دستش را پس زد، این حس میان خواستنُ خواسته نشدن قلبش را مچاله میکرد،با دست های او بیگانه بود،اغوشش بوی غریبه میداد وحس امنیت را صلب میکرد،
_ازاخرین باری که دیدمت خیلی بزرگ تر شدیُ البته خانم تر!
از تعریف هایش لذت نمیبرد،قلبش مالامال تنفر بود، به چشمانش که نگاه میکرد زخم های روحش برای هزارمین بار خونریزی میکرد ،باورش نمیشد روزی نام پسرک مجنون قسم حرف راستش بود و حالا برای به خاطر نیاوردنش از همه جا وهمه کس گریزان بود.
+بزرگ نشدم ،پیر شدم !
+زندگی نکنی ،نفس نکشی ،عشق نورزی ،زمین نخوری، دست یکیو محکم نگیری واسه بلند شدن،واسه خنده های کسی سرحد مرگ ذوق نکنیُ با تب کردن کسی تا صبح ثانیه به ثانیه نمیری پیر میشی!
#ناگفته_ها
#برای_تو
اگه بخوام راجب بودنت بگم
باید بگم:
تو مثل انرژي زا قبل تمرین
مثل حس بغل کردنت وسط بارون
مثل قهوه داغ وسط هواي برفي
مثل چایي وسط خستگي
مثل حس هیجان شب قبل مسافرت
مثل بوي خاك بعد بارون
مثل یه عالمه هودي و کتوني رنگي
مثل غذا و خوراکیاي باب دل
مثل همین چیزاي کوچک که همیشه با دیدنش ذوق میکنم هستي🪐
-رنجِ اوآنقدرطولانی شد
که اطرافیانش به آن عادت کردند
وازیادبردندکهاو،سخت درعذاب است.