گیرم که به هر حال مرا بردهای از یاد
گیرم که زمان خاطرهها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی... نه شنیدی... نه تو بودی...
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانهات آباد
این بود جواب من دل خستهی عاشق
شیرین رقیبان شدهای از لج فرهاد
باشد گلهای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد
#محمدرضا_نظری🌱
دلت برایم تنگ میشود اصلاً؟
کاش کمی مرا دوست داشتی!
وقتی برای او دلتنگ میشوی چه می کنی؟
به کی پناه می بری؟
من وقتی دلم برایت تنگ میشود به خودت پناه می اورم؛
ازخودت پیش خودت شکایت می کنم!
دست هایت را که می گیرد قلبت تند می زند؟
لپ هایت گل می اندازد؟
دهانت خشک می شود؟
نمی دانم تو وقتی دست های قدرتمندت در دست های ظریفش قرار می گیرد چه حالی داری،
اما من انگار جان می دهم!
#ناگفته_ها
#برای_تو
«یک سنی، بخصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمیخواهد: این که ولش کنند راحت باشد! … حتّی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند که انگار مردهای!»
گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد
این زخم خورده را نیاز به ترحم نیست
خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد...
#فاضل_نظری