در باب حکایت نبرد رستم و سهراب، اگر شاهنامه به منظر من نگاشته میشد، فرض آن که که رستم، بدون علم نسب سهراب بر او فائق آمده باشد، جفایی بود در حق برازندگی شصت هزار بیت.
مینگاشتم که پور رودابه، تلقین به عدم معرفت نموده لیکن پور خویش را به حق شناخت. چشمان پر غرور تهمینه را در قاب چهرهای مردانه دید و چنگ در بازوانی انداخت که زورمندیاش گواه بر آن بود که نمیتواند متعلق به فردی جز پسر پهلوانترین پهلوانان باشد.
اما در آن رزم، رستم سیستانی، فرماندهی توران منسوب به سهراب را ارجحیت داد به فرزند رستم بودنش.
مام میهن را بیش از شاخ شمشاد خویش دوست داشت، پس رگان سهراب را به نام ایران بزرگ بگسست. آنگاه ریشهی پژمردهی سهراب را که به تیغ آرمان خویش خشکانده بود، در دشت شکوه با سیلاب اشک، آبیاری کرد.
حِرمان هور.
در باب حکایت نبرد رستم و سهراب، اگر شاهنامه به منظر من نگاشته میشد، فرض آن که که رستم، بدون علم نسب
روایت حاضر، تنها یک "آن چه اگر بود" در ساحت خیال این کاوشگر خام است.
شاهنامه اقیانوسیست که هر کس به قدر عطش خویش از آن برمیگیرد؛ و من در این جرعه، رستم را نه یک بازندهی تقدیر، بل قهرمانی یافتهام که میان عشق پدرانه و حق میهن، دومی را به قیمت خرد شدن استخوانهای خویش برگزید.
حِرمان هور.
دستانم میلرزد… اما باید بنویسم تا اینهمه هیجان و شعف، در گورستان گذر زمان دفن نشود.
کاش میتوانستی پیشانی بیاوری تا ببوسمت؛ یا تن بیاوری تا در آغوش بفشارمت؛ یا چشم بیاوری تا به تماشا بنشینمت… اما دریغ.
غرض، مولاناوار دیدن تو بود؛ اما در نهایت، هر آنچه در من ماند، وحشت بود و حسرت. تمام من آرزوست؛ آرزوی پرستش حقیقیات. میخواهم ستایشت کنم چون سزاواری، نه آنکه سجده کنم چون از دوزخت در هراسم. تمام من اینطور از تو پر نمیشود، یگانه.
بر نشناختنت میگریم. بر تو که سرشار از لطافت ماندهای، و من ،کورچشمان ترسان، تنها سایهی عتابت را میپرستم.
آه…
عطش، دستانش را گره زده بر گریبانم و چاک میدهد چپ قفسهی سینهام را.
من تو را میخواهم. تو را میخواهم. تو را میخواهم.
خودت را برای من کن؛ خود حقیقیات را از من عطشان دریغ مدار ای سیرابکننده.
حِرمان هور.
دستانم میلرزد… اما باید بنویسم تا اینهمه هیجان و شعف، در گورستان گذر زمان دفن نشود. کاش میتوانستی
رقیب و عتید! شوری اشکم آن هنگام که بر تنتان میچکد، مبعوثتان نمیکند؟ مکثی کنید و عروج کنید؛ نوای دلسوختگیام را روی دوشتان بگذارید و در پیشگاه حقتعالی، سوز جان و آتش اشتیاقم را گواه دهید.
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛زمانی بود که در پیِ هستی بودم
غافل از اینکه هستی در خودِ من جای گرفته بود.
پدر گفت: راه رسیدن به «هو»، از قربانی کردن اسماعیلها میگذرد.
باید تیغی برگرفت، صیقلش داد، و آنگاه به نام خداوند، گلوی دلبستگی را برید؛ چرا که لطف خنجر ابراهیم، در تیزی احکام اوست.
اما ظریف کار آنجاست که حق، همیشه قوچی از غیب نازل نمینماید تا تیغ را به رود جاری خون او سیراب کنی؛
گاه، مشیت الهی، قربانی کردن اکبر را میطلبد پیش از اصغر.
با خود اندیشیدم: این بنده که دعوی عطش معرفت حق دارد، آیا از اسماعیل خویش میگذرد؟ از اکبر و اصغر دلش؟
من از چه باید بگذرم تا به تو رسم؟
از کدام دلبستگی، از کدام نام، از کدام خود؟
عرض ارادت.
پادحرمانهای گرانقدر!
به دلیل تعلق خاطر به برنامهی آبیرنگ موشکی، ایتا را رها کرده و به تلگرام کوچ میکنم.
موجب خرسندی هست اگر شما رو همراه خودم داشته باشم.
https://t.me/herman_hour