۱۰ آذر ۱۳۹۸
امام حسن مجتبى عليه السلام
أَنَا الضَّامِنُ لِمَنْ لَمْ يَهْجُسْ فِي قَلْبِهِ إِلَّا الرِّضَا أَنْ يَدْعُوَ اللَّهَ فَيُسْتَجَابَ لَهُ.
كسى كه در دلش هوايى جز خشنودى خدا خطور نكند، من ضمانت مى كنم كه خداوند دعايش را مستجاب كند.
كافى(ط-الاسلامیه) ج 2 ، ص 62، ح 11
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
💕🌺💕🌺💕🌺
@hedye110
حکایت زن و خدا......
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد.
این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد وبا او به راز ونیاز می پرداخت.
روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که
آن روز به دیدار اوبیاید.زن از شادمانی فریاد کشید،
کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست ودرانتظار آمدن خدا نشست !
چند ساعت بعد در کلبه اوبه صدا در آمد! زن با شادمانی به استقبال
رفت امابه جز گدایی مفلوک که با لباس های مندرس و پاره اش
پشت در ایستاده بود،کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود
به مرد گدا انداخت وبا عصبانیت دررا به روی او بست.
دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست .
ساعتی بعدباز هم کسی به دیدار زن آمد .
زن با امید واری بیشتری در را باز کرد. اما این بارهم
فقط پسر بچه ای پشت در بود.پسرک لباس کهنه ای به تن داست،
بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی
سفید شده بود. صورتس سیاه و زخمی بود
و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی
شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. ودوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد.
زن پیش رفت و در را باز کرد! پیرزنی گوژپشت و خمیده که
به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود .
پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت.
و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود.
زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن
بست . شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از
او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت: من سه با در خانه تو آمدم ،
اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!
🌺💕🌺💕🌺💕🌺💕🌺
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
۱۰ آذر ۱۳۹۸
💕🌻💕🌻💕
@hedye110
به آسمان می نگرم میجویم تورا
و دوست دارم لحظه های خوش زندگیم را با تو سیر کنم
و از اعماق وجودم با تو کیف دنیا را ببرم
تویی که همیشه با منی
حتی لحظه ای از لحظه ها مرا ترک نمیکنی
و تا ابد با من خواهی ماند و این است که مرا عاشق تو کرده
تو مثل بعضی از زمینی ها نیستی که یارشان را ترک میکنند
تو معشوق همیشگی من هستی
در تمام لحظه ها
همه حرفهایم را که حتی به زبان نمیآورم را با تمام وجودت گوش میدهی و من وقتی با خدایی مثل تو هستم کیف دنیا را میبرم
چون تو هستی که فقط برایم میمانی
چون تو بودی که قبل از به دنیا آمدنم با من بودی حالا که در دنیا هستم با منی و بعد از اینجا هم هستی.
بودی،هستی،خواهی بود و خواهی ماند
کاش مردم زمین درک میکردند و میفهمیدند که واقعا تو ک هستی ...
💕🌻💕🌻💕🌻💕🌻💕
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
۱۰ آذر ۱۳۹۸
❤️🍃❤️🍃❤️🍃
@hedye110
#کتاب_هفت_شهر_عشق......
#قسمت_چهل_ونهم.....
نيمه هاى شب هشتم محرّم است. هوا كاملا تاريك است، امّا بچّه ها از شدت تشنگى خواب ندارند.
آيا راهى براى يافتن آب هست؟ نگاه كن عبّاس به سوى خيمه امام مى آيد. او ديگر تاب ديدن تشنگى كودكان را ندارد.
سلام مى كند و با ادب روبروى امام مى نشيند و مى گويد: مولاى من ! آيا به من اجازه مى دهى براى آوردن آب با اين نامردان بجنگم؟
امام به چهره برادر نگاهى مى كند. غيرت را در وجود او مى بيند.
پاسخ امام مثبت است. عبّاس با خوشحالى از خيمه بيرون مى رود و گروهى از دوستان را جمع مى كند و دستور مى دهد تا بيست مشك آب بردارند.
آن گاه در دل شب به سوى فرات پيش مى تازند. عبّاس، ابتدا نافع بن هلال را مى فرستد تا موقعيّت دشمن را ارزيابى كند.
قرار مى شود هر زمان او فرياد زد آنها حمله كنند. نافع آرام آرام جلو مى رود. در تاريكى شب خود را به نزديكى فرات مى رساند، امّا ناگهان نگهبانان او را مى بينند و به فرمانده خود، عَمْرو بن حَجّاج خبر مى دهند. او نزديك مى آيد و نافع را مى شناسد:
ــ نافع تو هستى؟ سلام! اين جا چه مى كنى؟
ــ سلام پسر عمو! من براى بردن آب آمده ام.
ــ خوب، مى توانى مقدارى آب بنوشى و سريع برگردى.
او نگاهى به موج هاى آب مى اندازد. تشنگى در او بيداد مى كند. ولى در جواب مى گويد:
ــ تا زمانى كه مولايم حسين(ع) از اين آب نياشاميده است، هرگز آب نخواهم خورد. چگونه من از اين آب بنوشم در حالى كه مولايم و فرزندان او تشنه هستند؟ مى خواهم آب براى خيمه ها ببرم.
ــ امكان ندارد. تو نمى توانى آب را به خيمه هاى حسين ببرى. ما مأمور هستيم تا نگذاريم يك قطره آب هم به دست حسين برسد.
اين جاست كه نافع فرياد مى زند: "الله اكبر!".
اين عبّاس است كه مى آيد. نگاه كن كه چه مردانه مى آيد! شير بيشه ايمان، فرزند حيدر كرّار مى آيد. عبّاس و عدّه اى از يارانش، راه پانصد سرباز را مى بندند و گروه ديگر مشك ها را از آب پر مى كنند.
صداى برخورد شمشيرها به گوش مى رسد. بعد از مدتى درگيرى و تاخت و تاز، عبّاس دلاور و همراهانش با بيست مشك پر از آب به سوى خيمه ها باز مى گردند. او همراه خود آب سرد و گوارا دارد و لب هايش از تشنگى خشكيده است، امّا تا آب را به خيمه ها نرساند و امام حسين(ع) آب نياشامد، عبّاس آب نمى نوشد.
نگاه كن! همه بچّه ها چشم انتظارند. آرى! عمو رفته تا آب بياورد.
دستهاى كوچك آنها به حالت قنوت است و دعا بر لب هاى تشنه آنها نشسته است: "خدايا، تو عموى ما را يارى كن!".
صداى شيهه اسب عمو مى آيد.
الله اكبر!
اين صدا، صداى عمو است. همه از خيمه ها بيرون مى دوند. دور عمو را مى گيرند و از دست مهربان او سيراب مى شوند.
همه اين صحنه را مى بينند. امام حسين(ع) هم، به برادر نگاه مى كند كه چگونه كودكان گرد او را گرفته اند.
همسفر! آيا مى دانى بعد از اينكه بچّه ها از دست عموى خود آب نوشيدند به يكديگر چه گفتند: "بياييد از امشب عموى خود را سقّا صدا بزنيم".
❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
امام صادق عليه السلام
إِذَا أَرَادَ أَحَدُكُمْ أَنْ يُسْتَجَابَ لَهُ فَلْيُطَيِّبْ كَسْبَهُ وَ لْيَخْرُجْ مِنْ مَظَالِمِ النَّاسِ وَ إِنَّ اللَّهَ لَا يُرْفَعُ إِلَيْهِ دُعَاءُ عَبْدٍ وَ فِي بَطْنِهِ حَرَامٌ أَوْ عِنْدَهُ مَظْلِمَةٌ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ.
هر كس بخواهد دعايش مستجاب شود، بايد كسب خود را حلال كند و حق مردم را بپردازد. دعاى هيچ بنده اى كه مال حرام در شكمش باشد يا حق كسى بر گردنش باشد، به درگاه خدا بالا نمى رود.
بحارالأنوار(ط-بیروت) ج90، ص321، ح31
💕🌻💕🌻💕🌻💕🌻💕
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
🌿🌹🌿🌹🌿🌹
@hedye110
#داستان_ذوالقرنين......
#صفحه_1.......
مشخصات ذو القرنين
نام ذو القرنين در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سوره كهف در ضمن 16 آيه (از آيه 83 تا 98) ذكر شده است.
درباره اين كه ذو القَرنين چه كسي بوده، مطالب گوناگوني گفته شده است، مانند:
1. او همان اسكندر مقدوني است كه فتوحات بسيار نمود، و كشورهاي بسيار را در زير سلطه خود آورد.
2. يكي از پادشاهان يمن بود، كه به عنوان تُبَّع خوانده ميشد، كه جمع آن تبايعه است
طبق اين نظريه سد معروف مأرب كه در يمن بود از ساختههاي او است.
3. سومين و جديدترين نظريه اين كه ذو القرنين همان «كورش كبير» است كه پانصد و سي سال قبل از ميلاد ميزيست.
نظريه اول و دوم داراي مدرك قابل ملاحظهاي نيست، قرائن و دلائل، نظريه سوم را تأييد ميكنند.
بنابراين با توجه به اين نظريه داستان ذو القرنين را پي ميگيريم......
اما اين كه به او ذو القرنين (صاحب دو قرن) ميگفتند. باز مطالب گوناگون گفته شده است مانند:
1. زيرا او دو قرن زندگي وحكومت كرد.
2. زيرا به شرق و غرب عالم كه به تعبير عرب دو شاخ خورشيد است رسيد.
3. زيرا در دو طرف سر او برآمدگي مخصوصي بود.
4. زيرا تاج او داراي دو شاخ بود.
ادامه دارد.....
🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۰ آذر ۱۳۹۸
برای اولین بار در ایتا😍😍
♨️ دورهمی درتدریس شبانه طب ‼️😳
👈با حضور استاد ومشاور ومدرس طب:
سید حمیدرضا سجادی 😎
❌پرسش وپاسخ
❌اموزش تغذیه سالم وزندگی شاد بصورت انلاین 👀
❌آشپزخانه سنتی حکیم 😋
❌مشاوره تغذیه سلامت 🍏
❌نسخه های درمانی📃
✅به گروه ما در ایتا بپیوندید💯✅👉
سلامتکده حکیم
فصلی نو در سلامتی😍👌
http://eitaa.com/joinchat/729546775Cedb3e333cd
منتظر حضور سبز شما هستیم😌🌷
زندگی تون شاد و پر از سلامتی😍
۱۰ آذر ۱۳۹۸
۱۱ آذر ۱۳۹۸
امام علی علیه السلام
رُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّيْءَ فَلَا تُؤْتَاهُ وَ أُوتِيتَ خَيْراً مِنْهُ عَاجِلًا أَوْ آجِلًا أَوْ صُرِفَ عَنْكَ لِمَا هُوَ خَيْرٌ لَكَ فَلَرُبَّ أَمْرٍ قَدْ طَلَبْتَهُ فِيهِ هَلَاكُ دِينِكَ لَوْ أُوتِيتَهُ فَلْتَكُنْ مَسْأَلَتُكَ فِيمَا يَبْقَى لَكَ جَمَالُهُ وَ يُنْفَى عَنْكَ وَبَالُهُ
گاه چيزى را (از خدا) مى خواهى اما به تو داده نمى شود و دير يا زود بهتر از آن به تو داده مى شود، يا به خاطر آنچه خير و مصلحت تو در آن است از برآورده شدن خواسته ات دريغ مى شود، زيرا بسا خواسته اى كه اگر برآورده شود به نابودى و تباهى دين تو مى انجامد، پس، چيزى بخواه كه زيبايى و نيكيش برايت مى ماند و پيامد سوئى ندارد.
مجموعه ورام ج 2 ، ص 104
🌸💐🌸💐🌸💐🌸💐🌸💐
====👇====
https://eitaa.com/hedye110
@hedye110
====🌷====
۱۱ آذر ۱۳۹۸