🔶🔹 گرگان گرسنهی دیروز، مدعیان تمدن امروز
🔻بنا بر اسناد متقن تاریخی و اعتراف مورخان غربی، پیشرفت امروز غرب و عقبماندگی جهان سوم حاصل مسابقه ی غارتگری بین کشورهای غربی است.
🔻با آغاز قرن شانزدهم میلادی، مهاجمان #اسپانيايي به عنوان اولین اشغالگرانی که پا در قاره #آمریکا گذاشتند، يکي پس از ديگري تمدنهاي بزرگ آمريکايي از شمال #مکزيک تا #پرو و #شيلي را در طول کمتر از يک قرن نابود کردند! و امريکا را به «سرزمين خالي از سکنه» براي تسلط و بهرهبرداري خود تبديل نمودند!
🔻خيلي زود #هلنديها، #انگليسيها و #فرانسويها نيز به ميدان رقابتهاي استعماري وارد شدند. آنها نيز به سرزميني چنگ انداختند و مشغول غارت سرمايههاي ديگر ملتها گرديدند! و به تدريج گوي سبقت را از اسپانياييها و پرتغاليها ربودند!
🔻در اواخر قرن ۱۹ ميلادي، #آلمانيها و #بلژيکيها و #ايتالياييها نيز به گعده گرگان گرسنه اروپايي پيوستند!
🔻جالب آنکه هر چند اين اشغالگران در رقابت سخت استعمارگري حتي ساليان متمادي و بارها و بارها با يکديگر جنگيدند، اما بر سر اصولي چون ضرورت #استعمار، #نژادپرستي، #بردهداري، #غارتگري، #بيرحمي #وحشيگري و #قتل_عام بوميان وحدت نظر داشتند!
📚 کتاب امپریالیسم،وابستگی و توسعه
👤 روایت لی ونگراف از تقسیمات مستعمرات
💠 Legacies of colonialism in Africa | International Socialist Review
🌐 https://isreview.org/issue/103/legacies-colonialism-africa/index.html
🌹🌹🌈🌷🌴🌹💐🍀🌳💐🍀🌴 🌹🌹
برگی از داستان #استعمار
قسمت صد و یازده:
نوکر عجیب (قسمت اول)
در سال ۱۸۸۵ میلادی یک خبرنگار انگلیسی که به اقامتگاه نایب السلطنه انگلیسی هند رفته بود با حادثه عجیبی روبهرو شد.
خبرنگار که آماده بود از دیدارنایب السلطنه با چند حکمران محلی هند گزارش تهیه کند، برای انجام کاری یکی از خدمتکارها را صدا زد.
او خدمتکارها را از روی کفشهای براق و شلوارهایی که مخصوص آنها بود می شناخت.
مردی که خبرنگار او را صدا زده بود، لحظه ای سرش را بالا آورد و به چشم های او نگاه کرد، اما از جایش تکان نخورد.
خبرنگار دوباره او را صدا زد،مرد این بار سرش را به آرامی تکان داد، اما باز هم از جایش تکان نخورد خبرنگار به چهره او خیره ماند. نمی دانست چرا خدمتکار به طرف او نمی آید، از طرفی هم احساس میکرد این مرد را جایی دیده است.
مرد دوباره به چشم های خبرنگار نگاه کرد و سرش را بسیار آهسته تکان داد.
خبرنگار ناگهان چهره او را به خاطر آورد. دهانش از تعجب بازماند و بی اختیار به صورت مرد خیره ماند؛او یکی از حاکمان محلی هند بود که این خبرنگار روز گذشته به دیدارش رفته بود.
یک روز پیش،این حاکم با جامهها و آرایشی باشکوه در برابر او حاضر شده بود.سه ردیف گردن بند، روی سینه اش را زینت می داد، دستبند طلا به دست داشت،چند رشته مروارید به دستارش دوخته شده بود و شمشیر جواهرنشان بزرگی را به کمربسته بود؛ اما امروز مثل یکی از خدمتکارهایش لباس پوشیده بود.
خبرنگار با تعجب به طرف حکمران رفت: «چه اتفاقی افتاده است؟ شما مثل نوکرهایتان لباس پوشیده اید. مثل آن ها کفش براق و شلوار مستخدم ها را به پا کرده اید.»
حکمران جواب داد: «اتفاق خاصی نیفتاده است. آنها نوکر ما هستند و ما نوکر جناب لرد. اگر با لباس ها و جواهرات گران بها در خانه جناب لرد حاضر شویم،ایشان،این کار را اهانتی به خودشان می دانند. ما باید در مقابل جناب لرد لباس نوکرها را بپوشیم.»
منظور حکمران از جناب لرد، نایب السلطنه انگلیسی هند بود.نایب السلطنه لقبی بود که پس از شکست انقلاب ۱۸۵۷ به فرماندار انگلیسی هند داده شده بود.
پس از لحظاتی نایب السلطنه در مجلس حاضر شد نگاهی به حکمرانان محلی که همه آنها لباس مستخدمها را، پوشیده بودند، انداخت و از در دیگری بیرون رفت، جناب لرد به هیچ یک از حکمرانان اجازه صحبت نمیداد، آنها مشکلات خود را باید به رزیدنت یا نماینده مقیم انگلستان در ایالتشان می گفتند.
این جلسات فقط برای ابراز وفاداری به نایب السلطنه برگزار می شد.
انگلیسیها که با اصرار اصل «جدایی بینداز و حکومت کن» را پیگیری میکردند،حکومت های محلی هند را که در ظاهر مستقل بودند و در اصل رزیدنت انگلیسی بر آنها حکمروایی میکرد به ۶۰۱ دولت کوچک تقسیم کرده بودند.
این دولت ها باید با یکدیگر رقابت و هم چشمی میکردند و برای اعلام وفاداری به انگلستان از هم پیشی می گرفتند.
نایب السلطنه انگلیسی هند که این حاکمان را به این صورت تحقیر میکرد،مردم عادی را به عنوان «انسان»هم قبول نداشت.
ادامه دارد
سرگذشت استعمار #مهدی_میرکیایی ج8ص68
┏━━ °•🖌•°━━┓
@jahad_tabein
┗━━ °•🖌•°━━┛
🌐〰❄️〰❄️〰❄️〰❄️〰❄️〰🌐
برگی از داستان #استعمار
قسمت 151: چیخیر میخواهم
شروع جلد ده: گنج های کلات
آنچه گذشت: در روزهایی که حکومت صفویه بسیار ضعیف شده بود گروهی از افغانها به رهبری محمود غلزایی حاکم قندهار به اصفهان حمله و آنجا را محاصره کردند.
شاه سلطان حسین پادشاه صفوی پسرش تهماسب را پنهانی از اصفهان بیرون فرستاد تهماسب که مردی بسیار خوشگذران بود کاری از پیش نبرد.
او از عثمانی و روسیه کمک خواست اما آنها در برابر جنگ با افغانها خواهان تصرف بخشهایی از ایران بودند تهماسب پیشنهاد آنها را قبول نکرد اما عثمانی آذربایجان و مناطق غربی ایران را اشغال کرد، روسها هم چند شهر ایران را تصرف کردند و امیدوار بودند تهماسب سرزمینهای بزرگتری را به آنها ببخشد.
تهماسب ناامیدانه در مازندران پناه گرفته بود اما دست از خوشگذرانی برنمی داشت... .
روسها به اردوی تهماسب در مازندران آمده بودند و منتظر بودند وضع او از این هم بدتر شود تا شرایط آنها را برای کمک به ایران قبول کند اما تهماسب کمتر به این اوضاع سخت فکر میکرد.
او بیشتر ساعات خود را در مستی میگذراند و به آوای ساز نوازندگان گوش میکرد در یکی از همین روزها، حسینقلی بیک یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و گفت چیخیر میخواهم.
چیخیر، نام شرابی بود که در قفقاز، سرزمین های شمال رود ارس تولید میشد.
حسینقلی بیک گفت: «نداریم.»
اما فریاد تهماسب او را وحشت زده کرد: « باید برای من حاضر کنی.... »
حسینقلی بیک چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت « سیمون آوراموف، سفیر روسیه، کمی چیخیر دارد ؛ اما به ما نمی دهد.»
تهماسب از جا بلند شد و گفت: «گردنش را میزنم» و از چادر بیرون رفت و به طرف چادرهای روسها دوید مقابل چادرها فریاد زد: «همه روسها باید کشته شوند.»
سربازان تهماسب که به دنبال او تا آنجا دویده بودند، وارد چادر آوراموف شدند و او را با لباس خواب از چادر بیرون آوردند، آوراموف که نمیدانست چه اتفاقی افتاده خود را روی پاهای تهماسب انداخت و از او عذرخواهی کرد
تهماسب گفت: « تو از من نمیترسی؟»
آوراموف جواب داد چطور ممکن است از اعلی حضرت نترسم؟»
تهماسب گفت: «پس چرا برای من چیخیر نمیآوری؟»
آوراموف به سرعت به چادر دوید و تهماسب هم به سوی چادرش برگشت اما در راه روی زمین افتاد و سر و لباسش گل آلود شد.
هنگامی که آوراموف با ظرف شراب از راه رسید تهماسب دوباره عصبانی بود خیلی کثیف شده ام همه اینها تقصیر توست. » اما به سرعت ظرف شراب را از دست او گرفت و سرکشید بعد به نوازندگانش دستور داد آهنگ روسی « بالالایکا» را بنوازند و همراه موسیقی شروع به کف زدن کرد. سپس دوباره به طرف سفیر روسیه برگشت:« شما برای بیرون کردن افغانها، گیلان مازندران استرآباد، باکو و دربند را میخواهید؟»
اوراموف میخواست پاسخ بدهد که تهماسب گفت: بس است ما را با حرف سرگرم نکن بگذار خوش باشیم برو و کمی چیخیر برای من ذخیره کن تهماسب مرد روزهای سخت نبود و در بدترین وضعیت که بخشهای بزرگی از کشور در اشغال افغانها و کشور عثمانی بود به خوشگذرانی و لذت بردن از زندگی فکر میکرد. در همین روزها بود که مردان جنگی دو ایل افشار و قاجار به یاری او آمدند تا کشور را از چنگ اشغالگران آزاد کنند.
افشارها در شمال خراسان و ایل قاجار در اطراف استرآباد گرگان زندگی میکردند.
رهبر افشارها، نادرقلی بیگ و رئیس ایل قاجار، فتحعلی خان نام داشت تعداد این جنگجویان به هشت هزار نفر میرسید. پس از مدتی نادر قلیبیگ توانست به تنهایی فرماندهی سربازان تهماسب را به عهده بگیرد در این مدت محمود افغان در اصفهان به دست اشرف پسر عمویش کشته شد اشرف به جای محمود بر تخت نشست و دستور داد شاه سلطان حسین را که پس از تسلیم اصفهان در اسارت آنها بود، به قتل برسانند.
سربازان اشرف در سه جنگ در برابر نادرقلی بیگ شکست خوردند و باقی مانده آنها به سوی قندهار گریختند، اشرف در راه فرار به دست یکی از خانهای محلی به نام محمدخان بلوچ افتاد محمد خان سر او را قطع کرد و الماس درشتی را که اشرف از گنجینههای سلطنتی اصفهان ربوده بود، درون سر گذاشت و برای نادر به اصفهان فرستاد پس از آزادی، اصفهان نادر قلی بیگ از تهماسب که در طول جنگ در تهران مانده بود خواست که به اصفهان برود، این واقعه در سال ۱۱۴۳ هجری قمری رخ داد اصفهان پس از هشت سال از اشغال افغانها آزاد شده بود.
🌹 صلی الله علیک یا امیرالمومنین[ع]
🌟🌟🌟🌟🌟🌟
🌹🇮🇷🌴🍀🌹🍀🌴🇮🇷 🌹
⭕️ برگی از داستان #استعمار
قسمت 153: من بودم نادر قلی نبود
نادر قلی بیگ در مسیر جنگ با عثمانی به قزوین رسید. در این شهر تصمیم گرفت عده ای از مردان توانا و رزم دیده را به سپاه خود اضافه کند. برای همین از کسانی که می توانستند با تفنگ تیراندازی کنند دعوت کرد تا در یک مسابقه شرکت کنند نادر قلی حلقه انگشترش را روی تنه درختی نصب کرد و سپس به تیراندازان شهر که به آنها جزایرچی میگفتند دستور داد به حلقه انگشتر شلیک کنند . بسیاری از گلوله ها به خطا می رفت ، اما در این میان گلوله مردی دقیقاً به وسط حلقه اصابت کرد . نادر از او خواست دوباره شلیک کند . مرد حلقه را نشانه رفت و دوباره گلوله اش را در وسط هدف نشاند . نادر که از دقت تیراندازی او شگفت زده شده بود از او خواست یک بار دیگر هم حلقه را هدف گیری کند مرد قزوینی این بار هم به هدف زد . نادر با نگاهی پر از ستایش به طرف او رفت و گفت : « وقتی افغان ها حمله کردند تو کجا بودی ؟ » و منظورش این بود که با وجود جزایرچیهایی با این قدرت دشمن چگونه توانست کشور را اشغال کند .
مرد قزوینی به سرعت پاسخ داد : « من بودم ، نادر قلی نبود ! » جواب مرد نادر را به سکوت وا داشت. منظور جزایرچی این بود که سربازان خوب و سلحشور به یک فرمانده و رهبر توانا نیاز دارند تا با دشمن بجنگند و آنها اکنون این سردار توانا را یافته بودند.
نادر قلی بیگ با کمک همین مردان به جنگ عثمانی رفت . نیروهای عثمانی در این چند سال از حمله افغانها سوء استفاده کرده و نه تنها سرزمینهای غربی ایران را تصرف کرده بودند بلکه تا مرکز ایران و شهرهای ملایر و گلپایگان هم پیش آمده بودند.
نادر قلی در جنگهایی سریع لرستان،کرمانشاه، کردستان و خوزستان را از ارتش عثمانی پس گرفت و سپس راهی آذربایجان شد.
ابراهیم پاشا،صدر اعظم عثمانی لشکری را که نزدیک به صدهزار سرباز در آن حضور داشتند در میاندوآب به جنگ سپاه نادر قلی فرستاد اما این سپاه صدهزار نفری هم از ارتش ایران شکست خورد و باقی مانده سربازانش به سوی عثمانی گریختند به این ترتیب آذربایجان هم آزاد شد و سرداران عثمانی که ابراهیم پاشا صدراعظم کشورشان را در این شکستها مقصر میدانستند ، او را به قتل رساندند . آنها سپس سلطان عثمانی را هم از سلطنت کنار گذاشتند و فرد دیگری را بر تخت نشاندند.
نادر قلی در اندیشه آزادی شهرهای شمال ارس همچون ایروان و نخجوان بود که خبردار شد گروهی از افغانهای هرات به مشهد حمله کرده اند به همین علت جنگ با عثمانی را قطع کرد و عازم خراسان شد.
تهماسب که در اصفهان مشغول خوش گذرانی بود و به پیروزی های نادرقلی هم حسادت میکرد تصمیم گرفت به جای او نبرد با عثمانی را دنبال کند برای همین با یک سپاه هجده هزار نفری عازم ایروان شد عثمانی ها نه تنها تهماسب را در این منطقه شکست دادند بلکه دوباره به آذربایجان ، کردستان و خوزستان حمله کردند و بار دیگر تمام مناطقی را که نادر قلی آزاد کرده بود به اشغال خود درآوردند .
تهماسب به سوی اصفهان گریخت و بسیار خوشحال که بود به دست دشمن اسیر نشده است اما در اصفهان بی توجه به سرزمینهایی که از دست داده بود دوباره به عیش و نوش و تفریح و کامرانی مشغول شد
سرگذشت استعمار #مهدی_میرکیایی ج10(گنج های کلات) ص19
┏━━ °•🖌•°━━┓
@jahad_tabein
┗━━ °•🖌•°━━┛
9.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️ #استعمار، فقط یک واژه نیست؛ یک فاجعهی تکرارشونده است!
📃پ.ن👇
کتاب سرگذشت استعمار را معرفی کردیم و در این پست نیز باز تاکید مقام معظم رهبری برای خواندن این کتاب را یادآوری کردیم.
حقیقتاً برای نشان دادن حقیقت و ماهیت غرب، دانستههای تاریخی مخصوصاً در حوزه استعمار و استثمار و چپاول نعمتهای کشورهای مختلف اهمیت فوق العادهای دارد.
پ.ن: ده جلد از این کتاب در کانال جهاد تبیین آمده است و با جستجو #استعمار می توانید به این محتوا دسترسی داشته باشید
┏━━ °•🖌•°━━┓
@jahad_tabein
┗━━ °•🖌•°━━┛