برای حسین زمان!
فروردین 1361، حمید و محمد سوری، دو برادر، در عملیات فتح المبین به شهادت رسیدند.
وقتی پیکر آن دو را برای تشییع به محل زندگیشان در محلۀ نارمک تهران آو،ردند، مداح خلف وعده کرد و نیامد.
یکی از بچههای مسجد، به حسین که گوشهای ایستاده و در سوگ دوستانش میگریست، گفت:
- حسین جان، نمیشه مردم و پیکر شهدا رو معطل نگه داریم. تو که صدات خوبه و همیشه دوست داشتی مداحی کنی، بلندگو رو بگیر و مداحی کن.
حسین که تا آن موقع پشت بلندگو نخوانده بود و میکروفون برایش غریبه بود، هرچه انکار کرد نشد و سرانجام شروع کرد به سر دادن:
این گل پرپر از کجا آمده؟
از سفر کرب و بلا آمده
آذر 1361، بهمناسبت چهلمین روز شهادت #مصطفی_کاظم_زاده در جبهۀ سومار، مراسمی در خیابان بسطامی تهراننو برگزار کردیم.
آنشب حسین زمان لطف کرد و دعای کمیل خواند و همه با نوای سوزناکش گریستیم.
بعدها حسین زمان شد خوانندۀ پاپ.
صدای حزنانگیزش را که سوز و لرزشی خاص داشت، بسیار دوست داشتم و همواره مشتری نوارهای کاستش بودم.
چه شب ها که در تنهایی و خلوت خانه، خاطرات جنگم را مینوشتم و نوارهای زمان همدمم بود و بهم حس میداد.
دهۀ 70 حسین زمان افتاد در کارهای سیاسی – جناحی و شد دوم خردادی.
بعدا هم شد #اصلاح_طلب و در وقایع سال 1388، در مراسم مختلف آنها دعای کمیل و زیارت عاشورا میخواند!
گذشت و حسین زمان که دیده بود نوار کاست جدیدش در یک روز 200 هزار نسخه فروخته است، فکر کرد همۀ مشتاقان صدایش به او رای خواهند داد!
از طرف اصلاح طلبان کاندید (فکر کنم شورای شهر) شد. با چندهزار رای اندکی که آورد، دچار یاس شد.
از آنجا بود که دیگر خبری از او نشد تا اینکه به دانشگاه کیش رفت و باقی قضایا.
نمیدانم اینکه میگویند او را ممنوع الکار کرده بودند، در چه دورهای بوده؟
آیا در دورۀ 8 سالۀ دولت حسن روحانی هم او اجازۀ برگزاری کنسرت نداشت که فقط یک بار اجازه یافت در برج میلاد بخواند؟!
تا خبر فوت حسین زمان را شنیدم، دلم برایش سوخت. نمیدانم چرا، ولی همواره برایش دعا میکردم عاقبت بخیر شود.
امشب رفتم سراغ عکس های ناب و منتشر نشدۀ #حسین_زمان درکنار دوست و همرزمش سردار شهید حاج #عبدالله_رودکی که باهم برای دیدن دورههای جنگ الکترونیک (جنگال)، در چین و بعضی جاها بودند.
روح هردویشان شاد و با اهلبیت (ع) محشور باشند
حمید داودآبادی
23 اردیبهشت 1402
@hdavodabadi
من برادر تو را کشتم!
سال ۱۳۸۱ وقتی #مسعود_دهنمکی نشریه #صبح_دوکوهه را منتشر می کرد، #عطاالله_مهاجرانی #وزیر_ارشاد دولت #سیدمحمد_خاتمی، در مقالهای که در روزنامههای زنجیرهای منتشر کرد، نوشت:
"هشت سال جنگ ما با عراق، برادرکُشی بود."
هنوز ۱۴ سال از آتشبس و پایان جنگ متجاوزانه و تحمیلی عراق صدامی علیه ایران نگذشته بود.
مهاجرانی که رئیس مرکز #گفتگوی_تمدنها شده بود، خواست ژست لیبرالی بگیرد و از طرف رئیس جمهور #اصلاح_طلب وقت، به #صدام_حسین حاکم وحشی #بغداد ، چراغ سبز نشان دهد و بگوید:
"اصلا برای ما مهم نیست که تو با نیّت سرنگونی حکومت اسلامی، سرکوب انقلاب اسلامی و اشغال کشورمان، به ایران حمله کردی و صدها هزار مسلمان را از دو کشور، به کام مرگ فرستادی!"
باتوجه به اینکه "سیدمحسن مهاجرانی" برادرِ کوچکترِ آقای مهاجرانی در مقاومت و ایستادگی در برابر صدام و مزدورانش به شهادت رسیده بود، همین موضوع را دستاویز قرار داده و مهر ۱۳۸۱ در نشریه صبح دوکوهه مقالهای زدم با عنوان:
"آقای مهاجرانی
ما برادر شما را کُشتم!
جنگ ما برادر کشی بود. بله
هشت سال جنگ ما با عراق برادرکشی بود.
البته این جنگ از سال ۱۳۵۹ هجری شمسی آغاز نشد، که شروع آن از همان لحظه ای بود که "قابیل"، سنگ بر فرق برادر خویش "هابیل" فرود اورد.
جنگ ما برادرکشی بود
این سو مسلمانان بودند و آن سو نیز همینگونه، درست مثل نبردهای علی (ع) در "صفین" و "نهروان".
آن روز گرم تابستان ۱۳۸۱ با مسعود دهنمکی برای مصاحبه، به دفتر مهاجرانی در ریاستگاهش ساختمان عریض و طویل ولی بیخاصیت! گفتگوی تمدنها در خیابان شهید کلاهدوز (دولت) تهران رفتیم.
اول از اینکه هر سه نفرمان اهل استان مرکزی و اراکی هستیم، گفتیم و خندیدم.
مهاجرانی هم که معلوم بود خودش نفهمیده چی گفته، فقط شروع کرد به حرّافی و توجیه.
متن کامل آن گفتگو، نیمه دوم شهریور ۱۳۸۱ در صبح دوکوهه منتشر شد.
به قول شیخ الرئیس ابو علی سینا:
"اگر برای یک اشتباهت هزار دلیل بیاوری، میشود هزار و یک اشتباه!"
حمید داودآبادی
@hdavodabadi