هدایت شده از 𝑴𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕
سلاام
چنل moonlight میخواد تقدیمی بده
حالا قرارع چیکار کنیم؟ قراره که شما ها اوسیتون یا کارکتر موردعلاقتون(ترجیحا دختر چون پسر زشت میکشم) رو برام بفرستید و این پست رو اگه چنل دارید فور بزنید
ظرفیتمون هم فعلا ۱۰ نفره بعدش ببینم چی میشه😂👍
@noone_m
https://eitaa.com/Mooo00ooonlight
عکس تصویر مرد در چشمش همه چیز را تغییر میداد
کی ادامه داد
طرز فکر بی نظیرتون منو به اینجا کشانده در اصل من موافق شیوه قضاوت شمام این شک بی نهایت و تعلل در قضاوت این بی نظیره
تردید در وجود مارگارت میپیچید و نگرانی در دلش جوانه میزد و قد میکشید
ولی... ولی این یک ضعفه، یک ضعفی که
کی ، خنده ای سر داد و با لحنی نرم گفت
متوجهم طبیعیه که اینطور فکر کنی کاملا ولی بزار بهت بگم چرا رفتارت رو درست میدونم
کلامش در عین رسمی بودن گاهی بر میگشت و خودمانی میشد گویا برایش سخت بود که رسمی باشد
نیم نگاهی به دستان مارگارت انداخت و گفت
اون.. اون کتاب ویلسون چس از آلیس کامبرجه درسته؟؟
کتاب بی نظیریه مخصوصا برای حوضه شما
چشم های مارگارت برقی زد و با هیجان حرفش را قطع کرد
واقعا همین طوره شماهم این کتاب رو قبلا خوندید؟
البته کتابیه که نباید از دستش داد
لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت
گویا مارگارت طعمه را به دهان گرفته بود و با هیجان شروع حرف زدن با پسری شد که نمیدانست از کجا آمده و کیست حتی اسم اورا نیز دقیق نمیدانست
ولی گفت و گو با او گویی قلبش را گرم میکرد
شب با فکر به گفت گویشان به خواب رفت صبح با آن فکر بلند شد و موقع ناهار با فکر آن مرد و آن صحبت عمیق و دلنشین به زیر درختش رفت اما هر چه صبر کرد او دگر نیامد
لحظه ها در ذهنش ورق میخوردند و آنگونه دلش میخواست آنها را مرور میکرد چون واقعیت داشت بی رحمانه مینوشت
پایاهایش در دلش جمع کرد و در سکوت کتابش را ورق زد و شروع به خواندنش کرد
شیطان واژه ای بود که من برای مردی همچون ویلسون به کار میبردم با اینکه در سکوت متوجه کارهایش بودم در انتظار چیزی نا معلوم تماشایش میکردم
تماشای او که در میان آتش بنزین میریخت و خودش میان آن راه میرفت و مانند مسیح خودش را ناجی صدا میزد
جهان را میسوزاند برای دلیلی نامعلوم و به من لبخند میزد و آن دست های نجسش را بر روی سرم میکشید
من نیز با ناتوانی هایم تنها نگاه تنفرم را رویش میکشیدم
دست هایم را نسبته بودند اما خودم را از اعماق بالا نمیکشیدم آن چیزی که مرا غرق میکرد قلبم بود آن چیزی که از اسمیم نیز سنگین تر میگماشت من حتی قادر به پا نهادن روی پل نبودم چه برسد به عبور از آن
آن مرد آنگونه که باید مرا غل و زنجیر کرده بود و من روحم را در گروی شیطان گذاشته بودم اما شاید من همان شیطان بودم....
دستی که شونه اش را لمس میکرد اورا از دنیای کتاب بیرون کشید
#چپتر_سوم