دلم میخواد همهی این چیزای منفی رو از خودم دور کنم. ولی مثل هریپاتر آخرین جانپیچ توی وجود خودمه. اول باید اینیکی “من” رو بکُشم.
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
من به این نتیجه رسیدم که
آدمای خوب ، از نظر اکثریتِ عوام
خل وضعن...
در میان غبارِ خاطرهها
دست در دستِ واژههایی خیس
شاعری پُشتِ حجمِ تنهایی
قصهای تلخ را قلم میزد
مینوشت از شبی که ماه شکست
از عبورِ شهابِ بیمقصد
از قطاری که رفت و با خود برد
آرزویی که برنمیگردد
گفت: «رفتی و بعدِ تو این شهر
خالی از عطرِ سادگیها شد
حجمِ بیپایانِ رفتنِ تو
معنیِ تلخِ تیرگیها شد...»
سر کشید از میانِ دفترِ خود
نگهی کرد بر شبِ بیروز
دست برداشت از نوشتن و گفت:
«قصه باقیست... زندگی اما
باید از نو شروع شود امروز.»
- من گفته ها
تو که نباشی،
تمامِ فصلها، تکرارِ یک مردادِ خستهاند
و آبها، سرابهایی که گناهشان، تشنگیِ نامِ توست.
دست بگذار بر دلم؛
بگذار ببینند چگونه یک کلمه از تو،
جهان را بید مجنون میکند و
تمامِ بیابانها را به زانو درمیآورد.
ببوس مرا،
آنگونه که نَفَس، جایِ تنفس، آتش دم کند؛
که پس از تو،
حتی بهشت نیز چیزی جز خاکسترِ یک لبخند نخواهد بود.
فاصلهها برای کسانی است که دو نفرند،
نه برای من که تنها امتدادِ بیانتهای حضور تو ام
ما یک زخمِ مشترکیم، یک آغوشِ دستنخورده، یک پرواز در آسمانی که هنوز نامی ندارد.
بگذار جهان، اسمِ این آمیختگیِ بیپروا را جنون بگذارد؛ اما من و تو میدانیم که هیچ تمایزی میانِ ما نیست.
فاصله، دروغِ بزرگِ تقویمهاست؛ چرا که در رگهای من، جریانِ خونِ توست که روان است و در هر بازدمم، هوایی پیچیده که روزی از سینهٔ تو گذشته است. ما دیگر دو نام در دو گوشهٔ این جغرافیای گنگ نیستیم؛ ما یک تنیم که در دو نقطه حلول کرده، یک طنین در خلوتِ هستی، و یک شورشِ عریان در برابرِ تمامِ مرزهایی که دنیا میخواهد میانِ روحها بکشد.
- هِجای آبی"
سرانگشتانت بر پوستم خط بطلانی میکشند
بر تمام رنجهایی که پیش از این، زندگی مینامیدم.
بیا و مرا بیشتر بپوشان از این نور؛
بگذار تاریکی بماند برای آنها که زمان را با ساعت میسنجند...
نه ما که زمان را با نفس های یکدیگر میشماریم.
مرا بپوشان...
آنقدر که دیگر هیچ واژهای، هیچ رنجی،
و هیچ نامی از گذشته دستش به ما نرسد.