قاچاقچی ناموس #ایران به دار مجازات آویخته شد
دلّال دخترها !
بیش از ۸۰۰ دختر رو برای کارهای خلاف شأن انسانیت به خارج از کشور فرستاده بود و امروز خودش به درک رفت.
یه سوال! چرا برای این آشغال هشتک و کمپین برگزار نشد؟!
📍برای امنیت خواهرم ،خواهرت،خواهرامون #شهروز_سخنوری اعدام شد
#الکس
═ೋ❅ @hejabuni ❅ೋ═
30.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 اجرای ویژه برنامه آتلیه زهرایی
🔰در مرکز تجاری ایوان مال
🔰 با حضور خادمین دارالقرآن و هیئت انصارالمهدی عج رکن آباد
🌸 ایده روز دختر
@hejabuni
دانشگاه حجاب 🇮🇷
حلّال سیاسی؛ نه حلال سیاسی! ✍️محسن قنبریان • "فعلِ" مجتهد عادل مثل "قول"ش حجت و گویای فتوایش است.
بعضیا در مورد مضمون این پیام پرسیدن که چی می خواد بگه؟!
خلاصه اش اینه که طبق فتوای رهبری و دیگر مراجع بی حجابی حرام هست. و رفتار پدرانه رهبری برای اینه که پیوند سیاسی بین حاکم و مردم روان بشه تا در سایه سار اون امربه معروف و نهی از منکر تاثیر بیشتری داشته باشه.
پس اینکه رهبری در غرفه ی یک شخص کم حجاب توقف کوتاهی داشتند، دلیل بر تایید این عمل نیست.
ملاطفت پدرگونه ی رهبری با غرفه دار هم برای اینه که پیوندهای سیاسی و اجتمایی بین ولی جامعه و آحاد مردم محکمتر بشه. چرا که ولایت طرفینی که از اون به ولاء و دوستی برای خدا و در راه خدا تعبیر میشه، از اهمیت بالایی برخوردار هست. و تا چنین محبتی شکل نگیره امر و نهی موثر واقع نمیشه و یا تاثیرش خیلی کم میشه.
نتیجه نهایی همان است که رهبری فرمودند: نه باید شل حجابی رو حلال سیاسی شمرد و نه اینکه اون رو نشانه و علامت ضدیت با دین تلقی کرد. با رفق و مدارا هم امر به معروف و نهی از منکر انجام داد.
6.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
…………………………………………
باغ حرم تو گلشن رضوان است
قم جلوه ای از تجلی ایمان است
🌸🍀🌸
بین حرم تو و امام هشتم
بین الحرمین کشور ایران است
…………………………………………………
🌼 میلاد حضرت معصومه س و روز دختر بر همه دختران عفیف ایران زمین مبارک باد🌼
#استوری بسیااااار زیبا #تولیدی
★ Eitaa.com/afagh_graphi
881.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشگاه حجاب 🇮🇷
🔥مستندداستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 43 👇
🔥مستند داستانی دوربرگردان تجریش
💐 قسمت 44 👇
چند روزی به دور دوم آزمون باقی مونده بود.
سیر و سرکه رو اگر میجوشونن نمیدونم اصلا چرا میجوشونن و اگر میجوشه چه جوری میجوشه!
اما دل منم مثل سیر و سرکه میجوشید!
رتبه نیارم بدون هیچ تردیدی صد در صد به فنا میرم!
یکی نیست بگه دختره فلان فلان شده تو برای چی همچین شرطی با مامانت کردی؟!
البته چاره ای هم برام نمونده بود و اگه یادتون باشه این تیر آخرم بود!
اما آزمون.
با توجه به پراکندگی شرکت کننده ها از سراسر کشور، قرار بود توی هر کلان شهری یه دانشگاه متصدی برگزاری آزمون باشه،
اینجا هم دانشگاه تهران متصدی برگزاری این مرحله بود.
بنا بود مثل دور اول، آزمون به صورت کتبی برگزار بشه.
ادامه رمان👇
دانشگاه حجاب 🇮🇷
🔥مستندداستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 43 تیکه کنایه های الناز شروع شد! با چشای گرده شده گفت: - باز
توی خونه بیکار نشسته بودم و هرازگاهی مسافت یخچال تا اتاقم رو طی میکردم
یکسره روی تخت ولو بودم.. فکرم درگیر آزمون بود.
حوصله درس خوندن نداشتم. خوابمم نمیومد
البته میگن خواب دم غروبی خوب نیست و باعث سردرد میشه.
با تعجب نگاه نکنید. مریض که نیستم دروغ بگم!
استادمون میگفت. منم مجانی دارم براتون میگم!
حتما باید پول بدید چیزی یاد بگیرید که باورتون بشه؟
گوشی رو برداشتم و بعد یه دور سه فرمونه توی پیامرسان ها به الناز پیام دادم:
- سلام إلی کجایی؟ کم پیدایی! نیستی!
30 ثانیه نشد صدای دینگ گوشیم بلند شد.
الناز بود. انگار گوشی به دست فقط منتظر پیام من بود!
- سلام هانی جون! خوبم ممنون.
از صبح خونه ام. تا نیم ساعت قبل هم داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم!
الانم پای لپتاپ دارم بازی میکنم. چی شده راه گم کردی، یادی از ما کردی؟!
انصافا این سرعت ارسال پیام عادی نیست.
معلومه پای گوشی بزرگ شده که اینقدر سریع تایپ میکنه!
- حال و حوصله درس خوندن نداشتم گفتم اگه وقت داری با هم بریم بیرون.
- وقت که تا دلت بخواد دارم. کجا بریم؟! فائزه هم میاد؟!
- نمیدونم یه جایی میریم دیگه ، میتونیم استخر بریم!
- استخر؟! الان؟! توی این هوای سرد؟! تا بریم شب شده ها!
- چون و چرا نیار دیگه. ادای آدمای تنبلم در نیار.
زود حاضر شو وسائلتم بردار باز عینک منو نگیری!
به فائزه هم خبر میدم. سریع پاشو بیا...
چه قدر خوبه آدم دوستای پایه داشته باشه...
دو ساعت بعد توی استخر بودیم.
قسمت کم عمق استخر کنار هم بودیم.
1 متر و 20 ، 30 ثانت عمق بود.
فقط 10 ثانیه بود عینک استخر رو از روی چشام برداشته بودم!
فائزه آب پاشید توی صورتم.
- ورزشکار شدی هانیه!
- دختره و خل و چل! آب رفت توی چشام!
الناز زد زیر خنده!
جاش بود هر دو شون رو زیر آب خفه کنم!
چشمامو مالیدم، چه قدر کُلُر میزنن به این آب ها!
یه مقدار آب سمتشون پاشیدم ولی دلم خنک نشد.
الان هم وقتش نبود. باید حواسشون پرت میشد تا بشه تلافی کرد.
ابرویی بالا انداختم،
- دیگه به دیگ میگه ته دیگ!
فیلسوفانه نگاهشون کردم.
- من که خیلی وقته ورزش میکنم؛
هم واسه روحیه خوبه هم برا سلامتی
فائزه هم که کافیه من یه چی بگم شروع کنه خلافش حرف زدن!
- مگه چه قدر میخوایم عمر کنیم اینقدر ورزش میکنی؟!
بسه بابا از بروسلی هم جلو زدی هانیه جان!
از اول تا آخر یه ریز حرف میزدیم و مجبور بودیم مثل این پیرها فقط توی آب راه بریم!
الناز هم که تیکه کلامش این شده بود:
"مگه دست و پا رو بستیم! خب برو شنا کن!"
و عمرا اگر میذاشت که شنا کنم!
الناز گفت:
همش ورزش ورزش! خسته نشدی؟ بیا عشق و حالت رو بکن..
4 روز دیگه جوون ناکام نشی! دو سه سال کمتر و بیشتر عمر کن ولی حالش رو ببر!
محض احتیاط عینکم رو از روی گردنم برداشتم و به چشام زدم تا با دیوونه بازی این دخترها و آب ریختناشون چشم درد نشم.
- همچین میگین بذار عشق و حال کنیم انگاری الان دست و پاتون رو بستم آوردمتون اسیری؟!
میگم ورزش کنیم. لب جوخه دار که نیاوردم اعدامتون کنم!
رو کردم به الناز و گفتم:
شما هم که الناز خانم اگر کسی گوشی و کامپیوترت رو ازت بگیره باید دعاش کنی، چون حداقل 50 سال به عمرت اضافه کرده!
حیف این آب نیست؟
همش سرت توی گوشی باشه که چی؟!
هم چشات ضعیف میشه همم عمرتو تلف میکنی، آخرشم هیچی!
فائزه با خنده گفت:
- با اینکه کلا با هانیه مخالفم ولی این بار رو بی راه نمیگه!
- یه کمی علاقت رو عوض کن! به فکر آیندتم باش! باور کن خواستگار بیاد ازت نمیپرسه الان فلان بازی رو تا مرحله چند رسوندی!!! »
الناز انگاری گوشه رینگ بوکس افتاده بود. قبل اینکه حرفی بزنه گفتم:
- حالا کی میاد اینو بگیره! به فکر خودت باش دختر! تو زلیخا نیستی و اینجا هم کاریماما نیست که کمکت کنه!
الناز دیگه حرفی نزد و فقط دنبال این بود که گازم بگیره!
مثلا اومده بودیم ورزش!
از دستش فرار کردم.
چند باری غریق نجات بهمون تذکر داد .
این دو بشر بس که آّبروریزی کردن چیزی نمونده بود از استخر بیرونمون کنن!
منم خودم رو کنترل کردم و به چند بار فرو بردن سر الناز و فائزه به طور نامحسوس به زیر آب اکتفا کردم!
بالاخره بعد 2 ساعت با رفتنمون غریق نجات ها نفس عمیقی کشیدن.
فکر میکنم هیچی نمیتونست اینقدر خوشحالشون کنه!
سکوت و آرامش به فضا برگشت!
همه با چشماشون ما رو تا خروجی استخر بدرقه کردن و شادی عجیبی توی چهره هاشون دیده میشد...!
اگر چه با رفتنمون باعث خوشحالی همه شده بودیم! اما نمیدونم چرا کسی تشکر نکرد!!
✍مجتبی مختاری
🆔 نظرات رمان 👈 @mokhtari355
═ೋ❅📚❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872