ساعت شانزدهوشش دقیقه ،
اذانِعصر ،
آسمان تیرهوتار میشه
زمین شروع به لرزیدن میکنه
زینب دستش و میذاره رو سرش
وا محمدا ، وا علیا ، وا اُمّاه ،
وا حسینا وا حسینا وا حسینا :)
با قصد قربت
با وضو
با ذکر
کشتنت اقا
پیرمرد با عصاش میاد گودال
شمرِبیحیا میآد گودال
خولی برا پیرهنت میآد گودال
یکی واسه انگشت ، یکی واسه انگشتر
میآد گودال
همه میآن گودال
زینبه که میبینه
مادره که میبینه
سکینه میگه این تنِکیه ؟
یا صاحبالزمان
کاروانِاسیرایِنینوا ، امروز حرکت کردن
به سمتِشامِبلا :)
از حضرتِحجت پرسیدن کدوم مصیبت
سنگینتر از همه بود برایِشما ؟
گفتن همهش قلبمو به درد میآره ولی
الشّام ، الشّام ، الشّام ..
اروم اروم داریم میرسیم
به این گفتگو هایِدردناک
+ نه نمیتونم بیام کربلام اونموقه
- آهاا :) التماسِدعا