eitaa logo
🌷" ابراهیم هادی دیگر "🌷
215 دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
705 ویدیو
24 فایل
🍃بسم رب شهدا والصدیقین🍃 +إمروز فضاے مجازے میواند ابزارے باشد براے زدݩ در دهان دشمن..[• إمام خامنهـ اے•]😊 ↶ فضیلٺ زندهـ نگهـ داشتن یاد و خاطرهـ ے شہدا ڪمتر از شهادٺ نیسٺ.+حضرٺ آقـا 🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
☕️ یک فنجان کتاب افتادیم دنبال سرنخ. سرنخی که ما را به "حاج احمد" وصل کند. سرنخی که "حاج احمد" را به "خدا" وصل کرد. اولین سرنخ افتاد دستمان، عشق و ارادت به "حضرت زهرا(سلام الله علیها)". همین شد یکی از پل های ارتباطی ما و بعد از مدتی یکی از آرزوهایش را برملا کرد: "دوست‌دارم قیافه ام شبیه بشه!" نذر کردیم. این را ببین، آن کتاب را بخوان که چه تیپی میگشته. در قدم اول به هم قول دادیم از این به بعد ریش و سبیل مان را نزنیم، مثل حاج احمد شلوار پارچه‌ای بپوشیم، پیراهن را هم بیاندازیم روی‌شلوار. اولش هم سخت بود هم کمی تابلو، به کلی عوض شده بود. گوشزد کرد که در معنویت هم باید پا پیش بگذاریم. در کتاب ها خواندیم زیاد می‌رفته زیارت "حضرت معصومه(سلام الله علیها)" و بر خواندن زیارت "حضرت فاطمه(سلام الله علیها)" و "حدیث کساء" مداومت داشته. می رفتیم سر خاک و برنامه می ریخت که امروز چه دعایی بخوانیم. حتی یک سال را کنار حاجی سر کردیم. 🍃به نقل از دوست آقا محسن🍃 🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
☕️ یک فنجان کتاب از آنجایی که آقای خلیلی ، مسئول موسسه اصرار داشت از میان بچه ها ، کادر تربیت کنیم ، چسبیدم به . کشیدمش در دل کار . اولین جا در سیر مطالعاتی ، سری توی سر ها درآورد و خودی نشان داد . رکورد کتاب خوانی را زد . آقای خلیلی برای یک فصل سال ، سیر مطالعاتی تعریف کرد . دفترچه ای هم داد که در آن باید شناسنامه کتاب ها و برداشتمان از محتوای آن را می نوشتیم . از بین کتاب هایی که معرفی شد ، محسن تعداد زیادی را خواند برای همین او را انتخاب کردند برای مسئولیت گروه مطالعاتی . همین مسئولیت ها باعث شد موسسه بشود جزئی از زندگی . 🍃به نقل از دوست آقا محسن🍃 🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
۴ خرداد ۱۳۹۹
☕️یک فنجان کتاب 🍃به نقل از🍃 🌹مادر شهید بزرگوار🌹 📚 🕊 🌸 سومین بچه ام بود. بیست و یکم سال۷۰اذان را می گفتند که به دنیا آمد. اذیتی برایم نداشت؛بچه آرامی بود. سر. دوسه بار قرآن راختم کردم.حواسم بود که هرجایی چیزی نخورم.اسمش راهم خودم انتخاب کردم؛به یاد "محسن(علیه السّلام)" سقط شده "حضرت زهرا (سلام الله علیها)" . تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود.وقتی "قرآن" یادعا میخواندم می آمد می نشست کنارم. "حدیث کساء" و "زیارت عاشورا" را خودم یادش دادم،ولی "قرآن" را نه. توی مدرسه از همان بچگی سر صف "قرآن" میخواند. شب های جمعه خانه پدربزرگش هیئت بود،می گفت:«من بخونم؟»پدر بزرگش تشویقش میکرد و می گفت:«بخون». سالروز ولادت مبارک. 🌺 🌺🌺 🌺🌺🌺🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺 @hekayate_deldadegi
۲۱ تیر ۱۳۹۹
☕️یک فنجان کتاب 🍃به نقل از🍃 🌹مادر شهید بزرگوار🌹 📚 🕊 🌸 روی صندلی می‌نشست تا "زیارت عاشورا" بخواند. پاهایش به زمین نمیرسید "پدرش" ، برایش ذوق میکرد برایم تعریف میکرد« چراغ ها را که خاموش می کنند لباسش را در می آورد برای سینه زنی و محکم سینه میزند». از کودکی نماز می خواند و روزه می گرفت .صبح ها که خواهر هایش را برای نماز صدا می کردند می دیدم که زودتر بلند می شود. ماه رمضان سحرها صدایش نمیزدم که روزه نگیرد؛ اما وقتی می دیدم بی سحری تا افطار گرسنه و تشنه می ماند مجبور میشدم صدایش کنم. نه که نخواهم روزه بگیرد از خواهر برادر هایش ضعیف‌تر بود دلم میسوخت. بزرگ که شدیم زیاد روزه می گرفت. نذر می کرد. صبح ها صبحانه می گذاشتم می آمدم می‌دیدم نخورده و رفته می آمدگفت روزه‌ام و نمازش را همیشه اول وقت می خواند . ☘🌺 ☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺 @hekayate_deldadegi
۲۲ تیر ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به بهانه تولدتان❤️ ☕️ یک فنجان کتاب ... همیشه یک تسبیح گِلی دستش بود. بهش گفتم: " آقا محسن، هی با این تسبیح چی میگی لب میجنبونی؟" به خودم میگفتم اگر به من بود، این سی و سه تا دانه را ظرف دو دقیقه قِرش می دادم می رفت، صدتایی نیست که این همه مشغولش شده است. _دارم برای زمین ذکر میگم! تا دید نزدیک است چشمانم از حدقه بزند بیرون، گفت : _روی این زمین میخوابیم، راه می ریم، نباید مدیونش بشیم! در دلم به ریشش خندیدم. _ "خداوکیلی" ذکر گفتن برای زمین دیگه چه صیغه ایه که از خودتون درآوردید؟! اصلاً نمی فهمیدمش. 🍃به نقل از داییِ خانمِ آقا محسن🍃 🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
۲۳ تیر ۱۳۹۹
☕یک فنجان کتاب "شهدا" رفتنمان شروع شد.پیشانی بند «یازهرا»گره زدیم به کیلومتر موتورمان من رنگ زرد و سبز. اعتقاداتمان را راحت جلو یکدیگر بروز میدادیم و در این مسئله راحت بودیم. میرفت درباره "شهدا" اطلاعات جمع میکرد.خوانده بود "شهدا" پنجشنبه ها میروند«وادی السلام»پیش "آقا اباعبدالله الحسین(علیه السّلام)" . شب های جمعه که میرفتیم میگفت:(فاتحه نخون چون،شهید مجبور میشه بیاد اینجا).شب میرفتیم تو قبرها میخوابیدیم و میگفتیم:(آخر و عاقبت ما اینجاست) در آن تاریکی با هم بحث میکردیم.سخنرانی های رائفی پور در باره«مهدویت»،«فراماسونری»و... خوراکش کتاب بود.یکی از کارهایمان این بود که غیر مذهبی ها را به تور می انداختیم. کار نداشتیم،طرف ۱۰سال دارد یا۵۰سال. وعده گاهمان هم قبرستان بود من افراد را شناسایی میکردم و با هزار ترفند آنهارا با در می انداختم. 🍃به نقل از دوست شهید بزرگوار🍃 حججی 🌺 🌺🌺 🌺🌺🌺🌺 🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺 @hekayate_deldadegi
۱۲ مرداد ۱۳۹۹
☕یک فنجان کتاب "شهدا" رفتنمان شروع شد.پیشانی بند «یازهرا»گره زدیم به کیلومتر موتورمان من رنگ زرد و سبز. اعتقاداتمان را راحت جلو یکدیگر بروز میدادیم و در این مسئله راحت بودیم. میرفت درباره "شهدا" اطلاعات جمع میکرد.خوانده بود "شهدا" پنجشنبه ها میروند«وادی السلام»پیش "آقا اباعبدالله الحسین(علیه السّلام)" . شب های جمعه که میرفتیم میگفت:(فاتحه نخون چون،شهید مجبور میشه بیاد اینجا).شب میرفتیم تو قبرها میخوابیدیم و میگفتیم:(آخر و عاقبت ما اینجاست) در آن تاریکی با هم بحث میکردیم.سخنرانی های رائفی پور در باره«مهدویت»،«فراماسونری»و... خوراکش کتاب بود.یکی از کارهایمان این بود که غیر مذهبی ها را به تور می انداختیم. کار نداشتیم،طرف ۱۰سال دارد یا۵۰سال. وعده گاهمان هم قبرستان بود من افراد را شناسایی میکردم و با هزار ترفند آنهارا با در می انداختم. 🍃به نقل از دوست شهید بزرگوار🍃 حججی 🌺 🌺🌺 🌺🌺🌺🌺 🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺 @hekayate_deldadegi
۱۱ دی ۱۳۹۹
☕️ یک فنجان کتاب ... وقتی زمزمه هایش راه افتاد که میخواهد بیاید خواستگاری، یه بهانه ی خرید "مفاتیح الجنان" ،رفتم "کتاب شهر". براندازش کردم، قدوبالای خوبی داشت، ولی خیلی لاغر بود، ریشش هم هنوز پرپشت نبود. سرش را بالا نیاورد که به چشمانم نگاه کند. همان لحظه مهرش به دلم نشست. شبی که مادرش آمد به خانه مان که "زهرا" را ببیند، دل تو دلم نبود که جواب بله را بدهم، ولی خجالت کشیدم. گفتم با خودشان چه فکر میکنند؟ نمیگویند چقدر هول اند؟ تا صبح دندان گذاشتم روی جگر. بعد از نماز صبح، طاقت نیاوردم. گوشی را برداشتم و زنگ زدم به مادرش که فکرهایمان را کرده ایم و استخاره خوب آمده. 🍃به نقل از مادر خانمِ آقا محسن🍃 🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
۱۲ دی ۱۳۹۹
📚 سعی میکرد خیلی خوش تیپ نگردد. میترسید نامحرمی به او نگاه کند. یک بار تیپی نوستالژیک زد: کلاه کج ایتالیایی گذاشت با یک شال خیلی خاص که به حالت کرواتی بسته میشد. بقیه لباس هایش هم ست بود. با این تیپ احساس کرد دخترها جذبش میشوند، سریع تیپش را عوض کرد. 🔰 @hekayate_deldadegi
۳ بهمن ۱۳۹۹
☕یک فنجان کتاب "شهدا" رفتنمان شروع شد.پیشانی بند «یازهرا»گره زدیم به کیلومتر موتورمان من رنگ زرد و سبز. اعتقاداتمان را راحت جلو یکدیگر بروز میدادیم و در این مسئله راحت بودیم. میرفت درباره "شهدا" اطلاعات جمع میکرد.خوانده بود "شهدا" پنجشنبه ها میروند«وادی السلام»پیش "آقا اباعبدالله الحسین(علیه السّلام)" . شب های جمعه که میرفتیم میگفت:(فاتحه نخون چون،شهید مجبور میشه بیاد اینجا).شب میرفتیم تو قبرها میخوابیدیم و میگفتیم:(آخر و عاقبت ما اینجاست) در آن تاریکی با هم بحث میکردیم.سخنرانی های رائفی پور در باره«مهدویت»،«فراماسونری»و... خوراکش کتاب بود.یکی از کارهایمان این بود که غیر مذهبی ها را به تور می انداختیم. کار نداشتیم،طرف ۱۰سال دارد یا۵۰سال. وعده گاهمان هم قبرستان بود من افراد را شناسایی میکردم و با هزار ترفند آنهارا با در می انداختم. 🍃به نقل از دوست شهید بزرگوار🍃 حججی 🌺 🌺🌺 🌺🌺🌺🌺 🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺 @hekayate_deldadegi
۴ بهمن ۱۳۹۹
☕️یک فنجان کتاب 🍃به نقل از🍃 🌹مادر شهید بزرگوار🌹 📚 🕊 🌸 روی صندلی می‌نشست تا "زیارت عاشورا" بخواند. پاهایش به زمین نمیرسید "پدرش" ، برایش ذوق میکرد برایم تعریف میکرد« چراغ ها را که خاموش می کنند لباسش را در می آورد برای سینه زنی و محکم سینه میزند». از کودکی نماز می خواند و روزه می گرفت .صبح ها که خواهر هایش را برای نماز صدا می کردند می دیدم که زودتر بلند می شود. ماه رمضان سحرها صدایش نمیزدم که روزه نگیرد؛ اما وقتی می دیدم بی سحری تا افطار گرسنه و تشنه می ماند مجبور میشدم صدایش کنم. نه که نخواهم روزه بگیرد از خواهر برادر هایش ضعیف‌تر بود دلم میسوخت. بزرگ که شدیم زیاد روزه می گرفت. نذر می کرد. صبح ها صبحانه می گذاشتم می آمدم می‌دیدم نخورده و رفته می آمدگفت روزه‌ام و نمازش را همیشه اول وقت می خواند . ☘🌺 ☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺 @hekayate_deldadegi
۱۵ بهمن ۱۳۹۹
☕️یک فنجان کتاب 🍃به نقل از🍃 🌹مادر شهید بزرگوار🌹 📚 🕊 🌸 روی صندلی می‌نشست تا "زیارت عاشورا" بخواند. پاهایش به زمین نمیرسید "پدرش" ، برایش ذوق میکرد برایم تعریف میکرد« چراغ ها را که خاموش می کنند لباسش را در می آورد برای سینه زنی و محکم سینه میزند». از کودکی نماز می خواند و روزه می گرفت .صبح ها که خواهر هایش را برای نماز صدا می کردند می دیدم که زودتر بلند می شود. ماه رمضان سحرها صدایش نمیزدم که روزه نگیرد؛ اما وقتی می دیدم بی سحری تا افطار گرسنه و تشنه می ماند مجبور میشدم صدایش کنم. نه که نخواهم روزه بگیرد از خواهر برادر هایش ضعیف‌تر بود دلم میسوخت. بزرگ که شدیم زیاد روزه می گرفت. نذر می کرد. صبح ها صبحانه می گذاشتم می آمدم می‌دیدم نخورده و رفته می آمدگفت روزه‌ام و نمازش را همیشه اول وقت می خواند . ☘🌺 ☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺 ☘🌺☘🌺☘🌺☘🌺 @hekayate_deldadegi
۳ بهمن ۱۴۰۰