هدایت شده از Rayner⁵
هدایت شده از M.c's Dead memory
دوباره کلیشه وار به سمت درخت تنهایی اش دوید و از همه فرار کرد
احمقانه ،احمقانه و احمقانه و احمقانه تمام چیزی که در ذهن مشوش اون مگنجید تنها همین بود
او نیز جزوی از همین احمق ها بود مارگارت نمیتوانست ویژگی در خود آشکار کند که او را از دسته کسانی که قدم در راه حماقت میگذارند جدا کند
انگار کی آنجا منتظرش بود گویا او میدانست که چه اتفاقاتی رخ میدهد و مارگارت کجا می اید همه چیز انگار چیده شده بود
چیزی اتفاقی به نظر نمیرسید زیرا کی زیر همان درخت همیشگی ساکت نشسته بود و میلو را نوازش میکرد
حتما فرد فوق العاده شگفت انگیز و بی گناهی بود که میلوی سرکش آنگونه زیر دست نوازشش خر خر میکرد و دم نمیزد
مارگارت با تعلل قدم هایی کوتاه بر میداشت
از چیزی وحشت داشت که خودش هم نمیدانست چیست
اما جایی برای رفتن نبود
و دلیلی برای فرار از آن مرد وجود نداشت بلعکس گویا آغوشی گرم منتظر پذیرایی از او بود
پس چه چیزی مانع او میشد؟
بلاخره عزمش را جزم کرد و قدمی بلند به سوی آن غریبه یک آشنا برداشت
کی سرش را بالا آورد و لبخندی گفت
بلاخره اومدی؟
مارگارت یکم خورده بود ترس در استخوان هایش میلولید
با احتیاط نفسش را ببرون داد و پرسید
بلاخره؟ منتظرم بودی؟ از کجا میدونستی من زود تر میام
کی لبخندی زد و سرش را زیر انداخت و همانطور که کمر میلو را نوازش میکرد گفت
من همیشه زودتر اینجام چه دیرتر بیایی چه زودتر ....میشه گفت کاری ندارم چون کلاسم زود تر تموم میشه
نفس عمیقی کشید و گفت
که اینطور ، اما کی.... نیازی نیست تو این شرکت انقدر منتظر من بمو-
کی وسط حرفش پرید
کتابی که بهت دادم رو خوندی؟
عرق سردی پر پیشانی دخترک نشست و کمی این پا و آن پا کرد که کی قهقه ای زد و ادامه داد
نیازی نیست ... نیازی نیست انقدر سریع برای سراغش درک میکنم منم نمیتونستم باهاش کنار بیام
#چپترـنهم
Haru🇮🇷
دوباره کلیشه وار به سمت درخت تنهایی اش دوید و از همه فرار کرد احمقانه ،احمقانه و احمقانه و احمقانه
واییی هورااا
بالاخرههه
خیلی خوب بودددددد