من : آری ! اینگونه هیبتِغرور در
کنارِمزارم تجسم مییابد . و مزارِمن ،
وجودِآوارشدهیِخودم است .
او : صریح راجع به مرگی حرف میزنی
که کابوسِوحشتناکِزندگان و
میهمانِناخواندهیِمردگان است .
من : حالا که آوار شدهام زندگی را
بر نمیتابم
و مردن را با غرورم میآرایم تا بتوانم
او را بپذیرم .
از آنها ممنونم نه دلخور .
این مسخره بازی که جدیدن دارم
سرِخودم در میآرم که نباید گریه
کنم داره دهنمو صاف میکنه
کماکان بغضا خاک میشه تو هنجرهم
نفسام تند میشه
اما من نباید گریه کنم هر چی گریه
کردم بسه .
معلمی که میگه روسیه الان
مستعمره و تحتِپرچمِآمریکاست
میخواد تحلیل فرهنگی به من یاد بده ؟
سوادِمعلما ستودنیه واقعا