در ظاهر رویِ پاهایم ایستادهام. گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم. اما حقیقت این است که خسته هستم؛ میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.
خسته از تمام چیزهایی که بارها پذیرفتهام،
اما دوباره برایم پررنگ میشوند و غمگینم میکنند.
من فکر میکنم برای خوب زندگی کردن شجاعت نیاز است. شجاعت غمگین بودن، خوشحال بودن، قوی بودن، ضعیف بودن و...
شجاعت زیستن، چیزیست که من تا به امروز در افراد محدودی دیدم.
مدام حس میکنم جدا از زندگی و آدمهای این زمانام. نیازمند خیال و داستانام؛ رودخانهها و کوهستان، قطارها و نوارها، نامه نوشتن و یادگاری جمع کردن؛ آرام کردن آهنگ زمان و توجه به جزئیات نادیدنی جهان.
هیچوقت باورمان نمیشود که شاید، آنقدر که بقیه به چشم ما مهماند، ما برایشان مهم نباشیم.
"مردم سوم - گراهام گرین"