یک ساعت زیارت در حرم شدھ آرزویم.
کاش ماهم کبوتر حرم بودیم((:
- چھ کنیم کھ دلتنگیم اقا🥀!✨
#چهارشنبہهاےامامرضایے
|✨🥀|
#شهیدانہ
میگفت:
من یڪ¹ چیزے فهمیدهام!
خُـدا شہادت را
همیشه به آدمهایے داده
ڪه در ڪار
سختڪوش بودهاند..|✌️🏻
#شهید_محمودرضابیضائی🕊
#شهیدانه 🌹
طبیبدلتڪهشهداباشند
هوایدلتهمآسمانیمیشود..(:
#شهیداحمدمشلب
دلٺنگم...!
دلٺنگ؏ْـࢪوبشلمچه...!
؏ْـࢪوبشلمچهوامٺداد
خوࢪشیدباگنبدطلآیۍسآݪاࢪشھیدآن...!
؏ْـࢪوبشلمچهوحسࢪٺگذشتنازمࢪز...!
؏ْـࢪوبشلمچهوپروآزدل...!🙂💔
#دلتنگه_دلتنگ...🙃💔
🤍🥺
"حَسْبُنَاالله"
منکافیهستم
برایدلتنگیاتوغمهات
فقطکافیهکافیبودنمرو
باورکنی..!
آرامشیبهتمیبخشماز
جنسخودم..`😌🤍
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من جلد توهــستم :)💚
#چهارشنبہهاےامامرضایے✨
#امام_رضایی🌱!'
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یـهکنجازحـرم...!:)
بهـمجابـده...!💔
دلـمتنگـته...
خداشاهـده🚶🏿♂
#آقـایمـن
چهتصویـرقشنگـی
۲۴۰۰همـدرد
۲۴۰۰دلتنـگحـرم💔🚶🏿♂
#آرامـش
دمهمهرفقاهمسنگرایمشتیکهدراینراهخیلی
کمکمونکردندگرم
ارادت✋
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی بدی کردم... 🚶🏻♂
اقا حلالم کن💔
🦋به نام خدای یکتا🦋
🌼#گلنرگس
✨#پارت_1
📚#یازهرا
_________________
غرق خواندن کتاب ملت عشق بودم که ناگهان صدای مادرم مرا به خودم آورد
-نرگس!.
-نرگس!.
جانم؟!
-میای کمکم سفره رو بچینی؟
اره الان میام،
بین صفحه کتابم خودکار گذاشتم تا صفحه اش را گم نکنم،
سفره رو که چیدم بابامو آرمانم برا شام صدا زدم،
همین جور که مشغول شستن ظرف ها بودم که....
آرمان:نرگس فردا دانشگاه کلاس داری؟!
اره کلاس دارم
آرمان:از ساعت چند تا چند؟!
کلاسام که تموم شدن فقط امتحانا پایان ترمم موندن،
که اونم از ساعت نُه شروع میشه تا ده و نیم چــرا؟
_چون فردا جایی کار داشتم خواستم ببينم کلاست چقدره عزیزم
خب به کارات میرسی؟
اگه بخوای منو برسونی؟!
_اره تورو میرسونم بعد میرم به کارام میرسم تاوقتی تو امتحانت تموم میشه سعی میکنم زود تر کارمو تموم کنم تا بیام دنبالت.
اگه کارت واجبه نمیخواد بیای ازاون طرف پارسا میاد دنبال پریا میگم منو هم تا خونه برسونه.
با اخم و خشم نگام کردو گفت:
_نه نه
با خودم میری با خودمم برمیگردی فهمیدی....
منم که مثلا اصلا متوجه نگاهش نشدم
اروم گفتم:باشه
..
..
رفتم تو اتاقم ساعت نزدیک 10 بود خوابم می اومد اما نباید بخوابم فردا امتحان دارم....
کتاب درسی مو برداشتم که یه مروری داشته باشم.
ساعت 11 خوابم گرفت، رفتم وضو گرفتم که بیام بخوابم.
...
...
نمیدونم چیشد که از خواب پریدم نگاه به ساعت انداختم یک ساعت به اذان بود بلند شدم رفتم وضو گرفتم نماز شب
خوندم.
خدایا من که نماز شب خون نبودم! چیشد که به من همچین توفیقی. رو دادی! خدایا خودت امروز رو روزی بیگناه برام رقم بزن،،
همین جور مشغول حرف زدن با خدای مهربونم بودم که نفهمیدم کی سر سجاده خوابم برد...
..
_نرگس!
_نرگس!
جانم مامان!
_بلند شو دختر ساعت هشت و نیمه مگه امتحان نداری
نگاه به ساعت انداختم وای ساعت هشت و نیم شده تند رفتم کارامو انجام دادم وسایلمو ریختم تو کیفم بدو رفتم بیرون
باید ربع ساعت قبل از امتحان تو دانشگاه باشیم،،،