eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 تمام ظروف داخل سفره ، مروارید هاي یاسی رنگ بود که در کنار شمع هاي بلند سبز رنگ جلو ي خاصی پیداکرده بود . نرگس در اتاق رو بست و اومد طرفم . نرگس – واي چه ناز شدي . شالت رو بردار ببینم . لبخندي زدم و شالم رو برداشتم . با ابروهاي بالا رفته از ذوقش گفت . نرگس – واي ... چیکار کردي ! من – خوشش میاد نرگس ؟ اخم ظریفی کرد . نرگس – تو که می دونی برات می میره ! لبخند زدم . رفت سمت در اتاق و طاهره خانوم رو صدا کرد . طاهره خانوم که وارد اتاق شد با تحسین نگاهی بهم انداخت . طاهره خانوم – الهی دورت بگردم مادر . ماه بودي ماه تر شدي . برم بگم یه اسفندي برات دود کنن . میترسم خودم امشب چشمت بزنم . " خدا نکنه اي " گفتم و به سمتش رفتم . بعد از روبوسی با طاهره خانوم ، نرگس در اتاق رو باز کرد و به رضوان اشاره کرد بیاد داخل اتاق . رضوان بد ورود چادر سفید گل داري داد دستم و بعد رفت به کمک نرگس تا شمع هاي داخل سفره رو روشن کنن . چادر رو باز کردم و به کمک طاهره خانوم انداختم رو سرم . و جلوش رو کامل پایین کشیدم که اگر مردي داخل اتاق اومد نتونه صورتم رو کامل ببینه . با اومدن مهمونا و عاقد ، امیرمهدي اومد و کنارم نشست . سرم به قدري پایین بود که صورتم رو نمیدید . ولی در عوض من از دیدنش تو اون کت شلوار قهوه اي شکلاتیش که با اینکه مد روز نبود ولی بهش می اومد کیف کردم . کمی بهم نزدیک شد و کنار گوشم گفت . امیرمهدي – خوبی ؟ با همون حالت جواب دادم . من – خوبم . تو خوبی ؟ امیرمهدي – من عالیم . انرژي توي صداش ، ذوق من رو هم بیشتر کرد . غیر از بابا و آقاي درستکار و مهرداد ، بقیه ي مردا بیرون اتاق ایستاده بودن . امیرمهدي خم شد و قرآن طلایی رنگ رو برداشت . بازش کرد و گذاشت روي پامون . تور بزرگی بالاي سرمون قرار گرفت و با بلند شدن صداي عاقد ، همه سکوت کردن . از توي اینه شمعدون رو به روم که به همراه همون قران طلایی و صد و ده تا سکه جزو مهریه م بود نگاهی به مامان که داشت روي سرمون قند می سابید انداختم . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
26.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | زهرا سلام الله علیها، زندگی، شهادت 🏴 غیرِ زهرا سلام الله علیها هیچکس پشت و پناهِ ما نبود ... ▪️ نماهنگ زیبای "گلِ هجده بهار" با نوای دلنشین حاج علی ملائکه؛ تهیه شده توسط مرکز ارتباطات و رسانه آستان قدس رضوی به مناسب 🖤 ✦‎‌‌‌࿐჻ᭂ❣🌸❣჻ᭂ࿐✦ https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
🌷 شهید محسن فخری زاده ✨ پاداش بزرگ این دانشمند ممتاز و بزرگ هسته‌ای 🕯 به‌مناسبت سالگرد شهادت دانشمند هسته‌ای و دفاعی، شهید دکتر محسن فخری‌زاده ✦‎‌‌‌࿐჻ᭂ❣🌸❣჻ᭂ࿐✦ https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 از توي اینه شمعدون رو به روم که به همراه همون قران طلایی و صد و ده تا سکه جزو مهریه م بود نگاهی به مامان که داشت روي سرمون قند می سابیدانداختم . لبخند و اشکش قاطی شده بود . نگاهم رو دوختم به آیه ها و منتظر شدم تا به وقتش " بله " ي از ته دلم رو براي یه عمر زندگی در کنار امیرمهدي به زبون بیارم . " بله " که گفتم صداي صلوات بلند شد . " بله " ي امیرمهدي کل جمع مهمونا رو به واکنش واداشت و بعد از یه صلوات به خواست عاقد ، دست زدن و مهرداد هم با سوتاش هنرنمایی کرد . بازار تبریک و ارزوي خوشبختی برامون داغ بود . بابا که اومد طرفمون بقیه کمی عقب کشیدن . به احترام بابا هر دو بلند شدیم و ایستادیم . بابا اومد نزدیک و با امیرمهدي دست داد . بدون اینکه دستش رو رها کنه ، آروم طوري که فقط ما بشنویم گفت . بابا – نمی گم دخترم دستت امانته که از الان به بعد هر دو دست هم امانتین ، فقط می خوام که هواي همدیگه رو داشته باشین . امیرمهدي لبخندي زد . امیرمهدي – قول می دم پشیمونتون نکنم از اینکه دخترتون رو بهم دادین . بابا دستی روي شونه ش گذاشت . بابا – ایمان دارم که همینطوره و رو قولت حساب می کنم . بعد هم برگشت سمت من و اغوشش رو باز کرد . مثل بچه ي نیازمند اغوش پدر ، خودم رو میون دستاش جا دادم . سرم رو بوسید و کنار گوشم گفت . بابا – از الان همه ي بزرگی و ابهت مردت به توئه . سعی کن مردت رو همیشه تو اوج نگه داري . هیچ وقت کاری نکن که به خاطر تو سرافکنده باشه ! از اغوشش بیرون اومدم . با پلک فشردن بهش اطمینان دادم که براي زندگیم همه جوره تلاش می کنم . با سیاست طاهره خانوم اتاق عقد خلوت شد و همه بیرون رفتن . آخرین نفر نرگس بود که وقتی دید همه رفتن ، آروم گوشه ي چادرم رو کشید و از سرم انداختش ، بعد هم سریع به سمت در نیمه باز که رضوان کنارش ایستاده بود رفت و حین رفتن گفت . نرگس – خودم میام صداتون می کنم . راحت باشین . در اتاق که بسته شد من موندم و مردي که پشت سرم ایستاده بود و می دونستم دل توي دلش نیست. زنگ صداي مرتعشش مطمئن ترم کرد . امیرمهدي – نمی خواي برگردي ببینمت خانومم ؟ لبخندي زدم و برگشتم . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 لبخندي زدم و برگشتم . لبخندش ، همون که براي من خلاصه ي بهشت بود ؛ رو لبش خودنمایی می کرد . امیرمهدي – قصد جونم رو کردي ؟ اروم اومد به سمتم . دستم رو گرفت و وادارم کرد چرخی بزنم . هنوز کامل به سمتش برنگشته ، میون دستاش محسور شدم . آروم کنار گوشم زمزمه کرد . امیرمهدي – شیطونه می گه بی خیال جمعیت بیرون بریم دور دور ! خندیدم . من – مگه شیطون جرأت داره با تو حرف بزنه ؟ سرش داخل موهام فرو رفت . نفس عمیقی کشید . امیرمهدي – شیطون که نه ولی بعد کلی سختی رسیدن بهت خیلی لذت داره برام. امیرمهدي – چقدر این خوشگله ! سرم رو چرخوندم ، ببینم منظورش چیه که دیدم خیره ست به ماه گرفتگی روي سر شونه م . یه ماه گرفتگی کوچیک . من – از روزي که به دنیا اومدم این نشونه رو دارم . امیرمهدي – خیلی خوشگله . دوسش دارم . امیرمهدي – مارال ! برگشتم و .... با صداي تقه اي به در به سمت در اتاق برگشتیم. امیرمهدي کلافه دستی به صورتش کشید و به شخص پشت در که بی وقفه در می زد " بله " اي گفت . در اتاق چند سانتی باز شد و دستی حاوي گوشی من وارد اتاق شد. صداي نرگس هم پشتش . نرگس – ببخشید . ولی گوشی مارال چندبار زنگ خورد . گفتم شاید کسی کار واجبی داره . آروم رفتم و گوشیم رو گرفتم . تشکري هم کردم . نرگس که دوباره در اتاق رو بست ، گوش تو دستم صداش بلند شد . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 نرگس که دوباره در اتاق رو بست ، گوش تو دستم صداش بلند شد . اسم پویا بهم دهن کجی کرد . ناباور گوشی رو نگاه می کردم . اسمش خاموش و روشن می شد . اگر امیرمهدي ناراحت می شد که هنوز اسم و شماره ش رو داشتم چی؟ تموم حس خوبم پر زد و رفت . " لعنت " ي بهش فرستادم . باید همین امشب کامم رو زهر می کرد ؟ امیرمهدي اومد کنارم و گوشی رو نگاه کرد . با دیدن اسم پویا " ببخشید " ي گفت و گوشی رو از دستم بیرون کشید . جواب داد . _بله؟ - ..... - بله . شناختم . - ......... - بفرمایید . - ..... - مگه بازم حرفی مونده ؟ - .......... - گوش می کنم . آب دهنم رو به زور قورت دادم . صداي جمعیت بیرون اتاق زیاد بود . به طوري که امیرمهدي از در فاصله گرفت . خیره بودم بهش . بازم پویا می خواست بلواي دیگه اي به پا کنه ؟ نه ... حق نداشت همین اول کاري همه چیز رو به هم بریزه . رفتم و مقابل امیرمهدي ایستادم . نگاهش نشست روي چشمام . امیرمهدي – من و خانومم چیزي از هم مخفی نداریم . - .............. - که چی ؟ - ................ - ماه گرفتگی ؟ نگاهش چرخید سمت شونه م . - ........ پلک رو هم گذاشت و نفس عمیقی کشید . امیرمهدي – عیار سنجش غیرت من ، گستاخی تو نیست . اگه تو می خواي با افتخار از دست درازیت به حریم کسی ، سو استفاده کنی میل خودته . غیرتم الان به کار میاد که بگم حاضر نیستم وقتم رو که متعلق به همسرمه به پاي حرفاي بیهوده ي تو تلف کنم . خدافظ . و گوشی رو قطع کرد و گرفت به سمتم . با تردید دست جلو بردم و گوشی رو گرفتم . من – از ماه گرفتگیم ... نذاشت ادامه بدم . با لبخند گفت 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 نذاشت ادامه بدم . با لبخند گفت . امیرمهدي – نصف جمعیت بیرون می دونن رو شونه ت ماه گرفتگیه . به قول خودت از وقتی به دنیا اومدي داشتی . پس همه می دونن . از این همه خوبی و درایتش ، خجالت کشیدم . مرد من تندیسی از شعور و فرهنگ بود . سر به زیر گفتم . من – حواسم نبود اسمش رو حذف نکردم امیرمهدي – حذف نکن . بهتره شماره ش رو داشته باشی که هر وقت زنگ زد بدونیم پویاست و خودمون رو براي حرفاي خاله زنکیش آماده کنیم . اونم دلش خوشه اینجوري داره ما رو به هم می ریزه . سر بلند کردم . من – ممنون . به خاطر همه چی . لبخندش رو بهم هدیه داد . امیرمهدي – تو زندگیمی . آدم به زندگیش نه اخم می کنه و نه شک . بریم پیش مهمونا . فقط .. نگران نگاهش کردم . من – فقط ؟ خندید با صدا . امیرمهدي – من یا امشب اینجا میمونم یا میرم صبح ساعت شش میام پیشت. خندیدم و گفتم من_باشه جناب .خودت خودت رو دعوت میکنی دیگه. *** امیرمهدي – مارال ! مارال ! بیدار شو دیگه خانوم .نمی ذاشت بخوابم . هنوز بیست و چهار ساعت از عقدمون نمیگذشتا ! من – واي امیرمهدي . دو دقیقه به دو دقیقه داري صدام می کنی . دستی به موهام کشیده شد . امیرمهدي – بلند شو خانوم . بچه ها زنگ زدن همگی بریم بیرون. می خوایم ناهار بیرون بخوریم . چشمام رو نیمه باز کردم . من – یعنی کیا ؟ لبخندي زد . امیرمهدي – قربون اون چشماي پف کرده ت برم . غیر از برادر شما و خانومشون و خواهر من و شوهرش ، کی هست که بخوایم باهاش بریم بیرون ؟ دستی به چشمام کشیدم و به یاد حرف دیروز مهرداد خندیدم . من – هیچکی . الان بلند می شم . بلندشد و گفت امیرمهدي – دارن راه می افتن .زود باش 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem