطره های جورواجور . ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵۹ ۳۵ فاطمه چند دقیقه بعد از من اومد تو اتاق . فاطمه : کوثر ، تو چت شده ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ +فاطمه دل کندن از این حرم با اون همه جلال و جبروتش تو این ماه برام سخته ... من نمیام ؛ میخوام همینجا بمونم لااقل تا آخر محرم برای خادمی آقا . _عزیزم نمیشه ، خادمی آقا تو تهران هم میشه اگه لیاقتشو داشته باشیم عزیزم ، من هم اصلا دوست ندارم اما چاره ای نیست ...‌ ایشالله خیلی زود برمیگردیم . از روی اجبار ، ناچار شدم باشه ی خشک و خالی ای گفتم . وقتی مطمئن شدم همه خوابیدن ، آروم از اتاق زدم بیرون ‌. به تنهایی نیاز داشتم ، گوشیم رو با هندزفریم برداشتم و روی مبل روبه‌روی پنجره که بیرون هم معلوم بود ، نشستم . هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و زیارت عاشورا رو شروع کردم . وقتی دعام تموم شد ، خیلی آروم شده بودم ، احساس آرامش خاصی داشتم ... حس کردم کسی داشت نگام میکرد و این اصلا برام خوشایند نبود؛ خصوصا توی تاریکی که هیچی معلوم نبود . ضربان قلبم رو هزار بود ... با ترس هندزفریم رو دراوردم با یه مرد مواجه شدم ، زل زده بود بهم و نگام میکرد .... زبونم بند اومده بود ؛ نمیتونستم حتی کسی رو صدا کنم ... دلم میخواست جیغ بزنم علیرضا رو صدا کنم اما نمیتونستم . از ترس داشتم سکته میکردم ‌. ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
🌷🌾 دل بـه تـو سجـده مـی کند قبله اگـر چـه نیستـی ....❤️ #شهـیدانـہ اینجـا پایگاه عشـ شهادة ـاق @harame_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•.•.•.•. °|اےداغـدارآیـنـہ °|ڪربلا سلامـ{💚} °|مـعـنـاےصـبـروداغ °|وسجـودودعـاسـلامـ{💚} اینجاپایگـاه شهداسٺـ♥️ {🏴} @harame_bigarar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مداحی ۳ دختر 👆 به زبان فارسے ڪه اشڪ همہ رو درآوردن؛ حتما ببینید از دست ندید عالیه👌 ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
🌻🌾 مامنتظر صبح شبـ🌙 یلداییم آمـاده بـراے فـرج فـردائـیـم فردا که عزیز فاطمه {💚}می آید با خامـنه ایی بـه کـربلا می آییم #رهـبـرانـہ♥️ اینجـا پایگـاه عشـاق ولایـتــ✌️ @harame_bigarar
💔🌾 در هـوایـت بـیـقـرارمـ روز و شـبـ😔 شـهـید مجـید خدابنده لو #دلـتـنـگـی💚 اینـجا پایگاه شهـداسـتـ✌️ @harame_bigarar
حرم بی‌قرار
#درمسیرعشق #به_قلم_ازتبار_زینب۵۹ #پارت_۳۵ فاطمه چند دقیقه بعد از من اومد تو اتاق . فاطمه : کوثر
۵۹ ۳۶ گوشیم رو ازم به زور گرفتن. تا خواستم سر برگردونم تیزی چیزی رو روی گردنم حس کردم . _بی سر و صدا می مونی ؟ حالیت شد ؟وگرنه خونت پای خودته ... خب خب الکساندر خانم یا بهتر بگم کوثر خانم چه خبر ؟ خنده های شیطانی که تمام تنم رو لرزوند . چشم چرخوندم دیدم دونفرن ... چرا اینا رو نمیشناختم ؛ توی دلم خدا خدا میکردم کسی بیدار بشه و منو از دست این دوتا هیولا نجات بده . اروم آب دهنم رو قورت دادم ... با لکنت گفتم : _شماها کی هستید ؟؟چیکار دارید با من ؟؟ولم کنید . یکیشون که صدای بدی هم داشت ، خندید و گفت : _ببریمش ، هرچی زودتر از اینجا بریم بهتره ؛ یهویی ممکنه کسی سر برسه . حسابی ترسیده بودم .‌ یهویی یه فکری به ذهنم رسید تا دیدم باهم مشغول حرفن ، گلدونی که کنار دستم بود رو لب میز گذاشتم که وقتی میخواد رد بشه بیفته ، شاید لااقل علیرضا و عمومهدی بیدار بشن و کاری کنند . قلبم تیر میکشید ‌... یکیشون با خشونت گفت : _دوستت ماریا منتظرته ، باهم میریم پیشش ، نمیدونی برای دیدنت لحظه شماری میکنه . تمام تنم داشت میلرزید . به سمتم‌ اومد ، بالاخره خورد به گلدون ... صدای شکستن گلدون ، همه رو بیدار کرد . یکیشون که از اون یکی قدبلندتر بود حسابی عصبی شد و با صدایی که توش عصبانیت موج میزد گفت : _مراقب باش گند نزنی الاغ . +ببخشید نفهمیدم این از کجا اومد . ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۵۹ ۳۷ یکیشون منو به عنوان گروگان گرفت ... . داشت خفه ام میکرد . علیرضا سریع خودش رو رسوند . با دیدن علیرضا جونی دوباره گرفتم ... وقتی منو دید ، حسابی عصبانی شد بود . اینا دونفر بودن و علیرضا یه نفر ‌...تا اینکه خداروشکر عمو مهدی هم سریع رسید . اما نزاشت فاطمه و خاله مریم و سجاد بیان . حالا سه به دو بودیم . علیرضا فریاد زد : ولش کنید نامردا ... یکیشون با چاقویی که توی دستش بود به سمت علیرضا رفت . جیغ زدم و علیرضا رو صدا کردم . اما اونی که من رو گرفته بود ، اسلحه داشت .دم شقیقه ام گذاشت و علیرضا رو تهدید کرد . هیچ کاری از دست علیرضا و عمومهدی برنمیومد ؛ اونا مسلح بودن اما ما بدون هیچ سلاحی ... نگران علیرضا و عمو مهدی بودم ... حاضر بودم اونا رو بکشم و بعد بمیرم اما برای علیرضا اتفاقی نیفته . خودم رو برای هر اتفاقی آماده کردم اما فقط امیدوار بودم علیرضا و عمو چیزیشون نشه . علیرضا با یکیشون درگیر شد ، اون یکی هم منو پرت کرد که خوردم به دیوار و رفت سراغ عمو مهدی . سرگیجه گرفته بودم اما سریع بلندشدم ؛ با خورده گلدونی که اونجا بود برداشتم و رفتم .... ⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘ http://eitaa.com/joinchat/3701473293C579cea51ee