- حیدریه .
#قلم_دل #روایت_خونین 💔
◽️◽️◽️
زهرا:حلما،اونستارههارو
میبینیتویآسمون؟میخواییبراتبشمارم؟
حلماکههنوزکاملیادنگرفتهاست صحبتکند
با اشاره سرش تأیید میکند
زهرا:یک،دو،سه،چهار . .
حلمابا همان شیرین زبانی،میگوید آجی منچی؟!
صدایِمامانرقیهبهگوشمیرسد:
مامانرقیه:حلمامادربیابریم بخوابیم دیر وقته،فرداقراره با بابا حمید بری تاب بازی . .
حلمابه ستاره ها اشاره میکند میگوید، من؟!
مامان رقیه با لبخند جوابش را میدهد:
من که دخترمو تنها نمیزارم ، مگر اینکه شما شیطونی کرده باشی یجا دیگه پنهون شده باشی، مثلا پشت اون ماه . .
مادر شروع میکند به لالایی خواندن،
لالا لالا گل پونه بابات رفته نگير بونه،
لالا لالا گل زيره دلم آروم نميگيره،
خدايا آسمون امشب چرا بارون نميگيره . .
بابا حمید میاید پیشانی دلبندش را میبوسد ، و سپس همگی به خواب میروند.
سحرگاهِ دوشنبه، سومِ
فروردین ۱۴۰۵؛ وقتی هنوز شهر
در آغوشِ خواب بود،
آسمانِ تبریز شکافت …
موشک آمریکایی-صهیونیستی،
بیرحم و بیهشدار، بر قلبِ یک کانون خانواده فرود آمد،
خانوادهای پر کشید …
و چهار ستاره از آسمانِ این
سرزمین خاموش شدند؛
رقیه حاجی اصغری،سرهنگ پاسدار شهید حمید میرزاده،
امیر حسین میرزاده،زهرامیرزاده
اما در میانِ آن همه دود
و آوار، در دلِ ویرانی و سکوتِ
مرگ، صدایی بود ...
صدایِ گریهای کوچک،
اما بزرگتر از تمامِ فریادهایِ
جهان !
حِلما دخترِ یکسالهٔ تبریز …
تنها بازماندهٔ آن خانه،
[سند بزرگی که رذالت آمریکا و صهیون را بیش از پیش نشان میدهد]
◽️◽️◽️
کُپیتحتهیچشرایطی ، جایزنیست؛
فرهنگِفوروارد.
بهقلمِحیدریه، @heydariiam110
مامان بابات میدونن وقتی میری تجمع سعی میکنی همون جای دیشبی وایسی تا گمت نکنه .
میدونن؟ یا برم بگم 👀🦦
هدایت شده از رِسانو | شاهرخ ابراهیمی
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا؟
ما هرشب میایمها!
هممون هــم میایــــم
با دلِ خـــــون میایـــــم
با مشت گره کرده میایم
فقط #برای_ایران...
برا خندۀ شمـــــا از آسمونا :)
برای اینکه ازمون راضی باشید :))
✅ @shebrahimiii | رسانو