دانشگاه حجاب 🇮🇷
⭐️⭐️⭐️ ⭐️⭐️ ⭐️ ستاره سهیل16 ستاره تازه یاد گلی افتاد که گوشه موهایش بود. نگاهی به مینو انداخت. مینو
⭐️⭐️⭐️
⭐️⭐️
⭐️
17ستاره سهیل
رز سفید را بوسید و دوباره سر جیبش گذاشت.
ستاره سرخ و سفید شد. نگاهش را از کیان برداشت. لبخند ملایمی زد.
- چشماتون قشنگ میبینه.. ببخشید، من برم که مینو الان شاکی میشه.
و تنها هنگام گفتن"خداحافظ" لحظهای در چشمان درشت و مشکی کیان خیره شد.
قدمهایش را تندتر کرد. قلبش ضربان گرفته بود. حس میکرد همه آدمها صدای قلبش را میشنوند. بدون توجه به اطرافش، مسیر خروج را طی کرد. با وارد شدن به فضای بیرون رستوران، احساس کرد اکسیژن به مغزش رسید.
نفس عمیقی کشید. چیزی در دلش آزارش میداد که جنسش را نمیشناخت. فقط دوستداشت از دستش خلاص شود. نگاهی به خیابان انداخت. خلوتتر از چند ساعت پیش بود.
شاسیبلند سفیدی روبهرویش ایستاد. شیشه ماشین که پایین آمد، بهطرف ماشین رفت و سوار شد. درحالیکه هنوز نفسنفس میزد، گفت: «ماشین خودته؟ اونروز که منو رسوندی ٢٠۶ نقرهای نداشتی؟ »
- آره عزیزم! برا خودمه.. ماشین من و تو نداره.. دلت گرفت بیا بریم دور دور.. حالا چرا نفسنفس میزنی؟ نکنه با کیان تا اینجا مسابقه دو دادی؟
ستاره درحالیکه داشت صورتش را در آینه بررسی میکرد، گفت: «نه بابا! من زیاد تحویلش نگرفتم. بیچاره جرئت نکرد همراهم بیاد. تندتند اومدم نفسم گرفت. دستمالکاغذی داری؟»
-آره از داشبورد بردار.
-ای بابا! من بلد نیستم. ماشینتون خارجکیه. خودت دربیار یکی بده.
مینو دستش را روی دکمهای فشار داد و بهآرامی در داشبورد باز شد.
-یه لحظه حس کردم تو هواپیما نشستم.
مینو خندید.
-دستمال میخوای چهکار؟
ستاره دستمال را برداشت و همانطور که در آینه خودش را نگاه میکرد، رژ لبش را تا جاییکه میشد کمرنگ کرد. بعد سراغ خط چشمش رفت.
-عموم با این وضع منو ببینه، شاکی میشه. اونم این موقع شب. راستی عمو رو دیدی، یکم شالتو جلوتر بکش. ناراحت نمیشی که؟
-نه بابا! چرا ناراحت شم؟ ما تازه امشب باهم رفیق جینگ شدیم. بپیچم چپ یا راست؟ دقیق یادم نیست آدرس خونتونو.
-برو چپ، چهارراه مستقیم.
-آهان! یادم اومد.. میگم ستاره یهچیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
ستاره دلش نمیخواست کسی چیزی از او بپرسد، مخصوصاً وقتی پای خانوادهاش به میان میآمد. به شدت در این زمینه احساس حقارت میکرد، بخلاف میلش جواب داد.
- نه عزیز، بپرس.
- میگم کیان اولین پسریه که اومده تو زندگیت؟
ستاره خشک و بیاحساس جواب داد:
«چرا میپرسی؟»
-وای ستاره ببخشید! حتما ناراحت شدی.. عزیز منظوری نداشتم.. دیدم خیلی وسواس به خرج میدی.. شماره نمیدی.. دست نمیدی.. گفتم حتما اولیه.
ستاره رو به مینو با چشمانی از حدقه بیرون زده پرسید: «مگه تو چندمیته؟»
مینو قهقهه بلندی سر داد. دستش را روی فرمان ماشین کوبید.
-نشمردم بخدا.
- ولی من که ندیدم تو امشب با کسی باشی!
-میدونی، من با همه هستم و با هیچکس نیستم. تازه مگه من مثل تو قیافه دارم که آقا کیان بیاد، برام شال قرمزی بخونه؟
درحال خندیدن بودند که گوشی ستاره زنگ خورد. عمویش بود. تماس خیلی کوتاه بود و به چند، بله و چشم رسمی ختم شد.
-مینو جان! همینجاست. فکر کنم سختت باشه بیای تو کوچه، سر کوچه نگهدار پیاده میشم.
مینو شالش را کاملاً جلو کشید و آن را دور گردنش پیچید. بهحدی که نزدیک بود ستاره خندهاش بگیرد.
- نه عزیزم! چه سختی؟ میام تو کوچه احوالپرسی با عموتم میکنم. زشته اگه نیام.
ستاره و مینو از ماشین پیاده شدند. مینو مردی قدبلند، با موها و ریش جوگندمی را دید که کنار در نسبتاً بزرگ قهوهای ایستاده بود؛ تسبیح سبزی در دستانش تند و تند میچرخید. مینو جلوتر رفت.
-سلام حاجآقا! ببخشید به خدا دیر شد. سرگرم حرف شدیم، زمان از دستمون در رفت. ولی خداشاهده خودم مراقبش بودم. تو راه مدام آیه الکرسی خوندم که سالم و سلامت دخترتونو تحویل بدم. بازم ببخشید دیر شد.
عموی ستاره نگاهش را پایین انداخت.
-سلام دخترم! خدا خیرت بده. دخترم واقعاً این موقع شب باید بیان خونه؟اونم دوتا دختر تنها!
ستاره چند قدم جلو آمد. نگاه عمو سمت پاهای ستاره رفت و آهی کشید.
-سلام عموجون! ببخشید دیر شد. به خدا شرمندهام. به عفتجون گفتم که..
-باشه! زودتر بیا تو، که دوستت هم بره خونه، پدر و مادرش نگران میشن.
-چشم حاجآقا! مزاحمتون نشم. التماس دعا.
مینو این را گفت و در حالیکه دستش را به نشانه خداحافظی بالا گرفته بود، سوار ماشین شد.
ستاره با کوهی از غم، وارد حیاط خانه شد. قلبش دوباره ضربان گرفت. سکوت و نگاه سنگین عمو، برایش دردناکتر از هر جر و بحثی بود. نمیدانست کی صبر عمویش تمام میشود. درِ خانه، نالهای بزرگ کرد و بعد با صدای مهیبی بسته شد. آرام آرام قدم برداشت. درختان در باغچهی سمت راستش انگار در سکوت ابدی بودند،حتی تاب سفیدرنگ گوشه حیاط هم، تکانی نمیخورد.
❌ کپی این رمان به هر نحو ممنوع!
✅ کپی بقیه پست های کانال تماما آزاد
1.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 جای اینکه به خانم ها بگید ↯
خانم #حجاب حجاب! باید به مردها ...
🤔 شایدم باید اولین قدم در #ترویج_حجاب این باشه
🎧 استاد عالی
🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
✅ بزرگواران برای دسترسی راحتتر به برخی پستهای پرسش و پاسخ درباره حجاب (شبهات) به لینکهای زیر مراجعه کنید:👇
🔸 قانون حجاب
https://eitaa.com/hejabuni/27199
🔹 حجاب اجباری
https://eitaa.com/hejabuni/27245
🔹 حجاب ظلم به زنها
https://eitaa.com/hejabuni/27977
🔹 حجاب اختیاری
https://eitaa.com/hejabuni/28464
🔹 اعتقادات مردم قبل از انقلاب
https://eitaa.com/hejabuni/28595
🔹 آزار جنسی در کشورهای اسلامی
https://eitaa.com/hejabuni/28897
برای دیدن نمونههای دیگه ، عضو کانال بشید🌻
🌸 @Hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب 🇮🇷
🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥💥🔥 ✂️༻ جمعه و خیاطی༺✂️ 3️⃣3⃣ کاملترین فایل آموزش انواع چادر👇 🔹ساده
4.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3️⃣4⃣
✂️༻ جمعه و خیاطی༺✂️
🧕دوخت روسری با تکه پارچه های اضافه
🔹 مخصوص بانوان خلاق و صرفه جو😌
🔸با تکه پارچههایی که از لباساتون اضافه اومده براحتی میتونید یه #روسری زیبا بدوزید، کافیه این آموزشو ببینید همراه یه کمی چاشنی خلاقیت 👌
💛 برای دیدن سایر خیاطی های آسون و پرکاربردمون کافیه هشتگ #آموزش_خیاطی رو دنبال کنید☺️🌼
#آموزش_خیاطی #آموزش_روسری
#خیاطی_بدون_الگو #خیاطی
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
☺️ ڪانالهاے ڪاربردي دانشگاه حجاب ڪه بدردتون میخوره👇
❇️ دوره مکالمه عربی
💠 eitaa.com/joinchat/644284519C6e5d0dbf9a
❇️ کانال سفارشات گرافیڪے
💠eitaa.com/joinchat/3536912486C6ad0729047
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
😌 من خودم با همین کانال خیلیا رو محجبه کردم
❤️ حتما عضو شید ارزشش رو داره