eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.7هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
6.5هزار ویدیو
38 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
⇦ یزید بن مظاهر اسدی یزید بن مظاهر اسدی روز عاشورا از یاران امام حسین بود. در مقتل منسوب به ابومخنف و برخی منابع متأخر آمده است که یزید بن مظاهر اسدی روز عاشورا راهی میدان نبرد شد و این گونه رجز می‌ خواند: من یزیدم، پدرم مظاهر است. از ... ●ابو مخنف، ج۱، ص۱۰۷. ○تذکرة الشهداء، حبيب الله كاشاني، ج۱، ص۱۲۹. eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
امام حسیــنم...❤️ شكر خدا كه هیئتمان باز دایر است شكر خدا كه بر سر این كوچه پرچم است بیرون ندیده اید زنی ایستاده است؟ بالش شكسته است، قدَش هم كمی خم است وحیدقاسمی eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
اشعار ورود کاروان به کربلا 🏴🏴🏴🏴🏴🏴 ای به زینب دل و دلدار بیا برگردیم پسر حیدر کرار بیا برگردیم تا رسیدیم به اینجا به دلم بد آمد پسر فاطمه این بار بیا برگردیم ترسم این است در این دشت مبدل سازند روز ما را به شب تار بیا برگردیم ترسم این است که یک روز نباشی و شود خیمه ها بر سرم آوار بیا برگردیم بین گهواره چه آرام علی خوابیده تا نشد طفل تو بیدار بیا برگردیم من به این دشتِ بلا حس عجیبی دارم حرمله می رسد انگار بیا برگردیم به روی دوش علمدار ببین دختر را تا به پایش نرود خار بیا برگردیم نکند آب به روی حرمت بسته شود هر چه مشک است تو بردار بیا برگردیم حیفِ رخسار علی اکبر لیلا ، حیف از قد و بالای علمدار بیا برگردیم کوفیان رحم ندارند برادر نَشَوی بین گودال گرفتار بیا برگردیم همۀ خلق بدهکار تو هستند حسین می شود شمر طلبکار بیا برگردیم چه صحنه ها که در این دشت خار می بینم چه روی داده که دائم غبار می بینم چه روی داده از آن لحظه ای که آمده ایم تو را به غصه و ماتم دچار می بینم از آن زمان که رسیدم دلم به شور افتاد خداگواست چه در این دیار می بینم بگو کجاست؟که اینجا دلم گرفته حسین سه ساله را، ز چه رو بی قرار می بینم هنوز دیر نگشته بیا و برگردیم وگرنه، گِرد تنت نیزه دار می بینم تمام دلهره ام این شده زمین نخوری وگرنه روی تنت ده سوار می بینم خداکند نشود جسم تو لگد کوبی چو زخمهای تو، غم بیشمار می بینم اگر برند مرا بین کوچه و بازار سر تو را وسط رهگذار می بینم eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
: 🚩 محل های برگزاری مراسم شیرخوارگان حسینی 🔻رواق های مبارکه ی؛ - امام خمینی (ره) - دارالحجه (ویژه خواهران) - دارالمرحمه (ویژه خواهران) - شیخ حر عاملی(ویژه خواهران) - شیخ طوسی(ویژه خواهران) - حضرت زهرا س (خانوادگی) - شبستان های مسجد گوهرشاد (بسته به جمعیت، ترجیحا ویژه خواهران) 🔸توزیع سربند و لباس در کفشداری های صحن مقدس پیامبر اعظم ص ۱ و ۴، راهروی سبزواری مسجد گوهرشاد و کفشداری صحن مقدس بعثت ۲ 🕓 از ساعت ۸ صبح تا ۹:۴۵ صبح 📆 جمعه ۳۰ تیر ۱۴۰۲
7.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴شب سوم 🔸شب سوم محرم در حسینیه معلی 🔹پنج شنبه ۲۹ تیرماه ساعت ۲۲:۳۰ شبکه سه سیما ساعت ۱ بامداد شبکه قرآن
┄┅─✵💔✵─┅┄ اِلهی یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد یا عالی بِحَقِّ علی یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن یا قدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن عَجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ صاحبَ العصرِ والزَّمان 🏴🇮🇷🏴🇮🇷🏴 @hedye110
به دنبال ردی از پیشانی ات… تمام مهرهای مسجد را بوسیده ام eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
❂◆◈○•-------------------- ﴾﷽﴿ ❂○° °○❂ 🔻 نمیدانم چه سری در آن تربت معجون شده در آبِ زمزم بود که چشمانِ فاطمه خانم و پروین را به سلامتیِ محالم، امیداوار و گریان میکرد. چند روزی از آن ماجرا گذشت و غیر از ملاقاتهایِ هروزه ی آن دو زنِ مهربان، حسام به دیدنم نیامد. دل پر میکشید برایِ شنیدنِ آوازِ قرآن و دیدنِ چشمانِ به زمین دوخته اش.. اما نیامد.. بالاخره حکم آزادیم از زندانِ بیمارستان امضا شد. و من بیحال شده از فرط خواستن و نداشتن، خود را سپردم به دستانِ پروینی که با مهربانی لباس تنم میکرد، محضِ رهایی.. چند روز دیگر به دیدن دنیا مهلت بود؟؟؟ همه اش را به یکبار دیدنِ دانیال و… شاید حسام میبخشیدم. پروین با قربان صدقه زیر بغلم را گرفت و با خود در راهرویِ بیمارستان حرکت داد. نزدیک به در ورودی که رسیدیم ریه هایم خنک شد.. از بویِ تند بیمارستان خالی شدم و سرشار از عطری که زیادی آشنا بود. صدایش پیچک شد به دورِ سرم. خودش بود.. نفس نفس زنان و لبخند به لب. مثل همیشه.. و باز مردمک چشمانش خاک رو زیر و رو میکرد ( سلام.. سلام.. ببخشید دیر کردم.. کار ترخیص طول کشید.. ماشین تو پارکینگ پارک.. تا شما آروم آروم بیاین، من زودی میارمش تا سوار شین) نفسهایم را عمیق کشیدم. خدایا بابت سوپرایزیت متشکرم. پروین با لحن مادران ایرانی، خود را فدایِ این حسام و جدی که نمیدانستم کیست، میکرد..حسامی که امیرمهدی بود و لایق این همه دوست داشتن. راستی چرا خبری از فاطمه خانم نبود؟ بیچاره مادرم که هیچ وقت اجازه ی مادری کردن را به او ندادم.. کاش خوب میشد.. کاش حرف میزد.. کاش… مردانه برایش دختری میکردم.. سوار ماشین شدیم.. پروین روی صندلی عقب در کنارم، سرم را به شانه میکشید.. حسام مدام شیرین زبانی میکرد و سر به سر پروین میگذاشت. و من حسرت میخوردم به رنگی که زندگیش داشت و من سالها از آن محروم بودم.. خطاب قرارم داد ( سارا خانووم.. حالتون که بهتره انشالله.. کم کم پاشنه ی کفشاتونو وربکشین که دانیال قراره تشریف فرما بشه.. ) به سرعت در جایم نشستم. متوجه حالم شد. ( البته به زودی.. ) این به زودی چرا انقدر دیر بود؟ پس باز هم باید روزهایم با ترسِ ملاقاتِ عزرائیل میگذشت، که دوستی اش گل نکند و تا آمدن دانیال، سراغم را نگیرد. به خانه رسیدیم. پروین زودتر برایِ باز کردن در از ماشین خارج شد. قبل از پیاده شدن؛ حسام صدایم زد. به تصویر چشمانِ خیره به روبه رویش در آیینه نگاه کردم ( مادرم کاری براشون پیش اومد نتونستن بیان، گفتن از طرفشون ازتون عذر خواهی کنم.. ) چند کتاب به سمتم گرفت ( این چندتا کتابم آوردم که مطالعه بفرمایید.. کتابای خوبین.. شاید به دردتون خورد.. هم حوصله تون سر نمیره.. هم اینکه شاید براتون جذاب بود..) اینجا هیچ هم زبانی نداشتم و جز حسام کسی زبان آلمانی نمیدانست. در سکوت نگاهش کردم. وقتی متوجه مکث طولانی ام در گرفتن کتابها شد به عقب برگشت (حالتون خوب نیست؟؟ چیزی شده؟؟ بابت کتابها ناراحت شدین..) چرا باید بابت کتابها دلگیر میشدم؟ ( دیگه قرآن برام نمیخوونید..) لبخند زد ( هر وقت امر کنید، میام براتون میخوونم.. ) ناگهان انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد به سمت داشبورد ماشین اش رفت و چیزی را از آن درآورد ( تو این فلش، تلاوت چندتا از بهترین قاریهای جهان هست.. اینم پیشتون بمونه تا هر وقت دلتون خواست گوش کنید..) فلش را روی کتابها گذاشت و به طرفم گرفت. بغض گلویم را فشرد.. این فلش یعنی دیگر به ملاقاتم نمیآمد؟؟ من بهترین تلاوتهایِ دنیا را نمیخواستم.. گوشهایم فقط طالب یک صدا بود.. کتابها و فلش را بدونِ تشکر و یا گفتن کلمه ایی حرف، گرفتم و به خانه رفتم.. دلم چیزی فراتر از بغض و غم گرفته بود.. به سراغ مادر رفتم.. ماتِ جانمازش گوشه ایی از اتاق، چمپاتمه زده بود. ناخواسته بغلش کردم.. بوسیدم.. بوییدم.. فرصت کم بود.. کاش زودتر دخترانه هایم را خرجش میکردم. و او انگار در این عالم نبود.. نه لبخندی.. نه اخمی.. هیچ.. هیچه هیچ.. سرخورده و ماتم زده به تاقم کوچ کردم. کتابهایِ حسام روی میز بود. ترجمه ایی انگلیسی و آلمانی از نقش زن در اسلام.. نهج البلاغه و امام علی.. لبخند رویِ لبهایم نشست. حالا دلیل سوالش مبنی بر ناراحت شدم را میفهمیدم. دادن کتابی از علی به دختری سنی زاده مثله من.. چهره ی برزخی پدر در مقابل چشمانم زنده شد.. کجا بود که ببیند تنفراتش، وجب به وجبِ زندگیش را با طعمی شیرین پر کرده بودند.. و من .. سارای بی دین.. دخترِ سنی زاده.. عاشق همین تنفرات شده بودم.. هر چه که پدر از آن بد میگفت، یقینا چیزی جز خوبی نبود.. فلش را در دستانم فشردم.. این به چه کارم میآمد؟؟ منی که قرآن را با صدایِ امیرمهدیِ فاطمه خانم دوست داشتم... 🏴🏴🏴🏴 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
▪ حداقل کم کنید هلهله ها را کشتن شش ماهه که هوار ندارد کاش کسی هم به نیزه دار بگوید نیزه از این طفل انتظار ندارد محمدعلی بیابانی eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
دشت و شب و طفل نابَلد ,واویلا گر زجر حرامی برسَد ,واویلا😭 از صاحب روضه معذرت می خواهم پهلوی رقیه و لگد ,واویلا😭 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef ◇◇◇◆◇◇◇
اصلا رقیه نه. به خدا دختر خودت یک شب میان کوچه بخوابد چه می کنی؟ 😭😭 در بین ازدحام و شلوغی بترسد و یک تن به او کمک نرساند چه می کنی؟ 😭😭 اصلا خیال کن کسی دختر تو را در بین جمعیت بکشاند چه می کنی؟ 😭😭 اصلا خدا نکرده کسی روی صورتش سیلی محکمی بنشاند چه می کنی؟ 😭😭 یا فرض کن که دختر تو جای بازی اش هرشب دعای مرگ بخواند چه می کنی؟؟ 😭😭 اصلا کسی بیاید و با تازیانه اش خاک از لباس او بتکاند، چه میکنی؟ 😭😭 eitaa.com/joinchat/3848601639C18dab506c9 ☆☆☆☆☆☆