من : مرا در زیر آوارِخودم دفن کردهاند .
من زندهام ! اما کسی به امداد نیاید .
از امداد بیزارم .
اگر خودم ، خودم را بنّایی نکردم ؛
همین جا ، زیر همین مجهولاتِعظیمِآوار
شده ، میمیرم .
من : آری ! اینگونه هیبتِغرور در
کنارِمزارم تجسم مییابد . و مزارِمن ،
وجودِآوارشدهیِخودم است .
او : صریح راجع به مرگی حرف میزنی
که کابوسِوحشتناکِزندگان و
میهمانِناخواندهیِمردگان است .
من : حالا که آوار شدهام زندگی را
بر نمیتابم
و مردن را با غرورم میآرایم تا بتوانم
او را بپذیرم .
از آنها ممنونم نه دلخور .