هدایت شده از - ضاقَصَدری -
برای بار چندم و چندم، به لحظهی تیر خوردن محبوبش فکر میکرد...
- چی شد؟ تیر خورد، کجا..؟ کجا خورد؟
چشمانش را بست..
-ک..کنار...ستون...ف...فقرات
بعد بغض کرد و چهل سال گذشته را مرور کرد..
هیچ وقت گله نکرد از اینکه مثل بقیهی زنها نه حق بازار رفتن دارد، نه حق مهمانی رفتن دارد، نه حق گردش و تفریح دارد... حتی او حق نداشت دست همسرش را بگیرد و دوتایی باهم بروند زیارت...
در دلش مانده بود یک بار هم که شده شانه به شانهی همسرش به سیوسهپل بروند و شبهای زایندهرود را تماشا بکنند...
صدای اذان او را به خود آورد...
امروز دیگر صدای اذان محبوبش را نمیشنود:)
شهادتتون مبارک...
پ.ن: او ۴۰ سال آزادیش را بخشید تا تو امروز آزاد باشی..
برای شادی روح بابا بزرگ طهورا یه فاتحه میخونبد؟