کوتاه ترین قصه ی شب را
به من بگو ...
با یک " شب بخیر "از زبان تو
میشود خدا را هم در خواب دید ...!
من نمیدونم دقیقاً از کی شروع شد ،
از وقتی دلبرونه خندیدیُ چال گونت واسم دهن کجی کرد،
یا شاید وقتی ذوق زده پریدی تو بغلمُ از گردنم اویزون شدی،
شایدم وقتی بستنی قیفی رو دور دهنت مالیده بودیُ قبول نمیکردی پاکش کنی،
یا اون موقعه که با لباس گل گلی و موهای خرگوشی پریدی وسط پذیرایی،
نمی دونم واقعاً کی وکجا این دل بی جنبه رو باختم بهت ؟
فقط میدونم یه روز که نبودی به خودم اومدمُ دیدم دیگه هیچی مثل قبل نیست،
نه ضربان قلبم رو هزار بود،
نه موهام کوتاهُ مرتب اونجوری که تو دوست داشتی ،
نه روی تخت پر از کتاب شعر،
خلاصه بگم :من خودمو تو روزای قشنگ کنار دلبر جا گذاشته بودم!
#ناگفته_ها
#برای_تو
- یه چیزی بگم :
من همزمان هم دلم میخواد برم مهمونی، هم دوست جدید پیدا کنم، هم اضطراب اجتماعی دارم، هم درونگرام، هم برونگرام، هم همش خجالت میکشم، هم دلم بیرون و معاشرت میخواد، هم حوصله بیرون ندارم.
جالبه ولی من حتی خودمم نمیفهمم چمه😅