10.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡کوتاه اما بسیار پر نکته⚡️
واقعا از دست ندهید
😳 آیا قرآن گفته بروید کافران را بکشید؟!😳
👌👌توصیف بسیار جالب و زیبای پژوهشگر آمریکایی خانم «لزلی هازلتون» دربارهٔ جلوهٔ رحمانی قرآن و نگرش آن به انسان، زن و طبیعت که در کتب مقدس دیگر بی سابقه است👌👌
✨اگر دقت و حوصله با انصاف همراه شود، حتی یک پژوهشگر «یهودی ندانم گرا» نیز اقرار می کند که قرآن، کتاب رحمت و لطافت است و هیچ کتاب آسمانی دیگری قابل مقایسه با آن نیست.✨
#تولیدی_اعضا_فعال کانال
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
کسی توی کانال هست که با حجاب حال نکنه و زورکی حجاب داشته باشه یا اصلا به اصطلاح بدحجاب باشه؟👇
📲 @mokhtari9091
#درسهای_یک_فتنه
بخش پانزدهم
✅ یکی از نکات بسیار مهم در فتنه ها اینه که این فتنه ها باید باعث بشه مومنین بیشتر به خداوند متعال پناه ببرند.
⭕️ ما باید به این باور برسیم که روی هیچ چیز این دنیا نمیشه حساب باز کرد. دنیا همیشه برای انسان ناامن هست و به هیچ چیزی نمیشه تکیه کرد.
💢 آیا ما میتونیم تضمین کنیم که تا فردا زنده هستیم؟
خیر.
💢 آیا ما میتونیم تضمین کنیم که مال و اموالمون همیشه دستمون باقی میمونه؟
خیر.
💢 آیا ما میتونیم مطمئن باشیم که هیچ وقت بیمار نمیشیم؟ آیا ما میتونیم روی دوستانمون در شرایط سخت حساب باز کنیم؟ آیا میتونیم روی کشورهایی که به ما لبخند میزنن حساب کنیم؟
همگی خیر....
💢 ایا ما میتونیم تضمین کنیم که دیگه فتنه ای رخ نمیده؟ آیا میتونیم تضمین کنیم که خسارت بیشتری از فتنه ها نمیبینیم؟
خیر....
اما روی یه چیزی حتما میتونیم حساب باز کنیم:
❇️ اینکه پروردگار عالم تنها قدرت جهان هست و در عین قدرت، بی نهایت مهربان هست.....
📌ادامه دارد۔۔۔
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
هدایت شده از دانشگاه حجاب
#چی_شد_چادری_شدم
میشه برامون تعریف کنید چی شد چادری شدید؟ 😍
👉🏻 @f_v_7951
منتظر خاطرات جذابتون هستیم 🤩
🔅 @hejabuni♢دانشگاه حجاب🔅
#چرا_چادری_شدم؟
سلام
من راهنمایی بودم، تو مدرسه بازی میکردم، زمین خوردم پام شکست ..قدم کوچیک بود .. چهارماه خونهنشین شدم تا پام خوب بشه. بعد از عمل و آتل و گچ گیری و غیره خوب شد .. وقتی بعد از این مدت رفتم مدرسه، دوستام همه از من کوتاه تر بودن ..انگار اون مدت خونه نشینی دوران بلوغ من بود ...بعد از اون بیرون که میرفتم خودم حس میکردم احتیاج به پوشش بهتری دارم. هیچ کدوم از دوستام چادری نبودن ..حتی هیچ کدوم از فامیلامون ..
اما من چادر پوشیدم 💪
من تو روستا بودم ...حتی چادری هم شدم خیلی ها به شوخی سرزنشم میکردن ..ولی من چادر و دوسش داشتم. خداروشکر الان همه اون دوستام و کل روستامون چادری هستن. این بود که من ۱۴ ساله چادر پوش شدم و واقعا حس امنیت توش دارم ..طوری که حتی تو کشاورزی هم الان چادرمو میبرم و خیلیها هم میگن اینجا دیگه تو این گرما چرا...؟؟ اما من میگم مسیر همون مسیره لا اقل تو جاده سرم باشه اونجا کنار میذارم و کارمو انجام میدم.
ان شاالله بتونم تا آخرین لحظه حافظش باشم و کنارش نزارم.
اوایل شاید از روی عادت چادر سر میکردم اما چند ساله با دید باز انتخابش کردم دیگه...
🔸وقتی چادرت سرته انگار حفاظ داری .. چه دلیلی داره یکی مچ پا یا آستین هام یا موهامو ببینه!!
چه نفعی برا من داره... چادر حجاب کامله و گرنه میشه با مانتو و شلوار مناسب حجاب و رعایت کرد ..اما چادر دیگه خیالت جمع میشه.
درسته سخته، گرمه، گاهی اوقات دست و پا گیره... و ممکنه شیکپوشی زیر رو نشون نده ..
اما می ارزه به اینکه نگاه هوسآلود رو از خودت دور کنی .می ارزه به رضایت خداوند .. از اینکه جایی دیگه که تو اوج گرفتاری هستی دستت رو میگیره...
بیحجابی برا جامعه بی بند و باری میاره ..برا همه مشکل به وجود میاد..
مثل کرونا که دیگه کسی نمیتونست بگه من مریض شم به کسی چه...!!
آخرش میمیریم و لباسمون کفنه ..هر چی هم که شیک باشیم یه روزی تمام میشه چه بهتر دل امام زمانمونو به درد نیاریم...
هر چند با چادر هم میشه شیک بود، مرتب بود، خاص بود، اما کلی گفتم.
بحث در مورد چگونه چادر پوش شدن بود..من دلائل اصلی و هم گفتم.
۲۶ساله از نورآباد لرستان
ــــــــــــــــــــ
ارسال خاطرات: @F_v_7951
🌸 @Hejabuni | دانشگاهحجاب 🎓
دانشگاه حجاب
عــیــدی عــیــدی دانشگاه حجاب به مخاطبین محترم 😍 مسابقه تا ساعت ٢۴ روز یکشنبه تمدید شد
بفرمائید مسابقه
فردا آخرین مهلت شرکت.
دانشگاه حجاب
🔴به روز باشیم 🔰 چرا براندازا به جای حکومت اسلامی، از حکومت آخوندی استفاده می کنند؟! چون مردم اسل
🔴به روز باشیم
مواد اولیه یکی از داروهای مصرفی مرحومه مهسا امینی تحت تحریمهای آمریکا قرار دارد....
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ ستاره سهیل(١١) صدای دختران و پسرانی که از خود، بیخود شده بودند. بلند شد: «یارِ بر
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
ستاره سهیل(١٢)
تحسین، در چشمان خیره ستاره برق میزد. همانطور که دست به سینه و با غرور به کیان نگاه میکرد، گفت: «بوی دماغسوخته میاد. دلم میخواد الان قیافه دلسا رو ببینم که امروز میگفت، آرش از سرتم زیاده. الانه که سروکلهاش پیدا بشه و یه چیزی بپرونه.»
جمله ستاره تمام شد، که مینو ریز ریز خندید. با چشم و ابرو به پشت سر ستاره اشاره کرد. ستاره سرش را برگرداند. درست حدس زده بود.
ستاره کمی خم شد .دستهایش را به عقب برد و صندلی را کمی جابهجا کرد،تا دلسا را بهتر ببیند.
- بهبه! دلسا خانم! مینو پذیرایی کن از دوستمون. بیا عزیزم! بیا بشین، که حسابی جات خالی بود.
دلسا که بیتوجه به حرف ستاره، هنوز ایستاده بود، با کنایه گفت: «اومدم بهت تبریک بگم. بالاخره یه نفر پیدا شد نگات کنه، ولی موندم این کیان بختبرگشته، از چیه تو خوشش اومده! بیچاره اونم سرنوشتش همینه، دیگه. البته... البته اگر تا آخر هفته، یه شال قرمزی دیگه دلشو نبره.»
بعد چنان قهقههای زد که توجه اطرافیان را به خودش جلب کرد.
ستاره سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد.
-بهنظر من، برو کنار مهردادجونت، بشین. چون همونطور که گفتی اعتمادی به مَردا نیست. بعداً بیا از تجربیاتت برام بگو که "چگونه دوست خود را در کنارتان نگه داشتید"
ستاره جملهی آخر را طوری بیان کرد که انگار داشت اسم یک کتاب را میخواند.
مینو درحالیکه داشت در گوشیاش چیزی تایپ میکرد، خندید. دستش را به نشانه درست میگی در هوا تکان داد و از ستاره حمایت کرد.
چند لحظهای به سکوت گذشت، تااینکه کیان و آرش همراه با چند نفر دیگر از دوستانشان به جمع سهنفره دختران ملحق شدند. آرش که انگار از یک جنس درجه یک رونمایی میکرد، بازوان کیان را از پشت گرفت و گفت: «پسندیدی ستاره خانم؟ حال کردی؟ دیدی چه
آپشنهایی داره؟»
ستاره خنده مستانه ای کرد. درواقع، تمام تلاشش را میکرد تا در برابر دلسا، حسابی از کیان دلبری کند.
-ممنون آرشخان! از شما به ما رسیده.
دلسا وسط حرف ستاره پرید. لبخندی روی صورت گوشتالویش پهن شد.
-آرشجان! معرفی نمیکنی؟
آرش با دست سرش را خاراند و با کمی مکث گفت: «بله... بله!... آقا کیان، ایشون دلسا خانمه، دوست مهرداد خودمون.»
چشمان دلسا برقی زد.
- اِ.. شما مهردادو میشناسین؟ نگفته بود.
آرش با بیمیلی جواب داد: «بله میشناسه. ما هفتهای دو بار با هم میریم باشگاه. اگه بهت نگفته، میتونی خفتش کنی.»
مینو پوزخند زد.
دلسا نشنیده گرفت. ادامه داد:
«وای، آقا کیان! چقدر صداتون قشنگه. من که خیلی دوست داشتم. کاش بازم میخوندین. به نظر من که شما آینده داری. مطمئنم یه روز برا خودتون، یه سلبریتی معروف میشین.»
کیان که از این تعریف خیلی ذوقزده شده بود، گفت:« ممنون دلسا خانم !حالا امشب، زیاد رو صدام کار نکردم. اگه ترانهای چیزی مد نظرتون بود، بگید.. حتما آماده میکنم و میخونم.»
آرش اضافه کرد: «البته ازین به بعد فکر کنم، مدیر برنامه آق کیان، ستاره باشه. دلسا، با ایشون هماهنگ بشو.»
کیان نگاهش را بهطرف ستاره برگرداند. لبخندی روی صورتش شکفت.
دلسا، نگاه نفرتانگیزی به آرش انداخت.
مینو سرش را کمی به این طرف و آن طرف چرخاند و گفت: «صدای ویبرهی گوشی میاد. گوشی کیه؟»
همه لحظهای در خودشان افتادند، تا گوشیهایشان را چک کنند. بالاخره معلوم شد صدا از گوشی ستاره، داخل کیف طلاییاش که رویمیز رها شده بود، است.
ستاره دستش را داخل کیف برد. هرچیزی به دستش رسید جز گوشی؛ جعبه آرایش، کیف پول، رژ لب، شارژر... درنهایت، از انتهای کیفش گوشی را بیرون کشید. با دیدن اسم روی گوشی خشکش زد.
چند ثانیه روی گوشی خیره ماند. با توجه به آهنگی که در حال پخش شدن بود و صدای خنده های جمع دوستان، صلاح ندید که جواب عمویش را بدهد. گوشی را درون کیف چپاند و دوباره به جمع چند نفریشان برگشت.
اما چهره نگرانش باعث شد که مینو از او بپرسد که اتفاقی افتاده؟ ستاره سرش را به معنای چیزی نیست، جنباند. کیان خودش را از آرش جدا کرد و کنار ستاره رساند. آهسته پرسید: «ستاره خانم! چیزی شده؟ نگران به نظر میاین!»
ستاره فقط جواب داد: «نه، ممنون.»
❌❌کپی به هر نحو ممنوع!
در صورت ضرورت به این آیدی پیام دهید👇
@tooba_banoo
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓