_ولی من دوستت ندارم!
صدای شکستن قلبش را شنید،
چشمان اشکی بی فروغش را دوخت به دو تیله مشکی پسرک ،
همان چشم ها که روزی برای برق خیره کننده اش دلش را قربانی کرد،
بلند دادزد:
+نمیخوام دوستم داشته باشی ،فقط از زندگیم برو ،ببین توام نمیتونی !
مثل همیشه داری دروغ میگی؛ من با قلبم لمست کردم و میدونم الان بیشتر از همیشه بهم احتیاج داری !
میدونم ته قلبت یکی داره عشق منو فریاد میزنه،
ولی تو چون پای غرور لعنتیت وسطه چشاتو رو همه چی بستی ،
گوشات نجوای جنون منو نمیشنوه !
کاش منو حداقل نصف غرورت دوست داشتی!
#ناگفته_ها
#برای_تو
شما در جان من در یک مکان بلند و استوار و منزه قرار دارید، مثل یک مجسمه حضرت مریم روی پایهاش. اما من برای زنده بودن به شما احتیاج دارم! محتاج چشمهای شما، صدایتان، فکرتانام.
"مادام بوواری – گوستاو فلوبر"