هِنآس؛
بدرود جناب فرامز اصلانی🖤🕊
اگه یه روز بری سفر ...
بری زِ پیشم بی خبر ...
دوباره باز تنها میشم :)!
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است؛
این غمانگیزترین حالت غمگین شدن است؛
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش؛
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش؛
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم؛
طوری از ریشه بکش اَره که،کوتاه شوم..
#علیرضا_آذر
هِنآس؛
می گفت :
_انتظار ارامش از موج خروشان بی جاست ...
من با خودم ذره ای در صلح نیستم :)!
اولین بار که در آغوشتان گردش خون را در رگ هایم حس کردم فکر میکردم دیگر حوالی کوچهی ما پاییز نمی شود !
تیله های درخشان چشمانتان و شکوفهی گوشه لبانتان وقتی میخندیدید و موهایم را درهم می تنیدید از انقلابی عظیم میان قلب کوچکم خبر میداد :)🤍
فکر میکردم همه چیز در دستان گرم شما وقتی در اوج سکوت دستانم را قاب می گرفت خلاصه می شود ؛
فکر میکردم می مانید و می گذارید با هر بار پلک زدنتان جوانه های ریز و درشت عاشقی در بند بند وجودم ریشه بدواند و رخنه کند ؛
اما گمانم اشتباه میکردم ...
~| از همان اول هم قصه مارا گره زده بودند به اشک های غروب پاییز و سیاهی شب های زمستان .
مارا چه به #بهار آمدنتان ؟! |~
آخرین بار که دیدمتان کنار معشوق جدید قد و بالایتان می درخشید :)!
همانجا #بهار را برای همیشه از یاد بردم ؛
" بدون حضور و طنین صدای دلنشین و گرم تان #بهار و شکوفه های یاس و بادام که زیبایی ندارد "
#ناگفته_ها
#برای_تو
هدایت شده از - گُرگیجه -
من به تو فکر میکنم
در هر لحظه در هر ثانیه
بودنت که قسمت ما نشد
جانِ ما به همین فکر های همیشگی خوش است .