eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
😍✋ بالشتم رو از روی تخت کشیدم و کنار امیرسام دراز کشیدم انگشتم رو توی دست مشت شده ی کوچلوش جا کردم وبوسه نرمی نشوندم روی انگشتهای تپلش و بی اختیار لبخند زدم وکلی قربون صدقه این کودکانه هاش رفتم که معصومیتش رو تو خواب بیشتر به رخ می کشید... اینقدر به امیر علی فکر کردم وبه صورت امیر سام زل زدم که خوابم برد!! حسابی خونه آقای رحیمی شلوغ بودو من حسابی کج خلق اصلا فکر نمی کردم امیرعلی صبح هم خبری از من نگیره! من هم لج کرده بودم و بهش زنگ نزدم تا ببینم تا کی می تونه این قدر بیمعرفت باشه... امیرسام رو که حالا با دیدن مامانش وشیر خوردن آرومتر گرفته بود از نفیسه جون گرفتم و رفتم تو یک اتاق خلوت تا به هوای امیرسام بتونم تو تنهاییم به امیر علی فکر کنم و از دلتنگی هام کم! توی فکر بودم و به ظاهر مشغول بازی با امیر سام _شما محیا،خانومِ آقا امیرعلی هستین؟! باصدای دختر خانومی که نزدیکم نشسته بود به خودم اومدم... این کی اومده بود تو اتاق که من متوجه نشده بودم!؟ لبخند ظاهری زدم: _بله!! دستش رو جلو آورد _من مریمم، دختر عموی نفیسه جون دستم رو توی دستش گذاشت: خوشوقتم و تسلیت میگم.. صورتش که نمی گفت زیادی عذادار بوده ولی باید از روی ادب این حرفو می گفتم! نگاهی به امیر سام انداخت: _دیشب با شما بوده؟! گونه تپلی امیرسام و نوازش کردم که نگاهش و به من دوخت و مهربون خندید... خنده اشو جواب دادم و گفتم:بله! _پس حسابی اذیتتون کرده؟! -نه اصلا اتفاقا آروم بود ولی خودش اذیت شد،طفلکی حسابی دلتنگ مامانش بود! لبخندی زد- خوبه معلومه میونه خوبی با بچه ها دارین برعکس من نمی تونم بیشتر از یک ساعت باهاشون کنار بیام! فقط تونستم لبخندی بزنم که از سر اجبار بود ! -دوستش داری؟ چطوری تونستی باهاش کنار بیای؟ متعجب نگاهم و به مریم دوختم _ببخشید متوجه نمیشم؟! خندید -امیرعلی رو می گم باهاش خوبی؟ از لفظ امیرعلی گفتنش با اون صمیمیت خوشم نیومد و بی اختیار چین خورد پیشونیم! اینبار بلندتر خندید ... مراعات هم بدچیزی نبود وسط جلسه ختم! -اینجوری نگاهم نکن مگه امیرعلی راجع به من باهات حرف نزده؟! قلبم هری ریخت ... یعنی چی این حرفها؟! قیافه ام سوالهام رو داد می زد و مریم هم دلیلی ندید من سوالی بپرسم و خودش گفت: -من هم دانشگاهی امیر علی بودم شوهرت خیلی سربه زیر و آقا بود ولی نمی دونم چطوری منو دیده بود و از طرف یکی از بچه ها پیغام داده بود برای امر خیر!!! نه دروغ بود یک دروغ محض!! احساس خفگی می کردم ... امیر علی و این حرفها؟! مریم ادامه داد _خب منم بدم نمی اومد یک پسر پاک و نجیب این روزها کم پیدا میشه ولی خب وقتی فهمیدم قراره قید درسش و بزنه و تو تعمیرگاه باباش کار کنه قبول نکردم،تو چطوری کنار اومدی باهاش؟!همه زحمتهای درس خوندنش رو یک شبه فنا داد! آب دهنم و به سختی قورت دادم _من کنار نیومدم! ابروهاش بالا پرید _یعنی با اجبار ازدواج کردی؟ پوفی کشیدم _نه منظورم اینه که امیر علی خیلی خوبه احتیاجی نبود من با چیزی کنار بیام! یک ابروش بیشتر رفت بالا و هشتی شد: _آهان ...خب خوشبخت باشین آرزوی خوشبختیش شبیه یک طعنه بود تا آرزوی واقعی ... قلبم هر لحظه فشرده و فشرده تر میشد! بوی حلواهم بلند شده بود و من ته گلوم همراه بغض سنگین طعم تلخی رو هم حس میکردم! تلخی آردی که قهوه ای میشدو سوخته! -محیا جان اینجایی؟! بااخمهای درهم به عطیه که سرتا پا مشکی پوشیده بود نگاه کردم ... که باعث شد از من به مریم نگاه کنه وقتی سکوتم رودید گفت -محیا امیر علی بیرون کارت داره قلبم مشت شدو نفس کشیدن سخت الان اصلادلم دیدنش رو نمی خواست،ولی بلند شدم شاخکهای مریم کنارم حسابی فعال بودبیرون رفتم ولی اخم پیشونیم قصد از بین رفتن نداشت امیر علی رو دیدم که با لبخند خسته ای اومد سمتم:_سلام نگاه پر از دلخوریم و به چشمهاش دوختم و آروم گفتم:_سلام متعجب شد–خوبی!امیرسام خوبه؟ دلم کنایه زدن می خواست از حقیقتی که امیرعلی پنهون کرده بود -بله خوبه پیش مریم خانومه! چشمهاش رو باریک کرد و زمزمه کرد _مریم خانوم؟ اصلاحواسم نبود کجا هستیم و تو چه موقعیتی_بله مریم خانوم عشق قدیمیتون دیشب همش اینجا بودین و جلوی چشم همدیگه چرا جلوی من نشون میدی نمیشناسی؟!مطمئنی علت نخواستن من فقط پشیمون شدن من بود؟! اخم کردو چشمهاش گرد _محیا می فهمی چی می گی! ❤️🍃❤️🍃❤️🍃❤️🍃 @hedye110
😍✋ لعنت به اشکهام که راه باز کردن روی صورتم تا از خفگی نمیرم ... بی توجه قدم تند کردم سمت کوچه و امیر علی دنبالم ... پرچمهای سیاه در خونه که پر از پیام تسلیت و همدردی بود سریع از جلوی چشمهای بارونیم رد میشدن ... وسط کوچه که خلوت تر بود دستم رو کشید - صبر کن ببینم کجا!؟ یعنی چی این حرفها؟!! حسادت کرده بودم ... آره حسادت کرده بودم و الان دلم تنهایی میخواست ... تازه امیر علی با من و دلم راه اومده بود... فکر اینکه االان مثل اوایل پشیمون بشه از بودنم و اخمهاش بشه سهم من دیوونه ام می کرد! دستم رو به شدت از حصار دستش بیرون کشیدم. -من میرم خونهه!! عصبانی اینبار راهم وسد کردو سعی می کرد با لحن آروم عصبانیتش رو بپوشونه! -محیا جان چی شده؟ اینجا درست نیست بیا بریم تو ماشین بابا حرف میزنیم خوبه؟ بعد هم هرجا خواستی می برمت ! دلخوربودم حسابی... شایدم قهر ...نمی دونم ... قدمهام رو بی تفاوت از حرفهای امیر علی تند کردم سمت خیابون _نمی خوام برگرد تو خونه ! عصبی گفت:_محیا؟؟ ولی من توجه نکردم و فقط دویدم سمت خیابون ... لعنت به خیابون که یک تاکسی هم نداشت و من هر لحظه شدت اشکهام بیشترمیشد!! بازوم کشیده شد... به صورت برزخی امیر علی نگاه کردم و اون بدون هیچ حرفی هلم داد توی ماشین و بعد با سرعت سرسام آوری از خونه آقای رحیمی دور شد و من فقط اشک ریختم ... باید می ترسیدم ازش چون خیلی عصبانی بود... ولی حرفهای مریم و بی خبر بودن دیشبم از امیرعلی فقط حرصم و بیشتر می کرد و اشکهام رو تازه تر !... تو یک کوچه خلوت پاشو محکم گذاشت روی ترمز و من کمی به جلو خم شدم ولی به روی مبارکم نیاوردم ... گذاشتم عصبانیتش رو سر ماشین بیچاره خالی کنه! -خب؟!! صداش پرسشی بودو عصبانی ولی من فقط سکوت کردم و سربه زیر در حالیکه سنگینی نگاه امیر علی روی خودم و قشنگ حس می کردم با دستش روی فرمون ضرب گرفت -محیا گفتم خب!!؟علت این گریه ها چیه؟! بغضم و همه حرفهایی که روی دلم سنگینی می کرد باهم ترکید -علت می خوای؟ از دیروز ازت خبری ندارم و امروز چشمم به جمال مریم خانوم و حرفهاشون روشن شد! تنها علتت برای نخواستن من حرفهای نفیسه جون نبود تو عاشق بودی !!! از پشت اشکهام تار میدیدمش .. حالم خوب نبود و میلرزیدم و امیر علی هم هیچ کاری نمی کرد... برای آروم کردنم و من بیشتر حرص خوردم که به جای من اون مثل طلبکارها زل زده به من ! پوزخند پردردی زدم –مثل اینکه دیدن مریم خانوم دیشب حسابی خوشحالتون کرده بود که یه زنگ نزدی بهم...پشیمون شدی تو به جای من! مشت کوبید روی فرمون –ساکت شو محیا!! جا خوردم و شکه شدم صدای دادش خیلی بلند بود و من رو ترسوند... -می فهمی چی می گی؟! من تا همین الان با امیرمحمد بودم و درگیر کارهای آقای رحیمی... رفتارو حرفهام دست خودم نبود...نیشخندی زدم _ احیانا آقای رحیمی پسر که نداره نه؟خب البته شما هم حق به گردنتون بوده بالاخره عموی مریم خانومه آقای... حرفم و کامل نزده بودم که این بار امیرعلی بلندتر داد زد _بفهم چی می گی محیا!! برادر نفیسه خانوم عذاداره کلی هم سرش شلوغ فقط خواستم کمکی کرده باشم همین!! بازم پوزخند زدم - چه مهربون... کلافه از زبون نفهمی من گفت: _محیا تو رو خدا اینجوری طعنه نزن ...مریم چی بهت گفته؟! اشکهام ریخت _پس یادت اومد مریم کیه!! به اشکهام نگاه کرد و سر تکون داد -این اشکها برای چیه محیا؟!باورکن اول اصلامنظورتونفهمیدم! پر بغض زمزمه کردم _عاشق بودی امیر علی؟! چشمهاش رو روی هم فشار داد _نبودم محیا نبودم ..گریه نکن حرف بزنیم! 💜☂💜☂💜☂💜☂💜 @hedye110
 🔴سخت ترین آیه جهنم و زیباترین آیه ی بهشت🌺 🔥سخت ترین آیه جهنم در قرآن را اگر بپرسی همه می گویند مار غاشیه، آب جوش و.... ♨️ولی سخت ترین آیه جهنم در سوره مبارکه ابراهیم است. می فرماید: " در جهنم مرگ از هر طرف به سراغ فرد می اید ولی نمی میرد..."  💟زیباترین آیه توصیف بهشت هم اگر بپرسی می گویند: نهرهای جاری از عسل و...... ولی کامل ترین توصیف از بهشتی که نرفته ایم در سوره کهف است. 🌹می فرماید:" اهل بهشت دوست ندارند از بهشت بروند" ☘شما هر جا بروی بعد چند روز خسته می شوی. چون در قرآن آمده که "خالدین فیها ابدا"( در آن جاودانه اند) آدم با خود فکر می کند چقدر در بهشت بمانیم! 🌷 ولی اینقدر برایت شیرین می کنند که دوست خواهی داشت بمانی... 📙از بیانات استاد فاطمی نیا 🌷🍃🌷🍃🌷🍃 @hedye110
🌹یکسان بودن زن و مرد در رسیدن کمال🌹 آیت الله حاج سیّدمحمّدصادق حسینی طهرانی مدّظلّه العالی 🍃زن با مرد در رسیدن به عالم قدس و طهارت و اشراب دل از عین الحیات توحید، تفاوتی ندارد؛ 🍃و میتواند با مجاهده و ایمان، حجاب نفس را کنار زده و جام دل را از بادۀ توحید و معرفت پروردگار لبریز کند. 📚«نور مجرّد» ج ۱ ص ۶۰۷ 🕋 @hedye110
روز قیامت هر کسی در دست گیرد نامه‌ ای من نیز حاضر می‌شوم تصویر جانان در بغل... @hedye110
⭕️"اینستاگرام ساخته شده تا حال شما رو بد کنہ، شما گرفتار این میشید که خودتون رو با دیگران مقایسه کنید. و مردم برده‌اے هستن کہ می‌خوان تصدیق دیگران رو بہ دست بیارن..." 🔸فڪر ڪنید این جملات رو یڪ روحانی گفته. واکنش شما چیه❓ 🔹امّا واقعیت اینہ کہ این جملات رو "مدونا" (یکی از مشهورترین خواننده‌های زن دنیا) گفتہ 😎 @hedye110
🌺السلام علی المهدی و علی آبائه🌺 سلام به همگی✋ 👈 امروز جمعه ست و متعلق به صاحب الزمان عج الله فرجه الشریف💕 ✔میخوایم به نیت سلامتی و تعجیل در فرج آقا علیه السلام حداقل 14 صلوات بفرستیم 🔅 خووووش به افرادی که 1000 تا صلوات میفرستن (اخه همش باهم بیشتر از نهااایت 1 ساعت و ربع طول نمیکشه) 📣📣 به بقیه هم بگییید 📣📣 🌸 اجرکم عند الله🌸 🌺🌺🌺🌺🌺🌺 https://eitaa.com/hedye110
🌷 ای منتظر غمگین مشو / مفتون امینی ای دل بشارت می‌دهم، خوش روزگاری می‌رسد یا درد و غم طی می‌شود، یا شهریاری می‌رسد گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می‌رسد اندیشه از سرما مکن، سر می‌شود دوران دی شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می‌رسد ای منتظر غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر گردی بپا شد در افق، گویی سواری می‌رسد یار همایون منظرم، آخر در آید از درم امید خوش می‌پرورم، زین نخل باری می‌رسد کی بوده است و کی شود ملک غزل بی‌حکمران هر دوره آن‌را خواجه‌ای یا شهریاری می‌رسد «مفتون» منال از یار خود، گر بر تو گاهی تلخ شد کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری می‌رسد 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼 @hedye110
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ استاد عالی، روایٺ ڪفاشی کہ با امام زمان(عج) شوخی داشت... 🔻سهــم شما پنج صلوات به نیٺ سلامتے و تعجیل در فرج امام زمان(عج). #اللهم_عجل_لولیک_الفرج ╭━❁🔹❁🍃🌼🍃❁🔹❁━╮ @hedye110 ╰━❁🔹❁🍃🌼🍃❁🔹❁━╯
خدایا صمیمی تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت میگذارم و در دل دعا میکنم و از تو میخواهم که آرامش، برکت وسلامتی رابرای خودم، همه ی مردم، عزیزان،دوستانم ارزانی داری شب بخیر @hedye110
پیامبر صلی‌الله علیه و آله: دعای مادر از موانع اجابت دعا می‌گذرد. «مشکات الانوار، ص۲۷۲» ☀️صبح پرانرژی شنبتون بخیر☀️ جز خدا کیست🌷 که‌ در سایه‌ مهرش باشیم🌷 رحمت‌ اوست‌🌷 که‌ پیوسته‌ پناه من و توست☺️ @hedye110