هیـرش】
من : حالا که آوار شدهام زندگی را بر نمیتابم و مردن را با غرورم میآرایم تا بتوانم او را بپذیرم
-او : و چه شد که اینگونه در خود آوار شدی ؟
+من : در نیمهشب و ایامِ مستیِجوانی، زمزمهای شنیدم چون صدای تو. در جستوجوی آن مدتها گذراندم و نیافتمش ، و اکنون تو میبینی که فراق تا چه اندازه ویرانگر است.
-او : و آن نوا چه گفت که تو را به این حدّت به وادیِجنون کشانده ؟
+من : او نیاز به سخن گفتن نداشت ، نگاهم کرد و زمزمهاش را بر من چشاند. بعد از آن تشنهترینِمردمان بودم در کویری که سکوتش بر جانم تبر میزد.
-او : و چه شد تو را که آوازی نخواندی تا سکوتِبیابان بمیرد و صدا ، تو را بشنود و سویِ تو شود ؟
+من : زیرا من تمامِلحظههایم را بر یادآوریِلحنِ معشوق خویش میگذرانم .گوشِسر بسته و گوشِدل باز کردهام؛ هیچ سخن نمیگویم ، تا اگر به زمزمه آوازی خواند او را بشنوم و در او غرق شوم.
-او : حال به من بگو ، آیا میگذاری مابین آوارهایت شوم و صدایم را به تو بچشانم همانگونه که او چشاند ؟ شاید نشانی از گمشدهات بیابی و دوباره آن را بشنوی.
+من : آیا تو او را میشناسی ؟ اگر نه، چرا باید نشانی از او در صدایِ تو باشد؟
-او : خیر. اورا نمیشناسم. لیک، تو خود گفتی صدایِمعشوقت همچون صدای من است.
+من : هر کس میتواند بر خرابهای وارد شود!
آوار، حریمی ندارد جز پردهای از دردِغم که فقط ساکنانش آن را حس میکنند.
هیـرش】
-او : و چه شد که اینگونه در خود آوار شدی ؟ +من : در نیمهشب و ایامِ مستیِجوانی، زمزمهای شنیدم چون
او بر من وارد شد و نگاهم کرد و در من غرق شد و من در او غرق شدم. او را شنیدم و نوشیدم و بوئیدم.
تنِ آوارشدهام را در او جمع کردم و زمزمه کردم : من جوانی بودم بلندقامت و تنومند؛ هزار چشم سیاه و زلف چَلیپا دیدم و روی برگرداندم. من جوانی بودم پر از غرور و قهقهه ، در میانِ خراباتیان میگذشتم و از میانِ پردههای درد و غم ، و هیچ حس نمیکردم.
تا "تو" در گوشم خواندی و خرابم کردی. آوارم کردی ! چون درختی عظیم و پرجثه که تبر میخورد و سقوطش زمین را میلرزاند فروریختم.
مرا بگو آیا انصاف و عدل در غمزه و کرشمهایست که قرار است داغِ فرق شود بر دلِ عاشق ؟ ..
هیـرش】
او بر من وارد شد و نگاهم کرد و در من غرق شد و من در او غرق شدم. او را شنیدم و نوشیدم و بوئیدم. تنِ آ
خمّار میخواهد درِ میخانه را ببندد، اما جوان هنوز بلندبلند ، میگوید و میگرید.
از خمار میپرسند : کیست او که نالههای این غمزده را میشنود ؟
جواب میدهد خمّار : هیچ کس ! او مدتهاست همان جا مینشیند و رو به ماه آسمان میگوید : "مرا در زیر آوارِخودم دفن کردهاند . من زندهام ! اما کسی به امداد نیاید . از امداد بیزارم . اگر خودم ، خودم را بنّایی نکردم ؛ همین جا ، زیر همین مجهولاتِعظیمِآوار شده ، میمیرم ." ..
عقب عقب.
قدمهایی که به سمت گذشته برمیدارم آرام آرام زیاد میشوند.
آرام آرام، دور میشوم.
و به روزهای خوب ، به روزهایی که سلسلهیقلب در زندگیام سقوط نکرده بود برمیگردم.
قلبی که از سلطنت خلع شده، یا شاید خودم خلع کردم ، فشرده میشود.
اما خونی یا اشکی درش باقی نمانده و قطرهای از میان شیارهای زخمیش نمیچکد.
غمگین زل میزنم به خودم در روزهای دور با صدایی از سکوت و خیرگی که بر سردر میکدهای ایستاده بودم ..
آن روزهایی که اشکم بهتر میریخت ، زودتر میریخت ، روانتر میریخت.
آن روزهایی که بغضها راحتتر میشکست و کمتر چنگ میزد ؛
آن روز هایی که درد میاورد اما همهی زخم ها بعد از جلوهیِ نگاه او ، محبوبِ غمگسارِ من ، تسکین میشد . و من کاملا مطمئنم و خوب به یاد دارم که جلوه چشمانِ بینظیرش ارزش رنج را داشت ؛ و دارد !
آن روزهایی که یک جامی بود و یک جرعه می.
و شعری که میگفت: اینجا ورطه هشیاران نیست بی هوش باید بود ..
و من که خِرد و خردمندی را در این راه بلا ، در رسم عشق ، خیانت میدانستم و ناراستی.
راه ، راه عاشقی بود ، قلب حرف میزد . همه وقت از او ، از عزیزِمن ، از معشوق .
و من همه وقت او را میشنیدم.
هر روز به خود میگفتم : عقل به چه کار آید وقتی میشود با دل دید و با دل شنید ؟ وقتی عقل ، انداره عشق من به دلارامِ آدامِجان مرا کم میکند ؟ حساب و مصلحت؟ این چه جفاییست که در میخانه از این دو صحبت شود ؟
و به مردم نگاه میکردم : چرا اینها همه هشیارند وقتی حال عشق اینچنین دلپذیر است ؟ چرا عاشق نیستند ؟
چرا عوضِ مسجد و مدرسه ، میخانهای برنمیگزینند و به یاد زلف معشوق ، یا آن شبی که به وصالش رسیدند پیاله پر نمیکنند؟
نگاه میکردم به کسی در دوردست که بر در مسجدی یا مدرسهای ایستاده بود؛
با خود میگفتم چگونه حاضر است عقل را برگزیند ؟ دوری از یارش را چگونه بر میتابد ؟
**
با قدمهایم تندتند از آن روزهای دور ، از آن روزهای درد و درمان ، رد شدم و به امروز برگشتم.
بر گشتم بر در مسجدی یا مدرسهای که از اول روز در انجا بودم.
از دور کسی را دیدم در چهارچوبِ درِ میکدهای خیره به من ایستاده .
با خود گفتم : چگونه حاضر است قلب را برگزیند ؟ درد و رنج را چگونه بر میتابد ؟ ..