و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم میکند
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم!
#احمد_شاملو
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمن
#کاظم_بهمنی
مرا در آغوش نگیر؛
آغوشت بوی بیگانه می دهد!
دیگر برایم امن نیست.
حالم را بهم میزند؛
مرا در اغوش نگیر!
#ناگفته_ها
#برای_تو
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند، نشد
#فاضل_نظری
هِنآس؛
شبتون بخیر 🌃
مثلِ هرشَب، بیتفاوت شب بِخیری گفت و رفت
مثل هرشب، تا سَحَر در خود مرورش میکنم