eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴بچه ها را در معرض چشم زخم قرار ندهید! ✳️استاد محمدعلی مجاهدی نقل کرده اند: یک سال به اتفاق همسر و دختر چهار ساله‌ام عازم مشهد مقدس شده ‌بودیم. در همان روز ورود به مشهد بلافاصله پس از عتبه بوسی علی بن موسی الرضا علیه السلام ، توفیق زیارت آقای مجتهدی را پیدا كردیم. 💠دخترم لباس عربی چین داری به تن داشت و درحیاط خانه سرگرم بازی بود. 🌹 آقای مجتهدی رو به من و همسرم كرده، فرمودند: چرا در حق این كودك معصوم ظلم می‌كنید؟! 💥 شنیدن جمله عتاب آمیز آن مرد خدا برای ما بسیار سنگین آمد! زیرا در حد توانی كه داشتیم چیزی از دخترمان فرو گذار نمی‌كردیم. 🌷هنگامی كه آن مرد خدا تعجب ما را دید، فرمود: این بچه دارد از بین می‌رود! طبیعت كودك خیلی لطیف است و تاب چشم زخم ندارد...! ❄️از شنیدن این مطلب، تعجب من و همسرم بیشتر شد زیرا به چشم خود می‌دیدیم كه دخترمان با شادی كودكانه خود سرگرم بازی كردن است و مشكلی ندارد! ⚡️دقایقی گذشت ناگهان دخترم نقش زمین شد و رنگ چهره‌اش تغییر كرد و نفسش به شماره افتاد! 🍀 من و همسرم از دیدن این صحنه به اندازه‌ای دست و پای خود را گم كرده ‌بودیم كه نمی‌دانستیم چه باید بكنیم؟! 🌺حضرت آقای مجتهدی آمدند و دخترم را در آغوش گرفتند و در حالی كه ذكری را زمزمه می‌كردند، بر روی او می‌دمیدند! 🌾دخترم پس از چند دقیقه‌ای، رفته ‌رفته حالت طبیعی خود را پیدا كرد و باز سرگرم شیطنت‌های كودكانه خود شد! ✨حضرت آقای مجتهدی در حالی كه ما را به صرف میوه دعوت می‌كردند، رو به همسرم كرده فرمودند: 🍃خانم همشیره! لزومی ندارد كه این لباس زیبا را بر تن این كودك كه خود بسیار زیبا است بپوشانید و بعد او را از میان كوچه و بازار عبور دهید و نظر مردم را به طرف او جلب كنید! 📝وآنگهی چرا به هنگام بیرون آمدن از خانه صدقه ندادید؟! می دانید كه صدقه، رفع بلا می‌كند! 💠آن مرد خدا راست می‌گفت. هنگامی كه به دیدار او می‌رفتیم در بین راه بسیاری از افراد دختر خردسالم را به هم نشان می‌دادند و سرگرم تماشای او می‌شدند و ما از این مطلب غافل بودیم كه به دست خودمان داریم برای او درد سر ایجاد می‌كنیم... 🌿🌿🌿🌿🌺🌼🌸🌿🌿🌿             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
💕مراقب باش زبان وزنش کم و بیشمار است چه بسا دل ها که ! آبروها که ریخت! و ها که تباه شد ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
امشب، سكينه، دختر امام حسين (ع)، رؤيايى مى بيند: محملى از نور بر زمين فرود مى آيد. بانويى از آن پياده مى شود كه دست بر سر دارد و گريه مى كند. خدايا! آن بانو كيست كه به ديدن ما آمده است؟ ــ شما كيستى كه به ديدن اسيران آمده اى؟ ــ دخترم، مرا نمى شناسى؟ من مادر بزرگت، فاطمه زهرا هستم. سكينه تا اين را مى شنود، در آغوش او مى رود و در حالى كه گريه مى كند، مى گويد: "مادر! پدرم را كشتند و ما را به اسيرى بردند". سكينه شروع مى كند و ماجراهاى كربلا و كوفه و شام را شرح مى دهد. اشك از چشمان حضرت زهرا(س) جارى مى شود. او به سكينه مى گويد: "دخترم! آرام باش، كه قلب مرا سوزاندى! نگاه كن، دخترم! اين پيراهن خون آلود پدرت حسين(ع) است، من تا روز قيامت، يك لحظه هم اين پيراهن را از خود جدا نمى كنم". اين جاست كه سكينه از خواب بيدار مى شود. شب ها و روزها مى گذرد... نيمه شب، دختر كوچك امام حسين(ع) از خواب بيدار مى شود، گمان مى كنم نام او رقيّه است. او با گريه مى گويد: "من الآن پدر خود را در خواب ديدم، باباى من كجاست؟". همه زنان گريه مى كنند. در خرابه شام غوغايى مى شود. صداى ناله و گريه به گوش يزيد مى رسد. يزيد فرياد مى زند: ــ چه خبر شده است؟ ــ دختر كوچكِ حسين، سراغ پدر را مى گيرد. ــ سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد. مأموران سر امام حسين(ع) را نزد دختر مى آورند. او نگاهى به سر بابا مى كند و با آن سخن مى گويد: "چه كسى صورت تو را به خون، رنگين نمود؟ چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرد؟". او با سر بابا سخن مى گويد و همه اهل خرابه، گريه مى كنند. قيامتى بر پا مى شود، اما ناگهان همه مى بينند كه صداى اين دختر قطع شد. گويى اين كودك به خواب رفته است. همه آرام مى شوند، تا اين دختر بتواند آرام بخوابد، امّا در واقع اين دختر به خواب نرفته بلكه روح او، اكنون نزد پدر پر كشيده است. بار ديگر در خرابه غوغايى بر پا مى شود. صداى گريه و ناله همه جا را فرا مى گيرد.🌳🌳🌳 <=====●○●○●○=====> eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
10.77M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️نحوه دور شدن بلایا از طریق روح اموات             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
💞عاشقانه‌های استاد فاطمی‌نیا 🔸چند روایت از سبک زندگی و رفتار مرحوم فاطمی‌نیا در رفتار و برخورد با همسرشان در خانواده و مقابل دیگران             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
مداحی آنلاین - یک نیت ساده - استاد عالی.mp3
4.55M
♨️یک نیت ساده 👌 بسیار شنیدنی 🎤حجت الاسلام 📡حداقل برای☝️نفر ارسال کنید. @م             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
┄┅─✵💝✵─┅┄ آغاز سخن یاد خدا باید کرد خود را به امید او رها باید کرد ای با تو شروع کارها زیباتر آغاز سخن تو را صدا باید کرد الهی به امید تو💚 💖🌹🌻🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
اَݪٰلّہُـمَّ؏َجِّل‌ݪِوَلیِّڪَ‌الفَرَج :) ېامهدی . . . بهتر از دل خبر داری! بابامهدی حرفی نمونده برام وقتی از دلم خبر داری.. یه نگاهی ..             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
🌺✨🌺 ﷽ 🌺✨🌺 ✅ بهترین ها در قرآن (6⃣) ✅💐 بهترین حکمها 💐✨ بهترین قانون ها و حکم ها نیز براساس آیات قرآن به خداوند سبحان تعلق دارد، چرا که بهترين قانون، آن است كه قانون‌گذار شرايط زير را داشته باشد: 1⃣💐 از تمام اسرار هستى و انسان، در حال و آينده آگاه باشد، 2⃣💐 هيچ هدف انتفاعى نداشته باشد، 3⃣💐 هيچ لغزش عمدى و سهوى نداشته باشد، 4⃣💐 از هيچ قدرتى نترسد، 5⃣💐 خير خواه همه باشد. و اين شرايط، تنها در خداوند متعال وجود دارد، لذا قرآن مى‌فرمايد: 💐💫 أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ ۚ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (آیه 50 سوره مائده) آیا آنها حکم جاهلیّت را (از تو) می‌خواهند؟! و چه کسی بهتر از خدا، برای قومی که اهل یقین هستند، حکم می‌کند؟! ✅💐 زمان جاهليّت، مخصوص يک دوران نيست، هرگاه كه مردم از خدا جدا شوند، دوران جاهليّت است. ✅💐 آنان كه تنها چشم به قوانين بشرى دوخته‌اند و آن را راه كمال مى‌دانند، در ايمان و يقين خود شک كنند.             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
:_سلام زنعمو...خوب هستین؟.. :_بله به لطف شما...سلامت باشین... :_مگه با نیکی خانم شما،ممکنه بد بگذره؟ جرعه چایی که نوشیدم به سقف گلویم میچسبد و سرفه میکنم. نگاهم به لبخند عجیب مسیح میافتد. نمیدانم چرا این بار برق صداقت را در چشمانش میبینم. خودم را دلداری میدهم:باید هم از این حرف ها بزند... باید جلوی مادرم نقش بازی کند"... بازهم صدایش سکوت ذهنم را میشکند. :_سلامت باشین... بله بله... :_نیکی که... بله خوابیده...خیلی خسته بود... سرم را تند برمیگردانم و با اخم نگاهش میکنم. حق نداشت دروغ بگوید... با ناچاری شانه بالا میاندازد. :_به عمومسعود سلام برسونین...قربان شما... :_حتما خدمت میرسیم... خدانگه دار.. مانی فنجان چای اش را سر میکشد و از جا بلند میشود. :+من دیگه میرم،کاری ندارین؟ همچنان خشکم زده،نگاهم رو به زمین است... بی مهابا و بدون فکر میگویم :+چرا دروغ گفتین؟ مسیح با تعجب میپرسد :_چی؟ بلند میشوم و رو به رویش میایستم :+چرا دروغ گفتین؟اگه میخواستم دروغ بگم که خودم با مامانم حرف میزدم. مسیح بلند میشود و سینه به سینه ام میایستد. قدش بلند تر از من است و مجبورم برای خیره شدن در چشمانش،سرم را کامل بالا بگیرم. :_انتظار نداشتی که بگم نیکی همین جا نشسته؟؟ :+میتونستین بگین نمیتونه حرف بزنه... پوزخند میزند. :_اینم دروغه دخترکوچولو... عصبانی ام... از زندگی دروغینی که من هم شریک آنم. از این همه دروغ... :+به من نگین کوچولو... :_آخه دخترخانم،من بیست و شش سال عمر کردم ، راحت و عین آب خوردن دروغ گفتم... انتظار نداری که یه دفعه شبیه تو بشم؟؟ تقریبا داد میزنم :+من نمیخوام شبیه من باشید.. من فقط میگم حداقل مدتی که اینجا مهمونتونم دروغ نگین... نمیدانم چرا،یک لحظه از شنیدن جمله ام جا میخورد... چند ثانیه در چشم هایم خیره میشوم. مردمک های سیاه چشمانش،تلو تلو میخورند و اخمش غلیظ میشود. سرم را پایین میاندازم... نگاهم به دست راستش میافتد که محکم مشت شده و رگ هایش برجسته... سرم را بلند میکنم. سیبک گلویش پایین میرود و بالا میآید،نفس عمیقی میکشد و نگاهش را از صورتم میگیرد. دست چپش را روی تهریش هایش میکشد،دقیقا کاری که بابا وقتهای کلافگی میکند. سرش را آرام تکان میدهد. :_یادم نبود... آره درسته تو فقط چند روز تو این خونه ای.. صدایش بَم شده... آرام میشوم،نمیدانم از آشفتگی مسیح میترسم یا نگرانش میشوم. باز هم پوزخند میزند. برق چشم هایش سرد شده و روحم را میلرزاند. این مسیح را فراموش کرده بودم... مگر میشود آن شخصیت شوخ و خندان یک دفعه در کمتر از یک ساعت اینگونه شود. :_باشه خانم نیایش..تا وقتی شما اینجا تشریف دارین من سعی میکنم دروغ نگم... مانی میگوید:"بسه مسیح".. دانه های درشت عرق روی پیشانی مسیح نشسته. مانی کتش را برمیدارد:"من دیگه میرم مسیح... کاری نداری؟" مسیح دستش را روی صورتش میکشد و نگاه نافذش را از صورتم میگیرد. برمیگردد. :_فردا باید بریم شهرداری..صبح زود شرکت باش. مانی سرتکان میدهد:"باشه".. جلو میآید و دستش را پشت مسیح میکوبد. :+زیاد سخت نگیر... میگذره... مسیح سر تکان میدهد. مانی نگاهم میکند و بعد دوباره نگاه نگرانش را به مسیح میدوزد. آه میکشد و بلند 'خداحافظ' میگوید و میرود. مسیح همان جا ایستاده.. کمی نگرانم،نمیدانم چه شد که اینطور شد... اصلا نمیخواستم اینطور پیش برود... من منظوری نداشتم... مسیح به طرف دستشویی میرود. شاید من اشتباه کردم... نباید ناراحتش میکردم..... من... روی مبل میشکنم... باید از او ، همسایه ام معذرت خواهی کنم. صبر میکنم تا بیاید.. سرم داغ کرده... اصلا نمیدانم چه شد که اینطور شد.. دستم را روی پیشانی ام میگذارم. صدای زنگ موبایلم بلند میشود. خم میشوم و موبایل را از روی میز برمیدارم. "فاطمه" است. پوفی میکنم و نشانک سبز را فشار میدهم. 🌹به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸
💕خیلـی مـن . هِـی نگو من گـنـاهکارم. این را نَـده تـا خودت هم به این بـرسـی. روی خوب و خوبت کـار کن تا روی به یقـیـن بـرسی ✍ را به یقـین نرسان. ایمان را به تبدیـل نـکـن. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸